"وقتی وارد اجتماع شد اولین چیزی که فهمید این بود که بزرگترین دردهای عالم را در واقع خود مردم به یکدیگر روا میدارند."
به چشم خود می دیدم که دروغ میگوید و از وجدان بویی نبرده است . با این حال به بزرگواری او اعتماد داشتم .
اعترافات یک قاتل
وقتی کاری برایم دیگر لذت بخش نباشد به آن خاتمه می دهم .
عقاید یک دلقک
بعضیها اونقدر برام عزیز بودن که وقتی از چشمم افتادن، خودم بیشتر غصه خوردم.
نظر مردم برام اهمیتی نداره"البته در تلاشم تا اهمیتی نداشته باشه" چون اونا که به جای من یا به عنوان من زندگی نمیکنن.