هرکسی تو کتاب زندگیش یه فصلی داره که حتی تو خلوت خودشم دوست نداره دوباره بخونتش.
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست.
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست.
می نشینی رو به رویم خستگی در میکنی.
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست.
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی.! گرچه میدانی که نیست.
چشم می دوزم به چشمت ، میشود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود.
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست.
رفته ای و بعد تو این کار هروز من است.
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست..!
مشكل اينجاست كه فكر ميكنيد هميشه گزينه بهترى هم هست؛ براى همين قدر هيچ كس و هيچى رو نميدونيد.