غمخوار من به خانهی غمها خوش آمدی
با من به جمعِ مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
میبینمت... برای تماشا خوش آمدی
فاضل نظری
ــــــــــ
خیلی شعر های دارک و غمگینی داره میشه به هم رحم کنید
آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم:)
ــــــــــــ
من ماندم و یک حسرت و یک قصهی ِ کوتاه ،
من ماندم و یک خنده و یک گریه و یک آه ...
ـــــــــ
گر مرا ترک کنی من زغمت می سوزم
آسمان را به زمین جان خودت می دوزم
گرمراترک کنی ترک نفس خواهم کرد...
ــــــــــــــــ
رنجِ دانستن دمار از جان انسان میکشد ؛
خوش بهحال بیخیالان ؛ جاهلان ؛ خوشباوران..
ــــــــ
دنیا غزلی داشت به کوتاهیِ یك عمر..
دلگیرترین مصرع آن؛زیستنم بود :))
ــــــــــ
گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد
گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی ... نه شنیدی ... نه تو بودی ...
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد
با آن همه دلبستگی و عشق چه کردی
یک بار دلت یاد من خسته نیفتاد
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانه ات آباد؟
این بود جواب من دل خسته ی عاشق؟
شیرین رقیبان شده ای از لج فرهاد؟
باشد گله ای نیست خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب،دمت گرم دلت شاد...
-محمد رضا نظری
ــــــــــ
قشنگ بود 💔