این شبا حال و هوای خونمون خیلی عجیبه.
التماست میکنم میکنم بیشتر بمون،
علی غریبه!
من که از فضه شنیدم بهتری،
الحمدلله!
در زدم دیدم خودت پشت دری،
الحمدلله!
حلالم کن، این همه دردو طاقت آوردی،
به خاطر علی زمین خوردی؛
میبینم بهم میریزم.
اگه زهرا، عجل وفاتی رو نمیخوندی؛
اگه یه چند روز دیگه میموندی،
نوزده سالت میشد عزیزم!
منه تنها، منه مظلوم،
ازت میخوام، بمون خانوم!
منه تنها، منه مظلوم،
ازت میخوام، بمون خانوم!
جای شکرش باقیه همین که
محسن رو ندیدی!
از گلوی پسرت تیغ سه شعله نکشیدی!
نه سرش از تن جدا شد و نه روی
نیزه ها رفت!؛
دوباره گریز روضه ها به سمت
«کربلا» رفت..... :) ❤️🩹
-حلالم کن-محمد حسین حدادیان-
هدایت شده از شبدیس .
https://eitaa.com/CherryMabyColorFF/420
گریه نکن…” این جمله، هم تسلّیه، هم یه جور پذیرشِ واقعیت. انگار که میدونه جدا شدنِ ما، خیلی سخته و اشک رو همراه داره. ولی تهِ دلش، یه امیدِ بزرگی هست. میگه: “حتی اگه مجبور شیم از هم دور بشیم، مهم نیست.” چون یه اتفاقِ دیگه افتاده: “عاقبت دلهای ما، با غم هم آشنا کرد.” این یعنی چی؟ یعنی اینکه، اون غمی که قراره بعد از جدایی بیاد، یه غمِ غریبه نیست. یه حسیه که هر دو تامون تجربهاش میکنیم، انگار که از قبل همدیگه رو میشناختیم. این غم، یه جور پیوندِ نامرئی بینِ ما ایجاد کرده. یه یادگارِ شیرین از عشقی که داشتیم. حالا هر وقت که دلتنگ بشم، میدونم تو هم دلتنگی. این آشناییِ با غم، باعث میشه هیچوقت حس نکنیم کاملاً تنها هستیم، چون میدونیم یه نفر دیگه، دقیقاً همین حس رو داره.