تنهایی زیباست؛
چون هرکاری بخوام میتونم بکنم،کسی هم نیست که بهم بگه این دیوونه بازیا چیه.
بزرگترین آرزوی من این بود که؛
بتونم برم توی بعضی از کتابام زندگی کنم،
آرزویی که هیچوقت بهش نمیرسم..
قطع به یقین اینجا برام کافی نیست؛
همزمان باید تو گذشته ام به دنیا میومدم و زندگی میکردم..
مطمئنم که تو دوره ای اشتباه از زندگی به دنیا اومدم؛
منو ببرید جایی که بهش تعلق دارم،گذشته..
جوری که وایبِ قصرها،مهمونی های کلاسیک و جنگ های قدیمی رو میده>>>>>>>>
خوش به حالِ کسایی که تو کارخونه ی شیرکاکائو کار میکنن؛
من جای اونا بودم به جای حقوقم روزی یه بسته شیرکاکائو میبردم خونمون.