خیلی وقتها آدمیزاد خودش،
با اختیار خودش، از برخی نعمتها محروم میمونه؛
نعمت حاضر و آماده است، اما آدم یا اراده نمیکنه یا تنبلی میاد سراغش.
چهارشنبهها ما یک قرار هفتگی داریم؛
در خانهی حضرت زهرا سلاماللهعلیها دور هم جمع میشیم و سر سفرهی مادرمون میشینیم.
دیشب هم هیئت برقرار بود؛ آن هم در شب وفات بانویی که کراماتش برای همه زبانزدست؛
خانم امالبنین سلاماللهعلیها.
اما من...
متأسفانه داشتم با اختیار خودم از این نعمت بزرگ جا میموندم.
تا اینکه به لطف رفقا، خدا این نعمت را از حقیر دریغ نکرد.
(تا اینجا شاید بگید: «سید خدا، پس عکس چی شد؟ اینا چه ربطی داشت؟ اِصبِرْ، میگم!»)
آخر شب
دم در مسجد با یکی از رفقا نشسته بودیم، منتظر آقای اسنپی.
که ناگهان آقای غفاری از دور پیداشون شد.
بعد از سلام و احوالپرسی،
چیزی در دستشون دیدم.
جلدش هیچ نشونهای نداشت،
نه از عنوانش چیزی معلوم بود، نه از طرحش.
فقط حدس زدم کتابه.
شیطنت کردم،😉
زدم به پررویی و
گفتم: «برای من کتاب خریدید؟»
یه نگاه به من کرد، یه نگاه به کتاب…
بعد خیلی ساده گفت: «بیا، برای تو.»
(و خب، من هم که علاقهم به هدیه دادن و هدیه گرفتن کتاب، از نوع مرضیه! 🫣)
کتاب را که گرفتم،
دیدم: اعععع…
کتاب شهید حسین محرابی است؛
شهید خندانِ مشهد.
بعد فهمیدم آقای غفاری تازه از مراسم سالگرد شهید برگشته بودند.
گاهی آدم برای رسیدن به یک نعمت تلاش میکنه،
اما خدا کنارش، یک نعمت دیگر هم کف دستش میگذاره.
برای من نعمت دوم این بود که فهمیدم
شهیدمحرابی فراموشم نکرده…
حواسش هست.💚
| #چکه
دل_من_گرفته_کاش_یکم__محمدحسین_عطائیان.mp3
زمان:
حجم:
2M
باران آمد
و یادت در ذهن بارید...
| #چکه #دلتنگیمفقط
هدایت شده از آیت الله حسینی طهرانی