"Velvet Anxiety"
باران
میزند بر آشیان و خشت خیس آرزوهامان
سایهی طوفان غم افتاده بر بالین فردامان
آدمک ها خسته از آشوب ها ایستادهاند آرام
اما ناکام
آرام
شاپرک ها بار غم بر دوش
در اسارت با بالی مخدوش
تا به آواز شقایقهای شیدا می سپارد گوش
خسته و مدهوش
شبها
رهروی سرگشته از نفرین شب، حیران و آشفته
هر جهت در جستجوی حرفهای مانده ناگفته
وانگهی آشوب بیدار و جهانی که کنون خفته
زمستان سرد شدیم
حبس دراین رنج شدیم
پروانه ها گشتند، ما
شعلهی این شمع شدیم
درپس طوفان گمان
هم نفس فهم شدیم
غرق هیاهو اما
مرهم این درد شدیم
میخوانیم تا...
فانوس ما روزی شود غوغای ستارگان
تقدیر ما سودای سرور و سور آسمان
این کلام برآید از قلب قلم، معجزهی جاودان
هر نفس است سازی میان طوفان فارغان
فریاد بیداری رسد بر تن و بر جانمان
این صدا برآید از حلقهی دست، معجزهی جاودان
رویا
میکشد نقش امید و رد پای آرزوهارا
مینوازد ساز یکرنگی و هم عهدی دلهارا
تا طلوعی نو براندازد نقاب تار شب ها را
فردا
پرتو نوری به روی لالههای سرخ میتابد
ردپایی از شقایق های سرگشته به جا ماند
ماه هم میراث جاویدان مارا پاس
میدارد
فانوس ما روزی شود غوغای ستارگان
تقدیر ما سودای سرور و سور آسمان
این کلام برآید از قلب قلم، معجزهی جاودان
هر نفس است سازی میان طوفان فارغان
فریاد بیداری رسد بر تن و بر جانمان
این صدا برآید از حلقهی دست، معجزهی جاودان
"Velvet Anxiety"
باران میزند بر آشیان و خشت خیس آرزوهامان سایهی طوفان غم افتاده بر بالین فردامان آدمک ها خسته
اولش یجوری نوشتی باران ترک خورد-