eitaa logo
اقتصاد مدور
8 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال شخصی مقالات صادق مهدی پور ادمین : @Sadeghmahdipoor
مشاهده در ایتا
دانلود
راه‌حل، نه تغییر چهره‌ها در پاستور، که تغییر بنیادین الگوی اقتصادی است: از بازار آزاد به حاکمیت ملی اقتصادی، از خام‌فروشی به زنجیرهٔ ارزش، و از امید به واشنگتن به اتکا به ظرفیت‌های داخلی. ایران برای ایستادن روی پای خود، بیش از مذاکره‌کننده به برنامه‌ریز و بیش از آزادسازی به تنظیم‌گری نیاز دارد. https://eitaa.com/CircularEconomy
«انجمن حجتیه؛ پایان آرمان مقاومت، آغاز دیپلماسی برای تجارت» در میانه کشاکش همیشگی میان «مقاومت» و «مذاکره»، گاه ردپای یک منطق تاریخی از دل نهادهای به ظاهر فرهنگی سر برمی‌آورد که فهم سیاست خارجی ایران را از سطح شعارهای روزنامه‌ای به لایه‌های عمیق‌تر کنش جمعی می‌برد. پرسش این است: چرا جریانی که روزگاری میان «مبارزه» و «تجارت» دومی را برگزید، اکنون در قامت دیپلماسی اقتصادی بازتولید می‌شود و به‌زعم منتقدان، کشور را به ورطه جنگی بی‌پایان و ازهم‌گسیختگی می‌کشاند؟ پاسخ را می‌توان با لنز نظری «خروج، اعتراض و وفاداری» آلبرت هیرشمن و مدل «دولت تجارت‌پیشه» ریچارد رزکرنس جست‌وجو کرد. انجمن حجتیه، برخلاف جریان‌های سیاسی انقلابی، از بنیاد بر یک الهیات انتظار استوار بود: هر اقدامی پیش از ظهور امام غایب، دخالت در امر غیب و محکوم به شکست است. نتیجه عملی این نگاه، «خروج» از میدان مبارزه سیاسی و تمرکز بر دو حوزه امن بود: تعلیم دینی و تجارت. «تجارت» در این گفتمان، نه صرفاً یک فعالیت اقتصادی، که راهبردی برای بقای جامعه مؤمنان در دوران غیبت بود – نوعی کنار کشیدن آرام از سیاستِ پرریسک، درست همان «گزینه خروج» در دستگاه نظری هیرشمن. حجتیه، به‌زبان ساده، وفاداری به نظام را مشروط به عدم ورود به هزینه‌های مبارزه‌ای تعریف کرد که تنها به دست امام زمان(عج) به سرانجام می‌رسد. سال‌ها بعد، محمدجواد ظریف در مدرسه علوی درس خواند؛ نهادی که شالوده فکری و مدیریتی‌اش با حلقه حجتیه پیوند داشت. نمی‌گوییم ظریف عضویت تشکیلاتی داشت، اما زیست‌جهان فکری او در بستری شکل گرفت که حل تعارض را نه از مسیر رویارویی صفریکی، بلکه از راه دادوستد و معامله می‌آموخت. وقتی همین ذهنیت بر کرسی سیاست خارجی تکیه زد، دیپلماسی هسته‌ای و برجام را نه به‌مثابه یک تاکتیک در دل راهبرد مقاومت، که به‌عنوان یک «انتخاب تمدنی» برای تبدیل ایران به یک «دولت تجارت‌پیشه» پیش برد. رزکرنس میان «دولت سرزمینی» که قدرت را از راه گسترش نظامی و کنترل فیزیکی کسب می‌کند و «دولت تجارت‌پیشه» که از راه تعامل اقتصادی و وابستگی متقابل رشد می‌کند، تمایز قائل می‌شود. رویکرد ظریف، با اولویت‌بندی گشایش اقتصادی و اعتمادسازی تجاری، دقیقاً در دسته دوم جای می‌گیرد. اما نظریه بازی‌ها هشدار می‌دهد