بهنامخالـقچــشمــٰانـش .
.
تا نشستم بکشم حسرت چشمانش را؛
خون به رگهای من و مغز و مدادم نرسید .
.
اینجا؟ تراوشات ذهنی یک دیوانه .. !
مینویسم تا او بخواند .
من تو را برای بینهایت میخواستم ، برای عشق ، برای جان دادن ، برای دلتنگی ِزیر باران ، برای خودم برای خودم برای خودم و از تمام این خواستن ها نخواستن ِتو به من رسیده است .