یه روز بیا..
شیرکاکائو و لواشک میگیرم،حتی پیاده هم راضیام،باهم بریم تا تهِ آسمون..
بگو ببینم؛
دردت نگرفت وقتی افتادی؟
آخه فرشته ها از اون بالا تورو فرستادن اینجا..
حس میکردم گم شدم..آب و آذوقهم ته کشیده بود،صدای زوزه ی گرگا هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد،هر لحظه بیشتر پِی میبردم به اینکه اومدن به همچین جنگلی کارِ احمقانه ای بود،هیچکسی تو این جنگلِ مخوف پیدا نمیشد،هرچقدر که جلوتر میرفتم مِه بیشتر میشد،رسما داشتم اونجا گم میشدم،باتریِ گوشیم کمتر از 6 درصد بود،چراغ قوهش روشن نمیشد و از طرفی چراغ قوه ای که همراهم اورده بودمم خراب شده بود،شارژِ پولیِ گوشیمم تموم بود و حس میکردم تمامِ بدشانسی و بدبختی های کلِ عمرمُ دارم تو همین لحظه ها میکشم،نمیدونستم کجا میرم،فقط میرفتم جلو و به مِه نزدیکتر میشدم،هیچ کجا رو نمیدیدم.
یه لحظه حس کردم پاهامُ حس نمیکنم،سَرَم گیج میرفت،اونجا بود که هیچ قدرتی نداشتم،بدون اجازه ی خودم افتادم روی برگایِ ترسناکِ جنگل..
همه جای بدنم درد میکرد،با دستام بازوهامُ گرفته بودم، اون لحظه چشامو بستم به امیدِ اینکه سرگیجهم بهتر شه،اما فقط بدتر میشد،نمیتونستم اونجا بمونم،شب میشد و گرگا خودمو یه لقمه ی چپ میکردن،یکم اونجا نشستم..تا حس کردم یه دست روی شونمه..اولش به طرزِ عجیبی ترسیدم اما بعد دیدم اون فرد با لبخندِ ملیحی که روی لباش داشت منو بلند کرد،انقدر حالم بد بود که واسم مهم نبود منو کجا میبره،فقط میخواستم تو اون حالت نباشم..
وقتی رسیدیم،سَرَمو اوردم بالا،یه جایی بود که تعجب کردم جزوی از اون جنگلِ مخوف باشه..بوته های سبز،یه کلبه ی کوچیک و خوشگلِ چوبی که جلوش پر از گلُ قارچ های زیبا بود..منو برد داخلِ اون کلبه..با تمامِ توانش ازم با سوپ های مختلف و غذاهای خوشمزه پذیرایی کرد..حیوونا با صاحبِ کلبه دوست بودن و اونجا زندگی میکردن،حس میکردم کلِ جنگل اینجا زندگی میکنن،اونجا انقدر زیبا و رنگارنگ بود که حس میکردم میخوام واسه ی همیشه اونجا بمونم..✨
برای رومئو: https://eitaa.com/romeosabzam
از طرفِ اَندی: @colorfulll
هیچوقت جایی به بزرگی و عظیمیِ اونجا ندیده بودم..
وارد شدم،خیلی بزرگ بود..طبقه های عظیمی پر از کتاب..حس میکردم ته نداره
قدم به قدم میرفتم جلو..بینِ کتاب ها گم شده بودم..دورِ خودم میچرخیدم،کتاب هارو برمیداشتم خلاصهشو میخوندم و دوباره میزاشتم سرِ جای اولش..
آدم هارو میدیدم،انگاری همه باهم رفیق بودن،هیچ قضاوتی نبود،میگفتن میخندیدن.
از پشتِ سَرَم صدایی شنیدم که گفت: چیزی میخواستین؟
چهره ی زیبایی داشت که با لبخندِ ملیحش زیباترش کرده بود..
گفتم: نه،فعلا چیزی پیدا نکردم..
با مهربونی گفت: کاری داشتی حتما صدام کن
رفتم جلوتر..صندلی هایی رو میدیدم که کنارِ هم بود،دو نفر یا چند نفری نشسته بودن،میگفتن،میخندیدن..
هات چاکلت،قهوه،نسکافه یا چایی میخوردن،بدونِ اینکه قبلا همو دیده باشن..
فکر میکردم تنها جاییِ که هیچکس توش اون یکی رو قضاوت نمیکنه،فضای خیلی دوستانه ای داشت..رفتم سراغِ یکی از قفسه های کتاب که بهش میخورد از کتاب های جادویی و رویایی باشه،یکی رو برداشتم،روش نوشته بود: کتابخانه ی مو قرمز.
کتابُ برگردوندم تا خلاصهشو بخونم..
"کتابخونه ی اولیِ ما توسط بعضی از آدما نابود شد..اما ما هیچوقت شکست نخوردیم،برگشتیم..
