هدایت شده از کتابخونهیموقرمز؛
ذوق چیه من دارم جون میدمممصنصمثایمصتیکذیمصتثمتصمثذق
این خیلی قشنگ بوددددد😭😭😭😭😭
مرسی اندی عزیزززز
واییییسامشدسمیهمیپب
هدایت شده از 凌晨四点|⁴ᴀᴍ*-*`
وای بهترین سناریو ای بود که خوندم خیلی زیبا بود اندی:)😭🍄❤️
خیلی قشنگ بود, تقدیمی نمیدونم توصیفش سخته زیبا بودد🗿💕
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
ذوق چیه من دارم جون میدمممصنصمثایمصتیکذیمصتثمتصمثذق این خیلی قشنگ بوددددد😭😭😭😭😭 مرسی اندی عزیزززز وا
او مای گاد..سپزپقمقگعدملقم۲فمل
خوشحالممم کههه خوشتت اومدد بانوو لیون..
خواهشش میکنممم،درمقابلِ مهربونیِ تو خیلیی خیلییی کم بود💜🫂
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
وای بهترین سناریو ای بود که خوندم خیلی زیبا بود اندی:)😭🍄❤️ خیلی قشنگ بود, تقدیمی نمیدونم توصیفش سخته
کقگیگبلیثیرگلگقپس
ذوق ازینکه خوشت اومد*
داوشمی🫂🤌
هدایت شده از Coconut cookies novel 🖋️
https://eitaa.com/colorfulll
آقای اندی
من تقدیمی رو فور نکردم اما مقدوره برای منم بنویسید ؟؟
بنظر میومد هتل باشه..یا یه جایی از قسمتِ خونه ی یه نویسنده،پخش و پلا..
واردش شدم،بوی پنکیک میومد؛
صدای دلم و از فاصله ی گوشام تا پایین تر میشنیدم که انگار میگفت برو و یکیشو امتحان کن..
وایساده بودمُ خیره شده بودم..یهو تلفن به صدا در اومد،یه دختری که حسابی مشغول بود تلفنُ جواب داد و گذاشت روی بلندگو؛
صدای پشتِ تلفن که حالتِ آرومی داشت گفت: هی میتسوری..بوی پنکیک هات داره دیوونم میکنه،میشه یکیشو بیاری واحدِ 7؟
دختری که به ظاهر اسمش میتسوری بود گفت: وای حتما..منتظر باش،واسه همه ی واحدا میارم..
تلفن قطع شد..جلوتر رفتمُ سلام کردم،دختر جوابِ سلامم رو داد،بعد از اون گفت: انقدر رسمی حرف نزن،اسمم میتسوریِ،تو میتونی میتسی هم صدام کنی،راستی! میخوای یکی از پنکیک هامو امتحان کنی؟ مطمئنم خوشت میاد..
سردرگم گفتم: واو! بله حتما،وایبِ اینجا عجیب بنظر میرسه..راجبش توضیح میدی؟
با لبخندی که روی صورتش داشت گفت: وای..خب چجوری بگم..اینجا چندتایی واحد داره که یه سریا توش زندگی میکنن،البته خب بهتر بگم الان دیگه دوستام شدن..اینجا اصلا چیزی به نامِ غریبگی نداریم،همه باهم دوستن،خب من تو یکی از واحدای اینجا زندگی میکنم،موقعِ بیکاری داستان مینویسم،از نوشتن خوشم میاد..
وسطِ حرفش پریدم و گفتم: هی! چه جالب،منم نویسندگی رو دوست دارم،از این نظر تفاهم داریم.
خندید و گفت: جالبه،من اینجا بیشتر پنکیک درست میکنم،وقتای بیکاری شبا کنارِ آتیش میشینیم و کتاب میخونیم؛
حالا اینارو بیخیال..بشین رو یکی از میزا،بزار واست پنکیک و نوشیدنی بیارم.
با لبخند گفتم: اوه..خیلی ممنون،راستی..واحدای اینجا چجوریه؟
گفت: ببین اینجا واردِ هرواحدی که بشی وایبِ مخصوصِ خودشو داره،خیلی زیباست.
با تعجب گفتم: اره،واقعا عالیه!
راستی،میتونم یکی از واحدای اینجارو داشته باشم؟
گفت: بله بله،حتما..
منو با آسانسور برد به یه واحدی که به دلیلِ ذوق زیادم نفهمیدم کجاست..از اون به بعد اونجا ساکن شدم،حسِ خیلی خوبی داشت..هر روزم با بوی پنکیک آغاز میکردم و با نوشتنِ یه داستان ادامهش میدادم..
اونجا وایبِ خیلی خوبی داشت،میتونستم طعمِ واقعیِ زندگی رو بچشم..!✨
برای میتسی: @Coconutcookies
از طرفِ اَندی: @colorfulll
هدایت شده از کتابخونهیموقرمز؛
بچه ها استعداد نویسندگیتونو جدی بگیرید
هدایت شده از کتابخونهیموقرمز؛
هم اندی هم بچه هایی که تو ناشناس برای من مینویسن
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
هم اندی هم بچه هایی که تو ناشناس برای من مینویسن
نمیدونم..نویسنده ی خوبیام؟
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
داشتم دیوونه میشدم..دیوونگیِ بیش از حد،هیچکسی تو این دنیا نبود که از این حالت نجاتم بده..میخواستم در
واااایییییی خیلییی قشنگههههه
اندییی تووو خیلیی مهربونییییی