که انتخاب یک‌جانبه همکاری، در یک بازی تکراری با طرفی که انگیزه‌های تجدیدنظرطلب دارد، نه صلح که «تعادل ناپایدار» خلق می‌کند. وقتی ایران از اهرم مقاومت (بازدارندگی منطقه‌ای، توان موشکی، عمق استراتژیک) به نفع منطق تجارت چشم بپوشد و صرفاً بر مذاکره اقتصادی تکیه کند، دست حریف برای نقض عهد و افزایش فشار باز می‌شود. هر دور تحریم تازه، وسوسه مذاکره مجدد را دامن می‌زند و این چرخه، به‌تعبیر منتقدان، «جنگ بی‌پایان» را نه در میدان نبرد، که در دل دیپلماسی بازتولید می‌کند. بی‌ثباتی ناشی از این دور باطل، سرمایه اجتماعی داخل را می‌فرساید و شکاف میان دولتِ تجارت‌خواه و ملتی که مقاومت را هویت خود می‌داند، به ترک‌های ساختاری بدل می‌شود – همان مسیری که به فروپاشی تدریجی انسجام ملی می‌انجامد. واقعیت سیاسی کشور نشان می‌دهد که راه‌حل در انکار کامل مذاکره یا تقدیس تجارت نیست. توصیه سیاستی برآمده از تحلیل نظری چنین است: ایران برای بقا در نظام بین‌المللِ آنارشیک، ناچار است مدل «دولت دوگانه» را برگزیند. دولتی که دلارهای نفتی و کریدورهای ترانزیتی را تعقیب می‌کند (تجارت)، اما همزمان با حفظ توان آفندی و وفاداری به شبکه مقاومت، «تهدید خروج» معتبر را برای طرف مقابل حفظ می‌کند (مبارزه). در غیر این‌صورت، هر مذاکره‌ای به‌جای تأمین منافع ملی، به بازتولید منطق حجتیه‌ای در مقیاس یک کشور بدل خواهد شد: انتظاری پرهزینه برای گشایشی که هرگز از راه دیپلماسی صرف از راه نمی‌رسد و سرانجام، به‌قول هیرشمن، وفاداری بدون اعتراض را به اضمحلال کامل مبدل می‌کند. https://eitaa.com/CircularEconomy
قالیباف ؛ دیکتاتور داخلی ، فروغی خارجی آناتومی یک تله تاریخی؛ وقتی «پهلوی» در لباس «اسلام» و «فروغی» در لباس «انقلاب» ظاهر می‌شود در سیاست ایران، ادغام شخصیت‌ها همواره خطری بزرگتر از مجموع اجزایشان بوده است. وقتی محمدباقر قالیباف، با صراحتی تأمل‌برانگیز، خود را «رضاخان اسلامی» می‌خواند و در قامت سیاست خارجی، ردای محمدعلی فروغی بر تن می‌کند، ما نه با یک کنشگر منعطف، بلکه با یک «سانتریفیوژ سیاسی» روبه‌رو هستیم که قرار است هسته‌های سخت داخلی و پوسته‌های نرم خارجی را به شکلی مرگبار ترکیب کند. در این یادداشت، بر اساس نظریه «قدرت‌طلبی و بقای سیاسی» و مدل «معمای دو سطحی» در روابط بین‌الملل نشان می‌دهیم چرا این تیپ شخصیتی، تهدیدی وجودی برای یک نظام سیاسی است. ۱. رضاخان مدرن و معمای استبداد کارآمد در علم سیاست، ماکس وبر میان «اقتدار کاریزماتیک» و «اقتدار بوروکراتیک» تمایز قائل می‌شود. قالیباف اما به‌دنبال نوع سومی است: کاریزمای پوتینی-رضاخانی بر بستر یک پوپولیسم تکنوکرات. ایراد کار کجاست؟ بروس بوئنو د مسکیتا در نظریه «انتخابگران» توضیح می‌دهد که رهبران خودکامه، هنگامی که دایره انتخاب‌کنندگان وفادار را به شدت کوچک می‌کنند، برای بقا نیازمند سرکوب مداوم هستند. این دقیقاً همان «سر در چاه کردن» مدل رضاخانی است: ساخت پل‌ها، متروها و بزرگراه‌ها نه برای رضایت عمومی، بلکه برای حذف فیزیکی مخالف از معادله توسعه. در مهندسی داخلی، قالیباف گرفتار «تله پارادوکس مدرنیزاسیون اقتدارگرا» است. رضاخان پهلوی لباس مردم را متحد کرد اما دهان‌ها را دوخت. قالیباف نیز مدرنیزاسیون زیرساختی را با خفقان سیاسی ممزوج می‌کند. این رویه، بر اساس مدل «مارپیچ سکوت» نولی-نویمان، جامعه را به دو قطب منزوی و خشمگین تبدیل می‌کند که فاقد بدنه میانی برای اصلاحات مسالمت‌آمیز است. انقلاب‌ها از همان بزرگراه‌هایی عبور می‌کنند که برای نمایش قدرت ساخته شده‌اند، اگر حق انتقاد در آن‌ها جریان نداشته باشد. ۲. فروغی یا فروپاشی اعتماد در عرصه بین‌المللی؟ ورود قالیباف به عرصه مذاکره با آمریکا، تداعی‌گر حضور فروغی در صحنه بین‌الملل است؛ مردی که برای حفظ «کشور» دست به دامان اشغالگران شد. اما تحلیل «بازیگر عقلانی» در اینجا یک هشدار جدی دارد. رابرت پاتنام در مدل «بازی دو سطحی» استدلال می‌کند که یک دیپلمات موفق باید «اندازه برد» را در داخل و خارج هم‌پوشانی دهد. فاجعه اینجاست: فردی که با ذهنیت رضاخانی امور داخلی را می‌بندد و منتقدان را خرد می‌کند، در سطح بین‌المللی «دست‌بسته» و «بی‌اعتبار» است. فروغی تاریخی بر سر میز مذاکره، حامل یک قدرت مرکزی منسجم و هرمی بود؛ «فروغیِ پسا-رضاخانی» اما حامل سیستمی است که سرمایه اجتماعی داخلی خود را سوزانده است. از دید نظریه «سیگنال‌دهی» در روابط بین‌الملل، طرف آمریکایی سیگنال‌های متناقض دریافت می‌کند: چگونه می‌توان به امضای کسی اعتماد کرد که فردا برای حفظ قدرت، حاضر است همه منتقدان داخلی توافق را به «خیانت» متهم کند و سر از چاه نادانی دربیاورد؟ مذاکره‌کننده‌ای که در خانه پایش را روی گلوی منتقد می‌گذارد، در مذاکرات خارجی یا به دنبال «باج تصویری» برای سرپوش گذاشتن بر بحران داخلی است، یا به «فریب تاکتیکی» متوسل می‌شود. این همان ویروس کشنده‌ای است که موریس آگولون آن را «جمهوری در خطر از درون» می‌نامد. نتیجه چنین رویه‌ای، نه یک توافق ملی، بلکه یک «آتش‌بس تاکتیکی» است که با اولین بحران داخلی، فرو می‌ریزد. سیاست پتک و معجون محمدباقر قالیباف به مثابه یک پروژه سیاسی، ترکیبی از زور و دیپلماسی را نمایندگی می‌کند که فاقد عنصر حیاتی «سرمایه اجتماعی» است. «رضاخان اسلامی» در سیاست داخلی، گزینه‌ها را به صفر و یک تقلیل می‌دهد و جامعه مدنی را قربانی توسعه فیزیکی می‌کند؛ «فروغی انقلابی» در سیاست خارجی نیز با پشتوانه‌ای شکننده پشت میز می‌نشیند. تاریخ به ما می‌گوید رضاخان با تمام قدرتش، سوار بر قطاری شد که مقصدش ژوهانسبورگ بود، و فروغی نیز ورق کاغذی را امضا کرد که بهایش از دست رفتن مشروعیت یک سلسله بود. معجون این دو، نه تضمین‌کننده بقای انقلاب، که پیش‌درآمدی برای یک تکانه سهمگین تاریخی است. وقتی منتقد را به چاه بسپاری، صدای شکستن ستون‌های قدرت را از اعماق زمین خواهی شنید. https://eitaa.com/CircularEconomy