کلارا و لیون،دوتا از پری ها اینجارو میگردونن،با روزهای خوبُ بد میگذرونن..و تلاش میکنن به رویاهاشون برسن..کتابخونه ی مو قرمز جاییِ که توش میتونی بدونِ قضاوت شدن حرف بزنی..خوش اومدی."
همون دو کلمه از خلاصه ی این کتاب کافی بود که بخوام بخرمش..برش داشتم و دنبالِ صندوق گشتم،با ذوق و شوق تا خونه رو دویدم،نشستم..
و بی مقدمه شروع کردم به خوندنِ کتاب..کتابخونه ی مو قرمز..✨
برای کلارا و لیون: @red_haiiir_library
از طرفِ اَندی: @colorfulll
رفتن تو طبیعت به اندازه ی کافی جذاب و قشنگ هست..
اما قدم زدن بینِ اون همه قارچُ گل واقعا میتونه حال روحی و جسمیتو از همه نظر خوب کنه..
قارچای اون منطقه خیلی قشنگ بنظر میومدن..دستمو بردم سمتِ یکیشون،خواستم که بردارم و بخورم،یادم افتاد باید بشورمشون..آره! باید بشورمشون.
رفتم سمتِ رودخونه،قارچُ بردم توی آبِ زلال،شستمش.
شاید عجیب بنظر بیاد اینکه یکی بخواد قارچُ خالی خالی بخوره..اما اون قارچا خیلی خوشگل بودن،نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم؛
بعد از شستنشون،دستمو بالا اوردم و بردم سمتِ دهنم..تا اینکه؛
یکی از پشت داد زد: نههه! اینکارو نکن،اون قارچا سمیان!
سریع رومو برگردوندم،هنوز تو شُک بودم،داشت به سمتِ من میدویید،نزدیکم شد؛
هنوز نفس نفس میزد،در همین حال دوباره حرفشو تکرار کرد: هی..اون قارچا سمیان،میدونستی اگه میخوردیشون چه بلایی سَرِت میومد؟
با خودم گفتم: خوب شد که بهم گفت..
گفتم: آخه..خیلی قشنگ بودن،دلم خواست
با حالتِ جدی گفت: هرچیزی قشنگ بود باید بخوری؟ همیشه که ظاهر شبیهِ باطن نیست،گولِ ظاهر و نخور..
گفتم: به هرحال..ممنونم که گفتی،جونمو نجات دادی..
اون دختر با دوتا دخترِ دیگه بعد از دور شدنِ من شروع کردنِ به صحبت کردن،بنظر میومد دوستاش باشن؛
حسرت خوردم..کاش اسمشونو میپرسیدم.
بعد از اون رفتم خونه و حرفشو با خودم تکرار کردم..گولِ ظاهر و نخور،ظاهر همیشه مثلِ باطن نیست..!✨
برای آماریس،کلودیا و شلا: @Indigo_Galaxy
از طرفِ اَندی: @colorfulll
داشتم دیوونه میشدم..دیوونگیِ بیش از حد،هیچکسی تو این دنیا نبود که از این حالت نجاتم بده..میخواستم درجا بمی.رم؛
با خودم گفتم..حتی یک نفرم تو این دنیا نیست که بخواد این حالمو،دیوونگیمو درک کنه؟
نمیتونستم تو اون هوای خفه کننده ی خونه بمونم..زدم بیرون.
هوا بارونی بود،نفس کشیدن تو اون هوا خودش نعمتی بود،سوارِ اوتوبوس شدم،کنارم یه دختری با چشمای میشی بود،قیافهش خوشگل بود،به معنای واقعیِ کلمه کیوت و گوگولی،رومو برگردوندم که سلام کرد،جوابشو دادم،شروع کرد به صحبت کردن،از شخصیتش خوشم اومد،مهربون به نظر میرسید..ترجیح دادم منم صحبت کنم،خیلی قشنگ حرف میزد..؛
از غمگین بودنم گفتم اما اون توجهی نمیکرد چون میگفت،مهم نیس من کنارتم و درکت میکنم..
اولین باری بود که از کسی همچین حرفایی میشنیدم،اوتوبوس رسید به مقصد،مجبور بودم حرفمو قطع کنم و پیاده شم..
دلم واسه ی حرفای قشنگِ اون دختر تنگ میشد،رفتم خونه،نا خودآگاه دستم رفت به سمتِ جیب شلوارم،حس کردم چیزی داخلشه،یه تیکه کاغذ بود؛
درش آوردم،روش نوشته بود؛
"هی..اسمم نیموعه،یادت باشه من پیشتم و درکت میکنم،بهم تکست بده."
لبخندی از خوشحالی زدمُ رفتم پیشِ گوشیم..✨
برای نیمو: @Song_Musiic
از طرفِ اَندی: @colorfulll