داشتم دیوونه میشدم..دیوونگیِ بیش از حد،هیچکسی تو این دنیا نبود که از این حالت نجاتم بده..میخواستم درجا بمی.رم؛
با خودم گفتم..حتی یک نفرم تو این دنیا نیست که بخواد این حالمو،دیوونگیمو درک کنه؟
نمیتونستم تو اون هوای خفه کننده ی خونه بمونم..زدم بیرون.
هوا بارونی بود،نفس کشیدن تو اون هوا خودش نعمتی بود،سوارِ اوتوبوس شدم،کنارم یه دختری با چشمای میشی بود،قیافهش خوشگل بود،به معنای واقعیِ کلمه کیوت و گوگولی،رومو برگردوندم که سلام کرد،جوابشو دادم،شروع کرد به صحبت کردن،از شخصیتش خوشم اومد،مهربون به نظر میرسید..ترجیح دادم منم صحبت کنم،خیلی قشنگ حرف میزد..؛
از غمگین بودنم گفتم اما اون توجهی نمیکرد چون میگفت،مهم نیس من کنارتم و درکت میکنم..
اولین باری بود که از کسی همچین حرفایی میشنیدم،اوتوبوس رسید به مقصد،مجبور بودم حرفمو قطع کنم و پیاده شم..
دلم واسه ی حرفای قشنگِ اون دختر تنگ میشد،رفتم خونه،نا خودآگاه دستم رفت به سمتِ جیب شلوارم،حس کردم چیزی داخلشه،یه تیکه کاغذ بود؛
درش آوردم،روش نوشته بود؛
"هی..اسمم نیموعه،یادت باشه من پیشتم و درکت میکنم،بهم تکست بده."
لبخندی از خوشحالی زدمُ رفتم پیشِ گوشیم..✨
برای نیمو: @Song_Musiic
از طرفِ اَندی: @colorfulll
گشنگی همیشه رو مخم بوده و هست..
واقعا تو اون لحظه با هیچ چیز جز یه چیزِ خوشمزه آروم نمیشدم،اما هرچیزی به مزاجم نمیساخت..
همینجوری که تو خیابون قدم میزدم یه مغازه ی کوچیکی توجهم رو به خودش جلب کرد؛
رفتم جلوتر،روی تابلو نوشته بود: خوار بار فروشیِ نامیا.
انکار نمیکنم،بیشتر جذبِ اسمش شدم،رفتم داخل؛
از همون اول بوی خوب توی بینیم پیچید..
یه دختری با خنده ی روی صورتش بهم خوش آمد گفت..
همون اول فهمیدم صاحبِ اونجاس..اما اون دو دخترِ دیگه کی بودن؟
اونا هم بهم سلام کردن و خوش آمد گفتن،حدس زدم کنارِ هم کار میکنن و دوستن.
جای دنجُ قشنگی بود..یکی از اون دخترا اومد جلو و کاغذی دستم داد
"سلام،من کاترینم،اینجا کار میکنم،مسئولیتم بردن و آوردنِ خوشمزه های اینجاس،نظرت چیه امتحانش کنی؟"
نگاهی به صورتش انداختم..لبخند میزد؛
با خودم گفتم: این دختر درونگراس،فکر میکنم نمیتونه حرفشو رو در رو بزنه،به هر حال..
هی کاترین،نظرت چیه یه کیک واسم بیاری؟
گفت: اوه..حتما،چه طعمی؟
گفتم: با سلیقه ی خودت.
رفت..منتظر نشستم تا اینکه یه دخترِ دیگه اومد سمتم..
با چهره ی جدی اما خندون گفت: من نامیام،امم خب..از همون اول فهمیدم گشنته..دوستم ملورین یکم دیگه کیکتو اماده میکنه..نگران نباش.
گفتم: اوه..بوش از همین الان میاد،حدس میزنم خوشمزه باشه،به امتحان کردنش می ارزه..
جوابمو با دو کلمه داد و رفت؛
اون سه تا میخندیدن و میگفتن..انگار جای دوستانه ای بود که میتونستی توش راحت باشی..
کیکم اومد،شکلاتی بود،اون سه تا نشستن سرِ میزم و نذاشتن حس غریبی کنم؛
تا راهِ برگشت به خونه با خودم گفتم: تا ابد مشتریِ اینجا میمونم،فراموشم نکنید..✨
برای نامیا،کاترین و ملورین: https://eitaa.com/joinchat/2346910043C38059c1764
از طرفِ اَندی: @colorfulll
هدایت شده از خواربار فروشی نامیا
دوستان میخوام لیست رو از اول بچینم
هرکس مایل هست داخل لیست باشه این پیام رو فور کنه چنلش تا وقتی ۱۴ تا پر بشه
#نامیا
هدایت شده از قارچ سمی3>>
https://eitaa.com/colorfulll/3254
ارههههههه
عالی بودددددد
و میدونم که اون دختره من بودم اماریس و شلا به خودشون نگیرن لدفن😎👍
هدایت شده از کتابخونهیموقرمز؛
ذوق چیه من دارم جون میدمممصنصمثایمصتیکذیمصتثمتصمثذق
این خیلی قشنگ بوددددد😭😭😭😭😭
مرسی اندی عزیزززز
واییییسامشدسمیهمیپب
هدایت شده از 凌晨四点|⁴ᴀᴍ*-*`
وای بهترین سناریو ای بود که خوندم خیلی زیبا بود اندی:)😭🍄❤️
خیلی قشنگ بود, تقدیمی نمیدونم توصیفش سخته زیبا بودد🗿💕
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
ذوق چیه من دارم جون میدمممصنصمثایمصتیکذیمصتثمتصمثذق این خیلی قشنگ بوددددد😭😭😭😭😭 مرسی اندی عزیزززز وا
او مای گاد..سپزپقمقگعدملقم۲فمل
خوشحالممم کههه خوشتت اومدد بانوو لیون..
خواهشش میکنممم،درمقابلِ مهربونیِ تو خیلیی خیلییی کم بود💜🫂