گفت،
فراموشم كن
من در هيچ خيابانی با تو قدم نزدم !
زبانم بند آمد كه بگويم
قدم نزدم
ولی در تمامِ كوچه های اين شهر
به تو فكر كردم ؛)
چه کردهای
که از پشت فرسنگها
و سالها فاصله
بی آنکه ببینمت
بی آنکه لمست کنم
از آنِ تو شدم
این که آدم یک جهان تنهاست بعضی وقتها
قصهای غمگین ولی زیباست بعضی وقتها
هرچه با لبخند پنهان میکنی اندوه را
ماه پشت ابر هم پیداست گاهی وقتها
خندهی شیرین گل یا گریهی تلخ گلاب؟
مرگ، بیش از زندگی با ماست بعضی وقتها
برگی از سرشاخهای افتاد و چیزی کم نشد
زندگی اینقدر بیمعناست بعضی وقتها
فرض کن سنجاقکی بر آب گاهی هم نشست
یا برای پر زدن برخاست بعضی وقتها
قدر شادیها و غمها را بدان، این لحظهها
آخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتها
گرچه تنهایی ندارد چارهای، شادم که اشک
قدری از دلتنگی من کاست بعضی وقتها