eitaa logo
- اسمارتیز‌فروشیِ‌اَندی,
123 دنبال‌کننده
673 عکس
102 ویدیو
0 فایل
"𝗧𝗶𝗺𝗲 𝗺𝗮𝗸𝗲𝘀 𝗲𝘃𝗲𝗿𝘆𝘁𝗵𝗶𝗻𝗴 𝗯𝗲𝗮𝗿𝗮𝗯𝗹𝗲." زمان‌همه‌چیز‌رو‌قابلِ‌تحمل‌میکنه. ' 𝘊𝘳: Andy🦕 . ' ' 𝘚𝘵𝘢𝘳𝘵: 1401/12/21 '
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچوقت جایی به بزرگی و عظیمیِ اونجا ندیده بودم.. وارد شدم،خیلی بزرگ بود..طبقه های عظیمی پر از کتاب..حس میکردم ته نداره قدم به قدم میرفتم جلو..بینِ کتاب ها گم شده بودم..دورِ خودم میچرخیدم،کتاب هارو برمیداشتم خلاصه‌شو میخوندم و دوباره میزاشتم سرِ جای اولش.. آدم هارو میدیدم،انگاری همه باهم رفیق بودن‌،هیچ قضاوتی نبود،میگفتن میخندیدن. از پشتِ سَرَم صدایی شنیدم که گفت: چیزی میخواستین؟ چهره ی زیبایی داشت که با لبخندِ ملیحش زیباترش کرده بود.. گفتم: نه،فعلا چیزی پیدا نکردم.. با مهربونی گفت: کاری داشتی حتما صدام کن رفتم جلوتر..صندلی هایی رو میدیدم که کنارِ هم بود،دو نفر یا چند نفری نشسته بودن،میگفتن،میخندیدن.. هات چاکلت،قهوه،نسکافه یا چایی میخوردن،بدونِ اینکه قبلا همو دیده باشن.. فکر میکردم تنها جاییِ که هیچکس توش اون یکی رو قضاوت نمیکنه،فضای خیلی دوستانه ای داشت..رفتم سراغِ یکی از قفسه های کتاب که بهش میخورد از کتاب های جادویی و رویایی باشه،یکی رو برداشتم،روش نوشته بود: کتابخانه ی مو قرمز. کتابُ برگردوندم تا خلاصه‌شو بخونم.. "کتابخونه ی اولیِ ما توسط بعضی از آدما نابود شد..اما ما هیچوقت شکست نخوردیم،برگشتیم.. کلارا و لیون،دوتا از پری ها اینجارو میگردونن،با روزهای خوبُ بد میگذرونن..و تلاش میکنن به رویاهاشون برسن..کتابخونه ی مو قرمز جاییِ که توش میتونی بدونِ قضاوت شدن حرف بزنی..خوش اومدی." همون دو کلمه از خلاصه ی این کتاب کافی بود که بخوام بخرمش..برش داشتم و دنبالِ صندوق گشتم،با ذوق و شوق تا خونه رو دویدم،نشستم.‌. و بی مقدمه شروع کردم به خوندنِ کتاب..کتابخونه ی مو قرمز..✨ برای کلارا و لیون: @red_haiiir_library از طرفِ اَندی: @colorfulll
رفتن تو طبیعت به اندازه ی کافی جذاب و قشنگ هست.. اما قدم زدن بینِ اون همه قارچُ گل واقعا میتونه حال روحی و جسمی‌تو از همه نظر خوب کنه.. قارچای اون منطقه خیلی قشنگ بنظر میومدن..دستمو بردم سمتِ یکیشون،خواستم که بردارم و بخورم،یادم افتاد باید بشورمشون..آره! باید بشورمشون. رفتم سمتِ رودخونه،قارچُ بردم توی آبِ زلال،شستمش. شاید عجیب بنظر بیاد اینکه یکی بخواد قارچُ خالی خالی بخوره..اما اون قارچا خیلی خوشگل بودن،نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم؛ بعد از شستنشون،دستمو بالا اوردم و بردم سمتِ دهنم..تا اینکه؛ یکی از پشت داد زد: نههه! اینکارو نکن،اون قارچا سمی‌ان! سریع رومو برگردوندم،هنوز تو شُک بودم،داشت به سمتِ من میدویید،نزدیکم شد؛ هنوز نفس نفس میزد،در همین حال دوباره حرفشو تکرار کرد: هی..اون قارچا سمی‌ان،میدونستی اگه میخوردیشون چه بلایی سَرِت میومد؟ با خودم گفتم: خوب شد که بهم گفت.. گفتم: آخه..خیلی قشنگ بودن،دلم خواست با حالتِ جدی گفت: هرچیزی قشنگ بود باید بخوری؟ همیشه که ظاهر شبیهِ باطن نیست،گولِ ظاهر و نخور.. گفتم: به هرحال..ممنونم که گفتی،جونمو نجات دادی.. اون دختر با دوتا دخترِ دیگه بعد از دور شدنِ من شروع کردنِ به صحبت کردن،بنظر میومد دوستاش باشن؛ حسرت خوردم..کاش اسمشونو میپرسیدم. بعد از اون رفتم خونه و حرفشو با خودم تکرار کردم..گولِ ظاهر و نخور،ظاهر همیشه مثلِ باطن نیست..!✨ برای آماریس،کلودیا و شلا: @Indigo_Galaxy از طرفِ اَندی: @colorfulll
