چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه شاید کمی ارام شود
ولی افسوس که نیست..
چـــٰاوان .
من از دیوانه هم فراترم .
میگه که..
دیوانگی ها گر چه دائم دردسر دارند..
دیوانه ها از حال هم اما خبر دارند:)
ای آنکه به
شبهای من ِ خسته چو ماهی،
یادی ز دل سوخته کن
گاه به گاهی..
از ما مگذر ساده
که این قلب شکسته
در دام تو افتاده
چه خواهی چه نخواهی؛