- اسمارتیزفروشیِاَندی,
میتونی درباره ی وایبِ چنلت بنویسی.. از نظرِ من چیزِ قشنگی درمیاد،داشتم بهش فکر میکردم،یا مثلا میتونی
اصنن میخوامم دربارهه تووو بنویسمممم
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
اصنن میخوامم دربارهه تووو بنویسمممم
درباره ی من؟؟
وااتت،چجوری؟
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
نه نیمو 6 دیقهس که آفلاین شده.
هایی
خیلی وقته نوشتماا
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
درباره ی من؟؟ وااتت،چجوری؟
ارههه
دربارهه تووو
تو کافه نشسته بودم
هیچکس نبود
فقط من بودمو من
صورت حسابُ رو میز گذاشتم رفتم بیرون
که یهو صدای وحشتناک اما زیبا از آسمون اومد
رعد و برق بود
حتما الان بارون میومد
بی اهمیت شروع کردم به راه رفتن
بارون شروع کرد به باریدن
کم کم خیلی شدید شد و من داشتم موش آب کشیده میشدم
بعد از چند دقیقه انگار بارون بند اومد
صداش میومد اما من دیگه خیس نمیشدم
بالا رو نگاه کردم
یه چتر بالا سرم بود
اطرافو که نگا کردم کسی نبود
رومو برگردوندم که فردی با چهره ی زیبا با لبخند منو داشت نگاه میکرد
انگاری دوتا چتر داشت و دومی رو به من داده بود
تشکری کردم و چترُ ازش گرفتم
کنار هم راه میرفتیم
هیچکدوممون حرف نمیزد
بدون مقصد فقط داشتیم راه میرفتیم
تا اینکه بعد از کلی کلنجار رفتن گفتم
-چرا بهم کمک کردی؟
+خب نیاز به چتر داشتی
-اما آدمای زیادی بودن که نیاز داشتن
+اما من دلم خواست به تو بدم،کار بدی کردم؟
-اوه نه معذرت میخوام
با خنده زد رو شونم و گفت
+مهم نیس بابا شوخی کردم
خندیدم
-اسمت چیه؟
+اندی!
-اوه چه اسم زیبایی
+تو اسمت چیه؟
-نیمو
+معنیش چیه؟
-معنای هیچکس رو میده
بعد از این دیگه حرف نزدیم
یه نگاه به اطرافم کردم
نزدیک ایستگاه مترو بودم
مثل اینکه اون سوار مترو نمیشد
سوار مترو شدم
چترو بستم و بهش دادم
اما ازم نبرد
-چتر توئه بگیرش دیگه
+اما من میخوام به تو بدم
-مرسی اما من دارم
+میدونم اما به عنوان یادگاری ببرش، خوشحال میشم
-اوه مرسی
اون رفت
منم نشستم رو صندلی
چترو بستم
متوجه آویزون بودن کاغذی شدم
روش یه شماره بود
زیرشم نوشته بود
"خوشحال میشم باهام در ارتباط باشی. اندی!"
فرد خیلی مهربونی بود
اما معلوم بود اونقدر لجبازه که قبول نمیکنه
و من خوشحال بودم از اینکه همچین دوست مهربونی پیدا کردم!💗✨
تقدیم به اندی مهربونم؛ 🤍🎸