Cigarette / 2 🦢 .
زهرا تولدت مبارررك🤍 کلی آرزوی ناز برا توو *
مرسی خانم معلمم🤍
هدایت شده از ناتانائیل.
تولدت مبارک باشهه دخترخوشگلهه برسی به آرزوهات و ناز بشییی شماا💓.
هدایت شده از بیانتها ؛
برای تو مینویسم برای تویی که یک سال دیگر از تقویم عمرت ورق خورد؛
تو هجدهساله شدی و رفاقت ما ششساله.
عجیب است؛ زمان برای تو عددی بر شناسنامه افزود، اما برای من فصل دیگری بر کتاب رفاقتمان نوشت.
امروز که به عقب نگاه میکنم، میبینم زمان فقط سن تو را بیشتر نکرده؛ بلکه خاطرههای ما را هم عمیقتر و ریشهدارتر کرده است. اما هرچه بیشتر مینویسم، بیشتر میفهمم که واژهها برای وصف تو ناتواناند. چگونه میتوان کسی را توصیف کرد که گاهی رفیق است، گاهی پناه، گاهی مرهم، و گاهی تمام دلیلی که آدم را به ادامه دادن وادار میکند؟
تو را نه برای گذراندن لحظهها،
که برای همراهی تمام مسیر زندگی میخواهم؛
برای شبهایی که نمیدانم در کدام سوی جهان گم شوم،
برای روزهایی که خستگیِ راه بر شانههایم سنگینی میکند و هیچکس را جز تو نمیبینم.
میدانم که کم آزارت ندادهام، و شاید هیچکس به اندازهی من صبرت را نیازموده باشد. در این سیصدوشصتپنج روزی که گذشت تو یک سال بزرگتر شدی، اما در کنار من انگار صد سال بردبارتر شدی. اما اگر چیزی در این سالها ثابت مانده باشد، آن دوست داشتن عمیقیست که هیچ فاصلهای نتوانسته از آن کم کند.
سر تعظیم فرود میآورم در برابر تمام مهربانیهایت.
میدانم هیچ عذرخواهیای؛
نه نبودنهایم را جبران میکند
و نه رنجهایی را که بر دوشت گذاشتهام.
اما این واژهها را مینویسم تا یادگاری بمانند؛
برای روزی که جبرِ جغرافیا از میان ما کنار برود،
و کیلومترها تسلیمِ دیدار شوند و به مقصدِ آغوشت راهی سفر شوم.
و آن روز،
تنها تولد تو نخواهد بود؛
تولد من هم هست.
روزی که برای نخستین بار،
گل از گل هر دویمان بشکفد و جهان برای چند ساعت از حرکت بایستد؛ شاید آن روز بفهمیم بعضی آدمها چقدر میتوانند دور باشند و با این حال، نزدیکترین فرد زندگیات باقی بمانند.
اما چه میتوان کرد؟
فعلاً همهی این تصویرها در قابِ خیال جا گرفتهاند
و دست من از جشن گرفتن حضوریِ تولدت کوتاهست.
پس از همین فاصلهی هزار و سیصد کیلومتری،
از آن دوردستها،
تولدت را تبریک میگویم.
و از همین فاصلهی طولانی، فقط میتوانم بنویسم که به تو افتخار میکنم. به تمام زخمهایی که بیصدا تحمل کردی. به تمام روزهایی که سخت گذشتند و تو باز هم ادامه دادی. به تمام جنگهایی که کسی از آنها خبر نداشت و تو تنهایی از پسشان برآمدی.
و میخواهم بدانی که میدانم...
میدانم چه روزهای دشواری را پشت سر گذاشتهای.
میدانم بزرگ شدنت، آنگونه که در رؤیاهایت تصور میکردی، نبود.
اما تا وقتی من کنار تو هستم، تکیه کن.
غمهایت را به من بسپار و شادیهایم را با خود ببر؛
که هر چه لبخند است، سزاوار توست،
و هر چه اندوه است، سهم من.
کولهبارت را سبک کن، و غمهایت را روانهی کولهبارم کن و بگذار غصههایت مسافر شانههای من شوند جگرگوشه.
و این را هم به یادگار مینویسم چیزی تا کنکور نمانده است. شاید روزی که این نوشته را دوباره بخوانی، از آن مرحله عبور کرده باشی. اما من همین امروز این را ثبت میکنم:
من به تو ایمان دارم؛ همانقدر که به طلوع پس از تاریکی ایمان دارم.
میدانم موفق خواهی شد. میدانم باز هم حماسهای تازه خواهی آفرید و به آنچه در دل داری خواهی رسید.
و من،
مثل کودکی که پس از گریههای بسیار به آرزویش رسیده،
از شوق موفقیتت مثل همیشه، از دورترین نقطهی دنیا هم برایت ذوق خواهم کرد.
باز هم مایهی افتخار خانوادهات خواهی شد،
و باز هم دلیلی برای سربلندی من.
تولدت مبارک، زیبارویِ خستهی روزگار؛
آرزو میکنم که هجدهسالگیات، آغاز آرامشهایی باشد که سالها در انتظارت بودهاند.🤍
✍🏻بماند به یادگار از شانزدهم خرداد صفر پنج / به امید روزی که دیگر مجبور نباشیم پشت صفحهها و تماسها دنبال هم بگردیم.