eitaa logo
- اسمارتیز‌فروشیِ‌اَندی,
123 دنبال‌کننده
673 عکس
102 ویدیو
0 فایل
"𝗧𝗶𝗺𝗲 𝗺𝗮𝗸𝗲𝘀 𝗲𝘃𝗲𝗿𝘆𝘁𝗵𝗶𝗻𝗴 𝗯𝗲𝗮𝗿𝗮𝗯𝗹𝗲." زمان‌همه‌چیز‌رو‌قابلِ‌تحمل‌میکنه. ' 𝘊𝘳: Andy🦕 . ' ' 𝘚𝘵𝘢𝘳𝘵: 1401/12/21 '
مشاهده در ایتا
دانلود
اهم اهم اَندی از اسمارتیز فروشی بدلیل مشکلاتی میخواد لیست همسایه هارو از اول بچینه.. اگه مایلید با ما همسایه بشید این پیامو تو چنلِ زیباتون فور بزنید و لینک چنلتون رو اینجا بزارید✨. ظرفیت: 8 چنلِ فرحبخش. اَندی: @colorfulll
https://eitaa.com/colorfulll/3857 چون زندگیم پر از ادماییه که فکر نمیکردم اینطوری باشن؟ چون طوری دارن چرت میگن که خندم میگیره؟ چون فهمیدم تنها کسی که کنارش خیلی راحت بودم و بهش اعتماد داشتم زیر ابمو زده؟ _ درکت میکنم اره میفهممت. ببین یچیز بهت میگم،هیچوقت به "آدما" تکیه نکن یا دل نبند،همشون سر تا پا یچیزن،حتی اگر بهترین آدمم باشه بازم نباید وابسته بشی چون تهش میره. دو،افرین که به چرتُ پرتاشون میخندی،سعی کن اهمیت ندی اصن. سه،مهم نیس،اصلا مهم نیس،تجربه ای بود که به یاد داشته باشی به هرکسی وابسته نشی و اعتماد نکنی،همه تو زندگیشون اشتباه میکنن،اینم روش.
وقتی فهمیدم تموم حرفاش چرت بوده و نقش بازی میکرده.
_ اهمیتی داره مگه؟
وقتی فهمیدم باب اسفنجی واقعا یه موجود زنده نیست و یه اسفنجه گریه. ____ خب من بخاطرش یه مدت افسردگی گرفتم..
زمانی که کسی که مثل خانوادم دوستش داشتم ، من رو قضاوت کرد و از یه غریبه کمک گرفت تا من رو از زندگیش پاک کنه ^لبخند کمرنگ^ _ میدونم بخاطرِ ضربه ای که خوردی خیلی ناراحتی و من بهت حق میدم که ناراحت باشی؛ اما ببین،بیا فکر کنیم فقط یه تجربه بوده که یاد بگیری دیگه به کسی وابسته نشی و اونقدری کسی رو دوست نداشته باشی که بعدا برای رفتنش خودتو عذاب بدی.. تو یه نفری رو تو این دنیا داری که اون یه نفر خودتی و اون همه جوره کنارته و تا وقتی اونو داری نیازی نیست غصه بخوری یا احساسِ تنهایی کنی.. بیخیالش،از تجربه‌ت درس بگیر و به فکرِ آینده باش.
وقتی فهمیدم مثل ادامس بهشون وابسته شدم در حدی که اکر یه روز نبینمشون میتونم گریه کنم؟وقتی با تک‌تک کارای بدشون قابلیت گریه کردن دارم ولی ترجیح میدم فراموش کنم که فکر نکنم بچه هستم؟ _ این خوبه که فراموش میکنی ولی باید واقعا فراموش کنی نه فقط بخاطرِ اینکه اونا فکر نکنن بچه ای وابسته شدن چیزِ خوبی نیس،همیشه همه چیز باید روی حدِ وسط بمونه..نه اونقدر سردُ خشک و نه اونقدر گرمُ صمیمی.. وابستگی‌تو کمتر کن و به مرورِ زمان همه چیز رو فراموش کن،با این حال که میدونم سخته ولی تو از پسش بر میای..!
میخواستم‌ موزیک بفرستم ولی نیومد سو..
- با آرامش بخوابید.!
هدایت شده از نیمو :>
جنگل کلاوس پارت8 الیزابت دیگه نتونست خودشو کنترل کنه جیغی کشید که مثل فیلمها پرنده ها هم رفتن اما بعد خونسرد شد گفت _میتونم ببرمتون نیمو باز هم حرف خودرا تکرار کرد _مثل اینکه واقعا اعتماد مارو نمیخوای.دوقلوها.. هنوز حرف نیمو تمام نشده بود که الیزابت گفت _باشه باشه میگم اما قبلش باید منو یجا ببرید _کجا؟ _اسمارتیز فروشی اندی.. 🎻🎻🎻 وارد مغازه شدیم اما طبق اسمی که داشت اسمارتیز نمیفروخت الیزابت سریع رفت سمت یه دختری و یه چیزی در گوشش گفت خواست بره اونور مغازه که با حرف نیمو سرجاش میخکوب شد _کجا با این عجله الیزابت الیزابت برگشت و گفت _بقیشو اندی میگه و رفت و فرصت حرف زدن نذاشت اندی که ظاهرا صاحب مغازه بود گفت _مثل اینکه دنبال کتاب باز نکن هستید درخدمتم نیمو گفت _اما قرار بود الیزابت بهمون بده _نترسید الیزابت هم باهامون میاد اما من مطمئن نیستم که بتونید اونو از قبیله بومی‌ها بگیرید نیمو پوزخندی زد و گفت _دست اوناس؟ اندی ادامه داد _درسته دست اوناس اما ممکنه کتاب تقلبی رو داشته باشن رو به من ادامه داد _این دختر میدونه که کدومش اصلیه همه به من نگاه کردن نیمو رو به من گفت _لوئیزا؟ تو میدونی؟ من دستپاچه شده بودم چون نمیدونستم چخبره +من؟.. نمیدونم من مطمئن نیستم اندی رو به من گفت _میدونی! هروقت دیدیش متوجه میشی آخه من از کجا بفهمم کدومش اصلیه؟ واقعا مردم رد دادن اصن من چرا موندم اینجا؟ یاد حرفای اون ندیمه افتادم اون از کجا میدونست یعنی حرفامونو شنیده بود؟ اسمش چی بود؟ لیسا؟ لیزا؟ آهاا آلیس بود الان تازه میتونم به عمق فاجعه پی ببرم همچی یهویی شد یهو با دوقلوها آشنا شدیم بعدشم محاصره شدنمون بعد از اونم سروکله نیمو پیدا شد رفتنمون به جنگل اصلا این جنگل چیه؟ اومدن الیزابت و آشنا شدن با اندی که میگفت من میتونم کتابو پیدا کنم.. واقعا زندگی پیچیده ای شده..
لیست اوکی شد فک کنم البته.