به نام خدا
#پارت36. 🕊
یعنی چی نه نمی زارم زندگیم نابود بشه. نمی زارم آیندم خراب بشه. بودن با بهادر یعنی مرگ یعنی نابودی به تمام معنا یعنی جهنم نه نمی زارم. نمی زارم. من از بچگی الکی خودمو به هر راهی نزدم که الان برم پیش بهادر. نه نمی زارم. نمی زارم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون در اتاق یاسین رو بدون در زدن بازکردم. نبود داخل اتاقش.
اومدم بیرون و پلهها رو دوتا یکی پایین اومدم داد زدم: بابا، بابا، یاسین کجایی مامان از آشپزخانه اومد بیرون و گفت: چیشده
من: بابا کجاست، یاسین کو
مامان: دایت اینا رسیدن خونشون یاسین نازگل رو برد اونجا بابات هم داخل اتاقه. دوباره داد زدم: بابا و به سمت اتاق بابا حرکت کردم خواستم درو باز کنم که خودش باز شد وبابا اومد بیرون سرد لب زد: چیشده
من: بابا بگو اون حرف هایی که زدی شوخی بود بگو همشون شوخی بوده.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا.
#پارت37. 🕊
بگو بگو بابا خواهش میکنم اینا رو با گریه میگفتم و داد میکشیدم: بابا حرف بزن بابا بگو بگو دیگه.
توانایی وایسادن نداشتم
_بابا بگو دیگه هق هقم اجازه حرف زدن رو بهم نمیداد
بابا: نیست شوخی نکردم کاش شوخی بود کاش میتونستم شوخی کنم اما نکردم اینو گفت و حرکت کرد سمت حیاط من موندم و دنیایی که داشت بدبختم میکرد.
سرم رو گذاشتم رو زانوهام و چشمامو بستم که دستی دورم حلقه شد مامان بود منو کشید تو بغلش و کمرم را با دستاش نوازش میکرد.
مامان: دخترم چی شده گریه میکنی قربونت بشم با حرفهای مامان گریم شدیدتر شد مامان ادامه داد..
قربون چشمای دخترم بشم چی شده مادر.
میدونستم مامان خبر داره ولی بازم داشت از خودم میپرسید.
من: مامان
مامان: جان دلم
من: مامان من نمیخوام نمیخوام ازدواج کنم اونم با بهادر مامان من نمیخوامش.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت38. 🕊
مامان من نمیخوام برم تو جهنم بهادر مامان اون وحشیه مامان اون به آدم رحم نداره مامان اون انسانیت تو وجودش نیست مامان ساکت بود. ادامه دادم..
مامان بابا از کارهای بهادر خبر داره پس چرا میخواد بدبختم کنه نا بودم کنه. مامان من را از خودش جدا کرد و صورتم با دستاش قاب گرفت و گفت: گریه نکن حتماً یه دلیل داره واسه کارش این کارو با خودت نکن نابود میشی خودت که میدونی گریه واسه چشات خوب نیست عزیزم بسپر به خدا اون هرچی خودش بخواد برات رقم میزنه. حرفهای مامان نمک روی زخم بودبرام. از بغل مامان بیرون اومدم و بلند شدم رفتم تو اتاقم و درو بستم نشستم رو تخت و سرم رو گذاشتم رو زانوهام صدای اساماس گوشیم بلند شد خم شدم و گوشی رو از روی عسلی کنار تخت برداشتمش حسین بود.
نوشته بود"سلام خانم خسروی فردا ساعت 8منتظرتونم جلسه داریم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت39. 🕊
یه نگاه به اسمش کردم «حسین» آخ حسین آخ قلبم به درد اومد. حسین تو دیگه چرا چرا دقیقاً وقتی که میخواستم عاشقت بشم اینجوری شد. چرا. کاش باهات خاطره نمیساختم کاش. روز افتتاح نمایشگاه عید غدیر، امروز صبح، وقتی میخواستم از روی موتور بیفتم، سینما، شهربازی، بستنی، موتور سواری همه اینا عین یه تصویر از جلوی چشمام گذشت و اشک ریختم سرم رو گذاشتم رو زانوهام و واسه آینده پوچم گریه کردم وقتی به خودم اومدم که هوا گرگ و میش شده بود یه نگاه به دور و برم انداختم باران اومده بود و خوابیده بود اما برق اتاق روشن بود از روی تخت بلند شدم به سمت سرویس اتاقم حرکت کردم وقتی وارد شدم یه نگاه از تو آینه به خودم انداختم اگر بگم وحشت نکردم دروغ گفتم سر و صورتم همه ورم کرده بود چشام کاسه خون شده بود.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت40. 🕊
من چشمام حساس بودو از 10سالگی تنبلی چشم داشتم باید عینک میزدم ولی من هر موقع که می سوخت یا درد داشت ازش استفاده میکنم. گریه واسه چشمام عین سم بود. اما الان دیگه واسم مهم نبود. شیر آب رو باز کردم و یک مشت آب به صورتم زدم آب سرد مثل خنجر بود واسه چشمام. عین نمک روی زخم از درد و سوزش چشمامو بستم و وضو گرفتم از سرویس اومدم بیرون چادرمو پوشیدم و شروع کردم به نماز صبح خوندن بعد از نماز سجاده ام رو جمع کردم و گذاشتم سر جاش یه نگاه به باران انداختم که دیدم نشسته و زل زده بهم همونجوری نگاش کردم که بالاخره شروع کرد به حرف زدن.
