او کارش فرار کردن بود
همه چیزی که در زندگی قسمتش شده بود فرار کردن از همه چیز بود
او بلد نبود خوشحال باشد ، بلد نبود آرزویی جز فرار داشته باشد
او اصلا خودِ فرار بود !
تکه هایش را که میچسباندی به هم، چیزی جز فرار و ترک شدگی قسمتت نمیشد .
_فاطمهٖمکی_
+ غمم گین است ، نمیدانم چه در سر میگذرانم...
_چرا؟!
+چه سوال مسخره ایست؟! گویا سطح احمق بودنت بالا رفته است !
اگر میدانستم چم است که آنقدر چم نبود مرد حسابی:)
_گاهی گویی تمام آسمان و زمان ریسمان میبافند و ریسمان را دورت گره میزنند و پرتت میکنند در جایی دور... و تورا از خود دور میکنند .
گویی تمام آنچه برایش رنج میکشی ، دقیقا چیز هایی ست که تو خرابشان نکردی !
گویی پرتاب میشوی میان یک تنگ بلور .
_فاطمهمکی_
جناب!
سکوت که میکنید ، ما گمان میکنیم حرفی برای گفتن ندارید .
چه میدانیم در مغز نابالغتان پر از سخنان گوهر بار است؟!
لب باز کن مومن ،
حرف بزن .
حرف بزن که هرچی میکشیم از سخن نگفتن است ...
-فاطمهٖمکی-
وقتی غرق خدا بشی
وقتی فرو بری تو اون جلد قشنگش
وقتی به اون همه چیز بودنش فکر کنی ،
وقتی برسی به اون همه ی همه ی همه ی خوب بودنش ، میفهمی هرچیزی بجز اون بچه بازی ای بیش نیست:)
ادم یه وقتایی گریش میگیره از قشنگی خدا:)
چقد قشنگی تو اخه:)!؟
شب شد و قلم در جوهر دوات فرو رفت ،
مهتاب نورش به پنجره ی اتاق کشیده شد و صدای رد شدن ماشین ها گوش را نوازش کرد ...
از سهراب سپهری نوشت،
نوشت :
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
-فاطمهٖمکی-