به نام خدا
#پارت30. 🕊
من: شما کجا
یاسین یه اشارهای به حسین کرد و گفت :ما هم میایم
من: هرجور راحتید حالا کجا قراره بریم
همه با هم گفتند: سینما
بعدش بلند شدن و رفتند بیرون من هم رفتم تو آشپزخونه و از تو یخچال یه شیرینی برداشتم و گذاشتم داخل دهنم و بعد به سمت حیاط حرکت کردم و کفشامو پوشیدم وقتی داخل کوچه رفتم یاسین تو ماشین نشسته بود و بقیه هم عقب نشسته بودن و نازگل جلو نشسته بود یه نگاه به حسین که رو موتور نشسته بود انداختم وا الان باید کجا بشینم فکرمو به طرف یاسین بلند گفتم: من الان کجا بشینم
باران: خواستی زودتر میومدی
یاسین یه نگاه به من کرد و گفت: نمیدونم اگه میخوای با موتور بیا رفتم جلوش و سرمو از پنجره داخل ماشین کردم و یواش طوری که خودش بشنوه گفتم:
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت31. 🕊
یعنی من الان با حسین بیام؟ یاسین یه نگاه به پشت سر انداخت و گفت: الان من چیکار کنم باید محیا میرفت پیش داداشش که نرفته دیگه. با بغض ساختگی که واسه لوس کردنم تو صدام بود بهش گفتم: من باهات قهرم.
اینو گفتم و به سمت موتور حرکت کردم حسین خودش رو رو موتور جابجا کرد تا من بشینم وقتی نشستم دستم رو به آهنی که پشت موتور بود گرفتم و گفتم: بریم.
حسین حرکت کرد اما من میترسیدم بیوفتم. ولی به روی خودم نمیاوردم داشتم مغازهها رو نگاه میکردم که یهو نفهمیدم چی شد و موتور کج شد نزدیک بود بیفتم که دستی دور کمرم حلقه شد سرم رو برگردوندم که چهره نگران حسین رو دیدم
حسین: خوبید؟
به دستش که دورم حلقه بود نگاه کردم و با من من گفتم: اره.
حسین دستش رو کشید وگفت: ببخشید یه لحظه کنترل موتور از دستم خارج شد
من: اشکال نداره من خوبم اینو گفتم که حرکت کرد.
کپی حرام است .
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت32. 🕊
تا وقتی به سینما رسیدیم دیگه حرفی نزدیم حسین یه زنگ به یاسین زد و ازش پرسید که رسیدن یا نه یاسین هم گفت: که رفتن داخل ما هم وارد شدیم . حسین جلو دکه خوراکی فروشی ایستاد و یه اشاره به پفیلاها که با طعمهای متنوع چیده شده بود کرد وگفت: از کدوما میخواید منم یه دونه پفیلا پنیری و چند تا خوراکی دیگه برداشتم. کارتم را از کیفم بیرون آوردم تا حساب کنم. حسین یه نگاه بهم کرد و گفت: خانم وقتی با یه مرد بیرون میره دست تو جیبش نمیکنه. اینو گفت و خوراکیهای منو با خوراکیهای خودش حساب کرد با هم وارد سالن شدیم همه جا پر بود و ما آخرین نفر بودیم تو ردیفی که اونا نشسته بودن فقط دو تا صندلی خالی بود وبعد به ترتیب یاسین، نازگل، باران، محیا منم رفتم بغل یاسین نشستم و به جلو خیره شدم هنوز فیلم شروع نشده بود که حسین اومد بغلم نشست یه نگاه بهش کردم و دوباره به جلو خیره شدم و فیلم شروع شد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت33. 🕊
بعد از اینکه فیلم تمام شد ازسینما
اومدیم بیرون کلی گشتیم من دیگه با موتور نرفتم و جامو با محیا عوض کردم. رفتیم شهر بازی، و بعد رفتیم بستنی خوردیم کلی خوش گذشت بهمون. دیگه کم کم داشت شب میشد از محیا و حسین خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم. وقتی رسیدیم خونه بابا نبود تو پذیرایی با مامان سلام کردم و پرسیدم: مامان بابا کجاست.
مامان: نمی دونم از وقتی اومده رفته تو اتاقش.
من: اهان. با چادرو کیفم که هنوز دستم بود به سمت اتاق بابا حرکت کردم و در زدم.
بابا: بفرما در رو باز کردم و رفتم داخل بابا جلو میز مطالعش نشسته بود و با دستاش سرش رو گرفته بود. رفتم جلو گفتم: سلام. خم شدم و گونش رو بوسیدم
من: چطوری بابایی تحویلمون نمی گیریا!
بابا لبخندی زد و گفت: یکم خستم بابا جان خوش گذشت؟ مامانت گفت: بابچه ها رفته بودی بیرون درسته؟
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