از زمانی که مجبور شدم تو را رها کنم، دیگر رفتن، از دست دادن و ترک کردن هیچکس برایم سخت نیست.
نشد دیگه عزیزم، نشد. کار منم فقط طی این سالها این بود که حواسم رو پرت کنم تا یادم بره نشده.
خیلی وقتها چیزی که آزاردهندهست خودِ مشکل نیست، اینه که نمیدونی تا کِی باید با این مشکل کنار بیای.
عزیزم، شب ها را به یاد بیاور که تا صبح غمهایت را می بوسیدم، در حالیکه خود زخم بودم با تکهای جسم و روح.