بهنامخالـقچــشمــٰانـش .
.
تا نشستم بکشم حسرت چشمانش را؛
خون به رگهای من و مغز و مدادم نرسید .
.
اینجا؟ تراوشات ذهنی یک دیوانه .. !
مینویسم تا او بخواند .
بیا وُ سرنوشتِ من باش!
آخه یادمه عزیزجون همیشه میگفت
کسایی كه تو سرنوشتِ هم باشن،
به همديگه برميگردن، ممکنه دور باشن
یا شايد دور بشن اما دیر و زود داره
وُ سوخت و سوز نداره
بالاخره همو پيدا میكنن و بهم میرسن...