- اسمارتیزفروشیِاَندی,
تو کافه نشسته بودم هیچکس نبود فقط من بودمو من صورت حسابُ رو میز گذاشتم رفتم بیرون که یهو صدای وح
جیغ،اشک،روانی شدننن*
نیمووو عاالیههه خیلییی خوبههه خیلییی خیلیییی
دوبارره بنوییسس عاالیی میشههه
مررسییی کههه همچین حسِ قشنگیی به منن داررییی،بغلل محکممم💜🫂
- اسمارتیزفروشیِاَندی,
میدون که این متن به متنای تو نمیرسه اما خب بازم نوشتم👍💗
نههه از متناای منم بهترر بوودد
حتی اگه سلیقه ی آهنگاتم دوست نداشته باشم؛
چون تویی قول میدم تا آخر گوش کنم..
هدایت شده از خواربار فروشی نامیا
حوصله ام سر رفته بود.
کسی حتی نگاه به اسمارتیز فروشی نمیکرد،انگار کسی اصلا دلش اسمارتیز نمیخواست.
از مغازه زدم بیرون و در رو قفل کردم،یکم راه رفتم صدای بلندی به گوشم رسید؛صدای رعد و برق بود و بارون شروع به باریدن کرد.
بدون توجه وارد یکی از مغازه ها شدم
دو تا دختر به من خوش آمد گفتن،اون دوتا نامیا و ژولیت بودن
خیلی خوشحال شدم که وارد مغازه ی اونا شده بودم،رفتم و از دستگاه یه کاپوچینو گرفتم و از ژولیت پرسیدم که اگه کیک شکلاتی دارن برام بیارن.
نشستم روی صندلی کنار پنجره و از صدای بارون و کیک شکلاتیم لذت بردم.
برای:اندی
از طرف:نامیا