داشتم دیوونه میشدم..دیوونگیِ بیش از حد،هیچکسی تو این دنیا نبود که از این حالت نجاتم بده..میخواستم درجا بمی.رم؛ با خودم گفتم..حتی یک نفرم تو این دنیا نیست که بخواد این حالمو،دیوونگی‌مو درک کنه؟ نمیتونستم تو اون هوای خفه کننده ی خونه بمونم..زدم بیرون. هوا بارونی بود،نفس کشیدن تو اون هوا خودش نعمتی بود،سوارِ اوتوبوس شدم،کنارم یه دختری با چشمای میشی بود،قیافه‌ش خوشگل بود،به معنای واقعیِ کلمه کیوت و گوگولی،رومو برگردوندم که سلام کرد،جوابشو دادم،شروع کرد به صحبت کردن،از شخصیتش خوشم اومد،مهربون به نظر میرسید..ترجیح دادم منم صحبت کنم،خیلی قشنگ حرف میزد..؛ از غمگین بودنم گفتم اما اون توجهی نمیکرد چون میگفت،مهم نیس من کنارتم و درکت میکنم.. اولین باری بود که از کسی همچین حرفایی میشنیدم،اوتوبوس رسید به مقصد،مجبور بودم حرفمو قطع کنم و پیاده شم.. دلم واسه ی حرفای قشنگِ اون دختر تنگ میشد،رفتم خونه،نا خودآگاه دستم رفت به سمتِ جیب شلوارم،حس کردم چیزی داخلشه،یه تیکه کاغذ بود؛ درش آوردم،روش نوشته بود؛ "هی..اسمم نیموعه،یادت باشه من پیشتم و درکت میکنم،بهم تکست بده." لبخندی از خوشحالی زدمُ رفتم پیشِ گوشیم..✨ برای نیمو: @Song_Musiic از طرفِ اَندی: @colorfulll
گشنگی همیشه رو مخم بوده و هست.. واقعا تو اون لحظه با هیچ چیز جز یه چیزِ خوشمزه آروم نمیشدم،اما هرچیزی به مزاجم نمیساخت.. همینجوری که تو خیابون قدم میزدم یه مغازه ی کوچیکی توجه‌م رو به خودش جلب کرد؛ رفتم جلوتر،روی تابلو نوشته بود: خوار بار فروشیِ نامیا. انکار نمیکنم،بیشتر جذبِ اسمش شدم،رفتم داخل؛ از همون اول بوی خوب توی بینیم پیچید.. یه دختری با خنده ی روی صورتش بهم خوش آمد گفت.. همون اول فهمیدم صاحبِ اونجاس..اما اون دو دخترِ دیگه کی بودن؟ اونا هم بهم سلام کردن و خوش آمد گفتن،حدس زدم کنارِ هم کار میکنن و دوستن. جای دنجُ قشنگی بود..یکی از اون دخترا اومد جلو و کاغذی دستم داد "سلام،من کاترینم،اینجا کار میکنم،مسئولیتم بردن و آوردنِ خوشمزه های اینجاس،نظرت چیه امتحانش کنی؟" نگاهی به صورتش انداختم..لبخند میزد؛ با خودم گفتم: این دختر درونگراس،فکر میکنم نمیتونه حرفشو رو در رو بزنه،به هر حال.. هی کاترین،نظرت چیه یه کیک واسم بیاری؟ گفت: اوه‌..حتما،چه طعمی؟ گفتم: با سلیقه ی خودت. رفت..منتظر نشستم تا اینکه یه دخترِ دیگه اومد سمتم.. با چهره ی جدی اما خندون گفت: من نامیام،امم خب..از همون اول فهمیدم گشنته..دوستم ملورین یکم دیگه کیکتو اماده میکنه..نگران نباش. گفتم: اوه..بوش از همین الان میاد،حدس میزنم خوشمزه باشه،به امتحان کردنش می ارزه.. جوابمو با دو کلمه داد و رفت؛ اون سه تا میخندیدن و میگفتن..انگار جای دوستانه ای بود که میتونستی توش راحت باشی‌.. کیکم اومد،شکلاتی بود،اون سه تا نشستن سرِ میزم و نذاشتن حس غریبی کنم؛ تا راهِ برگشت به خونه با خودم گفتم: تا ابد مشتریِ اینجا میمونم،فراموشم نکنید..✨ برای نامیا،کاترین و ملورین: https://eitaa.com/joinchat/2346910043C38059c1764 از طرفِ اَندی: @colorfulll
هدایت شده از خواربار فروشی نامیا
دوستان می‌خوام لیست رو از اول بچینم هرکس مایل هست داخل لیست باشه این پیام رو فور کنه چنلش تا وقتی ۱۴ تا پر بشه
4 تا از مهربوناتونو میدین اینجا؟
هدایت شده از قارچ سمی3>>
https://eitaa.com/colorfulll/3254 ارههههههه عالی بودددددد و میدونم که اون دختره من بودم اماریس و شلا به خودشون نگیرن لدفن😎👍
ذوق چیه من دارم جون میدمممصنصمثایمصتیکذیمصتثمتصمثذق این خیلی قشنگ بوددددد😭😭😭😭😭 مرسی اندی عزیزززز واییییسامشدسمیهمیپب