باران: ببین یاس من واقعاً متاسفم شاید حتی دیگه دلت نخواد حتی قیافم رو ببینی اما تقصیر من چیه من خودم ازش میترسم و حتی شاید متنفر هم باشم ولی هر کاری کنم بازم داداشمه.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا.
#پارت41. 🕊
.. من نمیخوام آیندت خراب بشه ولی اینم نمیفهمم که چرا دست گذاشته رو تو اما اینو میدونم که دوستت نداره یا به خاطر عشق تو و بابات رو مجبور به این ازدواج نکرده.
دیگه توانایی وایسادن نداشتم یه گوشه که روبروی باران بود نشستم رو بهش گفتم: اینا به تو ربطی نداره من از تو ناراحت نیستم من از بابام ناراحتم از برادرت ناراحتم برادرت خیلی خودخواه هست اصلاً انسانیت تو وجودش نیست میدونم چرا دست گذاشته رو من چون شاید بخواد از من یه استفادهای بکنه یا شایدم من اشتباه فکر میکنم. اما بابام چی مگه چند تا دختر داره مگه چند تا بچه داره اصلاً. من و بابام همیشه عین دو تا رفیق بودیم از همه راز و رمزهای هم خبر داشتیم مرهم درد هم بودیم چرا داره این کارو با زندگیم میکنه. چرا؟ دیگه نتونستم حرف بزنم و بغضم با صدای بدی شکست.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت42. 🕊
دوباره انقدر گریه کردم تا وقتی که آلارم گوشی به صدا دراومد یه نگاه کردم ساعت ۷ رو نشون میداد با دیدن ساعت یاد قرار ساعت ۸ افتادم بلند شدم و یه دست لباس سرتاپا مشکی پوشیدم از داخل کشو وسایلام یه عینک آفتابی مشکی برداشتم و زدم به چشمام که تقریباً نصف صورتم را پوشونده بود و پف چشمام و ورم صورتم رو کمتر نشون میداد کیف و گوشیم را برداشتم و از اتاق زدم بیرون رفتم پایین بابا و مامان داخل آشپزخونه بودند بدون توجه بهشون از خونه زدم بیرون و پیاده به سمت مسجد حرکت کردم بعد از ۱۰ دقیقه که رسیدم وارد مسجد شدم و به سمت دفتر حرکت کردم وقتی وارد دفتر شدم کسی داخل دفتر نبود رفتم و نشستم بعد از چند دقیقه صدای حسین بود که داشت از نزدیک میومد انگار داشت با کسی حرف میزد که وارد دفتر شد. داشت با تلفن حرف میزد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا.
#پارت 43. 🕊
بعد از چند کلمه دیگه حرف زدن گوشی رو قطع کرد و یه نگاه بهم کرد و گفت: سلام خ... حرف تو دهنش موند و با تعجب به سمتم اومد و گفت: چیزی شده یه اشاره به لباس مشکی و روسریم کرد و گفت: کسی فوت کرده.
بدون حرف بهش نگاه کردم که جلوتر اومد و گفت: لطفاً حرف بزن.
بدون توجه به سوالاتش گفتم حاج آقا نیومد. نگاه نگرانشو بهم دوخت و گفت: جلسه کنسل شد.
بدون توجه بهش بلند شدم و به سمت در حرکت کردم در همون حال گفتم خداحافظ.
حسین: یاس وایستا.
با شنیدن اسمم از زبونش ته دلم خالی شد. برگشتم سمتش که دوباره به سمتم اومد و درو بست و گفت: میشه حرف بزنی چی شده داری نگرانم میکنی.
عینکمو از روی چشام برداشتم و گفتم: نترس واسه شما چیزی نیست که بخواد ناراحتتون کنه .
بیست و سوم به عنوان همکار بیاید مراسم عقدم ساعت رو هم از یاسین بپرسید.
اینو گفتم و درو باز کردم و زدم بیرون.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