محبوب من!
در انتظار توست که روزها، فصلها
و سالها به هم تکیه دادهاند.
دقایق سر روی شانهی هم گذاشتهاند
که نگاه تو تاریخ را درست میکند.
من زخمهای بینظیری به تن دارم اما
تو مهربانترینشان بودی
عمیقترینشان
عزیزترینشان
بعد از تو آدمها
تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچکدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدمها
تنها خراشهای کوچکی بودند
که تو را از یادم ببرند، اما نبردند
تو بعد از هر زخم تازهای دوباره باز میگردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیقتر...
بیا وُ سرنوشتِ من باش!
آخه یادمه عزیزجون همیشه میگفت
کسایی كه تو سرنوشتِ هم باشن،
به همديگه برميگردن، ممکنه دور باشن
یا شايد دور بشن اما دیر و زود داره
وُ سوخت و سوز نداره
بالاخره همو پيدا میكنن و بهم میرسن...