من اما می توانستم همه را دوست داشته باشم اگر دوست داشتن را با تو شروع نکرده بودم.
آنکه چشمانت را درحالی که غمگین بودند رها کرد و رفت؛ آیا شایستگی دارد که منتظر بازگشتش باشی؟
و همه فراموش خواهند کرد، که من در تمام عمرم تنها دوبار شاعر شدهام، یک بار با دیدن تو، بار دیگر با ندیدنت.
ثانیه به ثانیه گذشت و من هرگز نخواستم که از تو، از نبودن تو چیزی را فاش کنم. سعی کرده ام که نگذارم از پنجره ی چشمانم نمایان شوی. همیشه نبودنت را در خود حبس کردم مگر گاهی که هوا ابری میشد و پنجره ، بارانی.
ترسم از این است که یک شب بخواهی به خوابم بیایی و من همچنان به یادت بیدار نشسته باشم.