و همه فراموش خواهند کرد، که من در تمام عمرم تنها دوبار شاعر شدهام، یک بار با دیدن تو، بار دیگر با ندیدنت.
ثانیه به ثانیه گذشت و من هرگز نخواستم که از تو، از نبودن تو چیزی را فاش کنم. سعی کرده ام که نگذارم از پنجره ی چشمانم نمایان شوی. همیشه نبودنت را در خود حبس کردم مگر گاهی که هوا ابری میشد و پنجره ، بارانی.
ترسم از این است که یک شب بخواهی به خوابم بیایی و من همچنان به یادت بیدار نشسته باشم.
با تو میخواستم به جاهای دوری سفر کنم به شهرهایی که نرفته ام به دریاهای نپیموده ام به دشت هایی که ندیده ام ولی حالا در اتاقم نشسته ام و شعر مینویسم و آنقدر سنگین شده ام که هیچ قطاری نمیتواند اندوهم را جابهجا کند.
سایهی غم چنان سنگین بود که نمیدانستند برای کدام بخش ایران گریه کنند. به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و روز و روزگار ما چطور مُرد و پیکر رویاباختهی ما در کدام درّه یا پستو پرت شد، رها شد، لگد شد.
نمیدانم تا کدامین طلوع خواهم بود و درکدامین غروب خواهم رفت ولی این را می دانم تا آخرین لحظه به یادت خواهم موند ، تا آخرین نفس برایت خواهمبود.