حالم بهم میخوره از وقتایی که باید با کسایی که ازشون بدَم میاد هم کلام بشم.
تنهایی؛ همون قدری که خوب و قشنگه،به همون اندازه میتونه ترسناک باشه..
من وقتی حالم بده؛
با کسی حرف نمیزنم،فقط کل دنیارو ایگنور میکنم،میرم سراغ خیال پردازی و سناریو های قشنگم..
با من جوری حرف نزن که انگار نمیدونم درد کشیدن چجوریه؛
من کل عمرمُ با حرفایِ چرتِ بقیه گذروندم،نابود شدم و فقط سکوت کردم..
من جوری نیستم که بد بقیه رو بخوام؛
اگر انتقام نگرفتم،کارما جوابتو میده..
اگه میتونستم یه چیزی رو برای همیشه فعال کنم،اون مغزم بود
و اگه میتونستم یه چیزی رو برای همیشه خفه کنم،اون قلبم بود..
متنفرم از اون موقعی که دارم جمعُ ایگنور میکنم و میان میگن بیا قاطیِ جمع.
من بی جنبه نیستم!
فقط تو زیادی از حد چرت میگی و آخر سر همرو تو یه شوخی کردم خلاصه میکنی.