دو چشم ماه مانندت را از من دریغ کردی ، تا به شب های تار که روشنی ببخشی ؛ دلبرکم ؟
و هنگامی که تو قلبم را در دستانت مچاله میکردی ، من در این فکر بودم که مبادا بر گوشه دلت ترکی افتد ؛
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری ، این صبر که من میکنم افشردن جان است.
-هوشنگ ابتهاج
در زندگی بعدی ام دوست دارم آیینه اتاق تو باشم ، و هر روزم را صرف تماشای چهرهی بی مثالت کنم . .