سندروم سادات در ادبیات علوم سیاسی، گذار از نقش‌های نهادین امنیتی-نظامی به عرصه سیاست، همواره با خطر «خطای محاسباتی» همراه است. وقتی یک فرمانده سابق یا مدیر امنیتی، عطش رسیدن به قدرت سیاسی را پیدا می‌کند، اغلب دچار نوعی «سندروم تبدیل نقش» می‌شود. این سندروم در تاریخ خاورمیانه نمونه‌های بارزی دارد، اما هیچ‌کدام به اندازه داستان «انور سادات»، رئیس‌جمهور فقید مصر، برای تحلیل رفتارِ امروزِ چهره‌ای از سیاست ایران گویا نیست؛ چهره‌ای که این روزها بیش از هر زمان دیگری نشانه‌های «سندروم سادات» را بروز می‌دهد. برخلاف تصور رایج که برخی او را با چهره‌هایی مانند یاسر عرفات مقایسه می‌کنند، شواهد نشان می‌دهد الگوی رفتاری او شباهت ساختاری عمیقی با انور سادات دارد؛ شباهتی که می‌توان آن را «سندروم سادات» نامید: ترکیبی از نظامی‌گری پیشین، پروژه‌های زیرساختی الیگارشیک، و قمار دیپلماتیک برای ماندگاری در قدرت. ۱. از افسری تا سیاست؛ مسیر نهادینِ قدرت انور سادات از دل ارتش و تشکیلات امنیتی-نظامی مصر برخاست. او افسر بود، در جنبش افسران آزاد نقش داشت و پس از جمال عبدالناصر، از مسیر نهادهای رسمی قدرت به ریاست‌جمهوری رسید. چهره مورد نظر ما نیز دقیقاً چنین مسیری را طی کرده است: فرماندهی در نیروی انتظامی، سپس شهرداری پایتخت، سپس ورود به مجلس و در نهایت نامزدی ریاست‌جمهوری. او برخلاف عرفات که رهبر یک جنبش چریکی و ملی بود، از درون ساختار رسمی قدرت بالا آمده است. این تفاوت بنیادین، منطق تصمیم‌گیری او را به سادات نزدیک می‌کند: سیاستمداری که به جای مذاکره از موضع ضعف، از موضع یک نهادِ دارای پشتوانه، دست به قمار می‌زند. ۲. پروژه‌های بزرگ و الیگارشی ثروت سادات با سیاست «انفتاح» (باز شدن اقتصادی)، درهای مصر را به روی سرمایه‌داری غربی و بخش خصوصیِ نزدیک به قدرت باز کرد. نتیجه، ظهور طبقه‌ای از الیگارشی ثروت بود که از پروژه‌های کلان زیرساختی سود بردند، در حالی که توده‌ها از آن بی‌نصیب ماندند. چهره مورد نظر در دوران شهرداری پایتخت نیز پروژه‌های عظیم عمرانی مانند پل‌ها، تونل‌ها و برج‌ها را پیش برد، اما منتقدانش او را متهم می‌کنند که این توسعه، بیش از آنکه عدالت‌محور باشد، به تقویت «الیگارشی نزدیک به قدرت» انجامیده است. این الگوی «توسعه زیرساختی + پیوند با سرمایه نزدیک به حاکمیت»، دقیقاً همان فرمولی است که سادات در مصرِ دهه ۱۹۷۰ اجرا کرد. در نظریه «دولت رانتیر» و «سرمایه‌داری رفاقتی»، این نوع توسعه، ثروت را در دست گروهی محدود متمرکز می‌کند و هم‌زمان مشروعیت توده‌ای نظام را می‌فرساید. ۳. قمار دیپلماتیک با آمریکا؛ از کمپ دیوید تا توافقِ شخصی؟ بزرگ‌ترین شباهت او به سادات، نه در سبک مدیریت، بلکه در منطق قمار بزرگ برای بقا و ارتقای سیاسی است. سادات در سال ۱۹۷۷ با سفر به قدس و سپس امضای پیمان کمپ دیوید، بزرگ‌ترین ریسک زندگی خود را پذیرفت: صلح با اسرائیل، اتحاد استراتژیک با آمریکا و در نتیجه طرد شدن از جهان عرب. او این قمار را برای تثبیت خود در قدرت و جلب حمایت واشنگتن انجام داد. چهره مورد نظر نیز اکنون در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری، به نظر می‌رسد حاضر است روی پرونده‌های گذشته خود قمار کند و از گفتمان «سرباز-فرمانده» و «مدیر امنیتی» به سیاستمداری عمل‌گرا و خواهان تفاهم با آمریکا تغییر جهت دهد. این چرخش ۱۸۰ درجه‌ای، یادآور سادات است که از شعارهای ناصری و عربی فاصله گرفت و به سمت منافع ملی مصر و رابطه با غرب رفت. در نظریه «انتخاب عقلانی» و «نظریه بازی‌ها»، این رفتار یک بازی با ریسک بالا است: اگر قمار موفق شود، قدرت تثبیت می‌شود؛ اگر شکست بخورد، هزینه آن از دست دادن پایگاه اجتماعی و انزوای سیاسی در ساختار قدرت خواهد بود. ۴. عبور از گفتمان قبلی؛ از شعار تا عمل‌گرایی سادات از گفتمان پان‌عربیسم و شعارهای ضداستعماری ناصر فاصله گرفت و به سمت «منافع ملی مصر» و عمل‌گرایی ژئوپلیتیکی حرکت کرد. چهره مورد نظر نیز دقیقاً در حال عبور از گفتمان انقلابی-نظامی خود است. او دیگر نه یک فرمانده، بلکه یک سیاستمدار است که «تفاهم با آمریکا» را به عنوان راه‌حل بحران‌های کشور معرفی می‌کند. این تغییر گفتمان، در نظریه «گفتمان و هژمونی» ارنستو لاکلاو و شانتال موفه، به معنای تلاش برای ساخت یک هژمونی جدید است: از گفتمان مقاومت به گفتمان توافق. اما خطر اینجاست که سادات نیز دقیقاً پس از چنین چرخشی، به دلیل از دست دادن پایگاه سنتی خود و افزایش مخالفت‌های داخلی، در نهایت توسط مخالفانش ترور شد. قمار دیپلماتیک او اگرچه در کوتاه‌مدت جایگاهش را در غرب تثبیت کرد، اما در بلندمدت شکاف‌های اجتماعی و سیاسی مصر را عمیق‌تر کرد و به حذف فیزیکی او انجامید.
سندروم سادات، الگویی از سیاست‌ورزی است که در آن یک چهره نظامی-امنیتی، پس از عبور از نهادهای رسمی، برای ماندگاری در قدرت به «قمار دیپلماتیک» با آمریکا و «توسعه زیرساختیِ پیوندخورده با سرمایه» روی می‌آورد، در حالی که هم‌زمان از گفتمان قبلی خود فاصله می‌گیرد. چهره مورد نظر امروز علائم این سندروم را نشان می‌دهد: از فرماندهی و شهرداری به سیاست، از پروژه‌های الیگارشیک به شعار توسعه، و از سرباز-فرمانده به سیاستمدار خواهان توافق با آمریکا. این مسیر می‌تواند او را به قله قدرت برساند، اما تاریخ نشان داده که سادات‌ها معمولاً در نهایت بهای سنگینی برای قمار خود می‌پردازند. سؤال اصلی این است: آیا او می‌تواند از سرنوشت انور سادات درس بگیرد، یا محکوم به تکرار همان تراژدی در قالبی ایرانی است؟ https://eitaa.com/CircularEconomy