ای کاش میشد قفلی داشته باشیم،
تا خاطرات را درون جعبه ای محبوس کنیم که مجال بیرون آمدنشان نباشد،
شاید آرامش برگردد:)
ـ ـ ـ
ــ پسرک، کم جان روی زمینِ سرد خیابانِ یک طرفه افتاده بود..
از سرش خون جاری بود و جسم رویفرم و به قول خودش عضلانیش.. زیر بدنهٔ سنگین و آهنیموتور گیر افتاده بود..
ــ کی جرأت داشت، جلوی چشمای به خون نشسته آقامحمد و رگ ورم کردهٔ گردنش دهن به شکایت، طرفداری یا حتی اعتراض باز کنه.؟
ــ انگار.. کسی، روی شعله هایش خاک ریخته بود، خاکی سرد، از جنس خاموشی..
از جنس″در کار بزرگتر هایت دخالت نکن بچه جان″
ــ تهران منو یاد خیلی چیزا مینداخت..
اما این شهر، دیگه اون شهر قبلی نمیشد.. چون من آدمِ سابق نبودم.
ـ ـ ـ ـ
درست میشود این روزگار، میگذرد
کـه گـاه خیرِ خـدا در بلاست، بـاور کن!
حامدآقایی
https://eitaa.com/joinchat/2966225848Cc1fb5cbfd5