من تنها کسی بودم که به فکر همه بودم؛
اما یک نفر هم به فکر من نبود..
قبلا..دلم میخواست برای یک نفر مهم باشم،میخواستم با تمام وجود دوست داشته بشم،دلم نمیخواست منو از خودشون ندونن؛
اما یک دفعه همه چیز تغییر کرد،الان دیگه برام مهم نیست..الان واقعا نیاز به تنهایی متلق دارم،برای همیشه..
اگر زمان منتظر ما میایستاد تا ما به بلوغ برسیم، قطعا زندگی با نقصهای کمتری را تجربه میکردیم. نمیدانم زندگی بدون واژهی «افسوس» چه شکلی خواهد بود! شیرینتر است یا مزهی یکنواختی دارد!؟
- تنهایی پر هیاهو
با این حال که تمام مدت داشتم ضربه میخوردم و از درون شکسته بودم؛
لبخند زدم و تظاهر کردم که خوبم..