با تو میخواستم به جاهای دوری سفر کنم به شهرهایی که نرفته ام به دریاهای نپیموده ام به دشت هایی که ندیده ام ولی حالا در اتاقم نشسته ام و شعر مینویسم و آنقدر سنگین شده ام که هیچ قطاری نمیتواند اندوهم را جابهجا کند.
سایهی غم چنان سنگین بود که نمیدانستند برای کدام بخش ایران گریه کنند. به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و روز و روزگار ما چطور مُرد و پیکر رویاباختهی ما در کدام درّه یا پستو پرت شد، رها شد، لگد شد.