به نام خدا
#پارت48. 🕊
«یاس» از مسجد بیرون اومدیم و سوار موتور یاسین شدیم. یاسین منو برد داخل یه پارک و شروع کرد به نصیحت کردن بعد از اینکه کلی حرف زد گفت: نظرت؟
من: ببین یاسین من نمیخوامش باران خواهر بهادر دوست صمیمی منه و تا الان بهادر هر بلایی سرش آورده اولین نفر به من گفته.
اون به خواهرش رحم نداره بدن باران همش جای کبودیه آدمی که به خواهرش رحم نکنه به من هم رحم نمیکنه.
یا اینکه باران جز بهادر هیچ پشت و پناهی نداره اما بازم اون خواهرش رو نمیخواد.
از اینا بگذریم یاسین تو وقتی عاشق نازگل شدی چقدر خودتو به آب و آتیش زدی. تا بابا رو راضی کنی برن خاستگاری. یا بزار اینجوری بگم وقتی تو الان عاشق ناز گل هستی.
وقتی بهت بگن به اجبار با کسی که میدونی دوست نداره ولی باید به خاطر بابات و به اجبار باهاش ازدواج کنی قبول میکنی.
داشتم صحبت میکردم که با سوال ناگهانی یاسین شوکه شدم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت49. 🕊
یاسین: یاس تو عاشق شدی؟
سرم رو بلند کردم و با تعجب بهش نگاه کردم. الان باید چی میگفتم بهش.
من: چیزه إ چرا اینو میپرسی؟
یاسین: یاس این همه مقاومت یه دلیلی داره من برادرتم من وقتی عاشق نازگل شدم اولین نفر به تو گفتم یاس به من تکیه کن هرچی تو دلت هست رو بده بیرون.
رومو از یاسین گرفتم و به گلهای توی پارک خیره شدم.
یاسین: یاس.؟
همونجوری که به گل خیره بودم گفتم: حسین
میدونستم الان تعجب کرده بعد از چند دقیقه دستای یاسین دورم حلقه شد.
یاسین با خنده گفت: سلیقت بدک نیستا. میگم نظرت چیه بریم شام بخوریم.
میدونستم داره بحث رو عوض میکنه.
اما یکم که فکر کردم آخرین چیزی که خوردم بستنی دیروز بود که با هم خورده بودیم.
یاسین: پاشو بریم.
یاسین دستمو گرفت و بلند شد با هم به سمت موتور حرکت کردیم.
تو راه جلوی یه فست فودی نگه داشت بعد از اینکه پیاده شدیم یاسین دوباره دستمو گرفت و با هم وارد شدیم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت50. 🕊
با هم رو یکی از میز و صندلیهای دو نفره نشستیم یاسین به گارسون گفت: یه دونه پیتزا دونفره با نوشابه بیاره برامون. بعد رو به من
گفت: چشات خیلی قرمز شده قطره یا اشک مصنوعی داری واسشون.
من: نه تمام شده خیلی وقت بود گریه نکرده بودم.
یاسین سری تکون داد و گفت: باشه سر راه واست دارو میگیرم
من: باشه
همون لحظه گارسون سفارشمون رو آورد.
بعد از اینکه خوردیم بلند شدیم و اومدیم بیرون سوار شودیم و یاسین حرکت کرد.
جلو دارو خونه یاسین نگه داشت و کارتشو دادبهم و گفت: برو دارو بگیر من منتظرم.
من: باشه
پیاده شدم و وارد داروخانه شدم بعد از خریدن دارو اومدم بیرون یاسین داشت با تلفن حرف میزد.
یاسین: آره الان یکم آروم شده
پشت خط:....
یاسین: اره شام خوردیم الان داریم میایم خونه.
پشت خط:.....
یاسین: یا علی
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد رو به من گفت: تمومه
من: اره
و بعد سوار شدم و حرکت کرد .
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت51. 🕊
تو راه دستمو روی شونه یاسین گذاشتم تا نیوفتم با این کار یاد موتور سواری با حسین افتادم.
چقدر لحظههای خوب زندگیم زود گذشت انقدر فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدیم با صدای یاسین به خودم اومدم.
یاسین: پیاده شو.
از موتور پیاده شدم و در حیاط رو باز کردم بعد از اینکه یاسین موتور رو داخل حیاط آورد با هم وارد خونه شدیم. همه برقا خاموش بود رفتم بالا یاسین هم پشت سرم اومد.
وقتی به در اتاق رسیدم رو به یاسین گفتم: شب بخیر
یاسین: میخوام قطره بریزم داخل چشمات، سری تکون دادم و در اتاق رو باز کردم.
مامان با دیدنمون اشکاشو پاک کرد. یاسین جلو رفت و پیش مامان زانو زد و رو بهش گفت: مامانی من چرا گریه میکنه؟
مامان میون گریه لبخندی زد و گفت: هیچی، بعد رو من گفت: یاس مادر اومده بودم اتاقتو تمیز کنم. جلو رفتم و کنارش نشستم و گفتم: لازم نبودم خودم تمیزش میکردم.
یاسین به شوخی گفت: اره دیگه اتاق دختر تنبلت رو تمیز میکنی بعد من باید از سر کار بیام خودم اتاقمو تمیز کنم اره.
منو مامان خندیدیم که مامان گفت:
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت52. 🕊
اول اتاق تو رو تمیز کردم بعد اتاق یاس رو حسود خان.، همه با هم خندیدیم که یهو یاد باران افتادم رو کردم سمت مامان وگفتم: باران کجاست.
مامان یه نگاهی بهم انداخت و گفت: داداشش اومد دنبالش. با یاد آوری بهادر دوباره به حالت قبل برگشتم. از جام بلند شدم وچادرمو سر جاش گذاشتم.
یه دست لباس خونگی از داخل کمد برداشتم و وارد حموم شدم تا عوضشون کنم. بعد از اینکه لباسمو عوض کردم از حموم اومدم بیرون.
مامان و یاسین داشتن آروم صحبت میکردن. تا من رو دیدن هر دو ساکت شدن.
یاسین از جاش بلند شد و رو به من گفت: مامان اینجا میخوابه قطره هارو هم خودش واست میریزه. شب بخیر.
بعد از اینکه یاسین رفت مامان گفت: برو بخواب بیام قطره بریزم.
کاری که گفت رو انجام دادم ، بعد از اینکه مامان قطره رو داخل چشمام ریخت. چشمام رو بستم.
مامان هم بلند شد و برق رو خاموش کرد و کنارم خوابید. دیگه نفهمیدم کی خوابم برد..........
بهادر یک قدم جلو اومد و گفت: چرا فرار میکنی ازم نترس جایی که میخوام بفرستمت معلوم نیست زنده بیرون بیای یا نه. یه قدم عقب رفتم که دو قدم جلو اومد و گفت: میخوام نازت کنم دختر عمو دستشو سمت صورتم دراز کرد که با جیغ از خواب پریدم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