انتظار کشیده ام...
و حالا
با پای نوکرانت و بدوش آنها
تا اینجا آمده ام
و سویت سلام دادم
ولی نگرانم
نگران سال بعد
نگران فراموشی
و جاماندن از غمت
قرارست بروم به کنجی از تکیه،
و در حسرت زیارت
خاک را بر شانه های خود بنشانم...
مارا یادت نرود مولا...
| #چکه
یه مرحلهای هم از دلتنگی هست
که دیگه نه خودتو مشغول کار و صحبت میکنی که سرت گرم شه،
نه با خودت حرف میزنی که درونتو آروم کنی،
یجورایی سرقفلی دلتو میدی به جناب دلتنگی و میگی؛
«بسوزان هر طریقی میپسندی».
| #حلویات