یک وقت به سرت نزند
که شعرهایم را بتکانی
چرا که رسوا خواهم شد
و همه خواهند دید
لحظه لحظه تو را در میان واژههایم...
به خوابم یک نظر بگذر، که سرمستم کند بویت
که من مشتاقم ای سرکش،به قدوقامت و رویت. . .
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو، زخم و نمک، خون ِجگر بسیار است