من و صدیق کل دیشب در حال بالا رفتن از سر و کول همدیگه:
چرااااااا فاطمممهههه و زینبببب نمیاننننن
تهشم گلی میگفت چی میگین مگه سنشون میخوره هی میگین زینب و فاطمه 💔💔
خیلی دردناک بود ولی ما واقعاً انتظار داشتیم بیان ( مغز نداریم )
- خاطرات یک بچه چلمن 🤡 .
من و صدیق کل دیشب در حال بالا رفتن از سر و کول همدیگه: چرااااااا فاطمممهههه و زینبببب نمیاننننن تهش
من درحال دویدن از آخر حسینیه تا اول حسینیه: عرررررر چرا فاطمه نمیاادسدتینینیپپق😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
دیشب دوستام یهویی یه اتفاقی افتاد، داشتن تند تند در گوش هم میگفتن که حواست باشه و فلان و اینا ( میخواستن حواسشون باشه من ناراحت نشم ) هی میگفتن وای نه نگرانشیم و اینا.
هی میگفتم جریان چیه هی نمیگفتن.
دیگه آخرش خودم گفتم منظورتون اینه؟
وقتی گفتن آره، گفتم خودم زودتر از شما متوجه شدم دلقکا🤣
و من با روحیه دلقکیم ادامه دادم و اونا هم با نگاه نگا دلمون برا کی سوخت.
- خاطرات یک بچه چلمن 🤡 .
دیشب دوستام یهویی یه اتفاقی افتاد، داشتن تند تند در گوش هم میگفتن که حواست باشه و فلان و اینا ( میخو
من با کلی استرس
تاحالا برا خودم انقد استرس نداشتم
رفتم در گوش صدیق گفتم حواستو بده حاجی مراقب باش
بعد که گفت خودم میدونم بابا اینجوری بودم که خاکتوسرت ببین من نگران کیم🙏🏽
- خاطرات یک بچه چلمن 🤡 .
من با کلی استرس تاحالا برا خودم انقد استرس نداشتم رفتم در گوش صدیق گفتم حواستو بده حاجی مراقب باش بع
مهدی بغل کرد زهرا رو
بعد اون پرتش کرد گف ولم کن باباو
- خاطرات یک بچه چلمن 🤡 .
مهدی بغل کرد زهرا رو بعد اون پرتش کرد گف ولم کن باباو
الهی بگردم کهههه مهدی بیا بغلممم 😭