به نام خدا
#پارت61. 🕊
بعد از ۲۰ دقیقه رسیدم و زنگ خونشون رو زدم بعد از چند لحظه یاسین در رو باز کرد اول با دیدنم شوکه شد اما بعدش سلام کرد با هم وارد خونه شدیم هیچکس نبود اما بعد از چند دقیقه یاس از آشپزخونه بیرون اومد. با دیدن صورتش قلبم به درد اومد.
«یاس»
حسین هم اومده بود حالم لحظه به لحظه بدتر میشد سرگیجه گرفته بودم از گشنگی همش دلم ضعف میرفت اما اشتهایی واسه خوردن نداشتم. با صدای زنگ در به خودم اومدم عاقد و بهادر و باران بودند.
با دیدن بهادر تو کت و شلوار روح از سرم جدا شد یعنی دیگه تموم شد همه چی بغض داشت خفم میکرد همه رو مبلا نشسته بودن مامان داشت بی صدا گریه میکرد عاقد روی مبل تک نفره نشست و گفت: لطفاً بشینید خطبه رو شروع میکنم بهادر روی مبل سه نفره نشست و یه اشاره به بغلش کرد و رو به من گفت: بیا دختر عمو
یه نگاه به بابا انداختم که یه گوشه وایساده بود با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم: بابا
بابا سری تکون داد یعنی بشینم
با پاهای لرزون به سمت مبل رفتم
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت62. 🕊
با فاصله از بهادر نشستم تمام بدنم میلرزید سرم داشت از درد میترکید قلبم آروم قرار نداشت.
عاقل شروع کرده بود اما من نمیفهمیدم چی میگه عاقد: آیا بنده وکیلم شما خانم یاس خسروی را به عقد دائم بهادر خسروی در بیاورم.
دیگه قلبم نمیزد یاس مرد گوشام نمیشنید سرم گیج رفت تو آخرین صدایی که شنیدم صدای زنگ در بود و دیگه هیچی نفهمیدم.
«یاسین»
حال یاس اصلاً خوب نبود وقتی عاقد ازش پرسید رنگش پرید از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و تا بهش رسیدم بیهوش شد که سریع تو بغلم گرفتمش صدای زنگ در خونه بلند شد و بعد چند دقیقه پلیسا وارد خونه شدن
بهادر رنگش پرید و سریع از جاش بلند شد.
بهادر با صدای بلندی گفت: لعنت بهتون خدا لعنتتون کنه.
پلیسا اومدن و دستگیرش کردن همونطور که به سمت در میبردنش بهادر عربده کشید: برمیگردم عمو فکر نکن تموم شده برمیگردم.
پلیسا دیگه بهش اجازه حرف زدن ندادن و بردنش.
نگاه از در گرفتم و به جسم بی جون یاس دوختم بدنش سرد سرد بود.
رو به حسین که بغلم وایساده بود گفتم ماشینو روشن کن میریم بیمارستان.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت62. 🕊 با فاصله از بهادر نشستم تمام بدنم میلرزید سر
به نام خدا
#پارت63. 🕊
«حسین»
از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف واسه حال یاس ناراحت بودم. ماشین رو روشن کردم و منتظر یاسین نشستم بعد از چند دقیقه یاسین در حالی که یاس تو بغلش بود بیرون اومد از ماشین پیاده شدم در عقب رو باز کردم بعد از اینکه همه نشستن با سرعت شروع به رانندگی کردم. و راه نیم ساعته رو ۱۵ دقیقه رفتم. وقتی وارد بیمارستان شدیم یاس رو به بخش منتقل کردند بعد از نیم ساعت با اومدن دکتر همه به سمتش رفتیم.
یاسین: آقای دکتر حال خواهرم چطوره
دکتر: خطر رفع شد حمله عصبی بهشون دست داده بود به دلیل ضعف و استرس و اضطراب و افت موقت فشار خون. اما نگران نباشید تا چند ساعت دیگه به هوش میاد.
یاسین: میتونم ببینمش
دکتر: خیر باید چند ساعت آرامش داشته باشند اینو گفت و رفت.
من و یاسین هر دو نشستیم بعد از چند دقیقه عمو مجید بابای یاس با مامانش اومدن.
بابای یاس: چی شد دکتر چی گفت حالش خوبه.
یاسین همه چیز رو بهشون توضیح داد.
بعد از اینکه خیالشون راحت شد یاسین گفت: بهادر چی شد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت64. 🕊
پدر یاس جواب داد: بهادر رو بردن زندان و بقیه شریک هاش با زیر دست هاشو هم دستگیر کردن.
از منم چند سوال پرسیدند.
یاسین: شکر
هوای بیمارستان واسم خیلی خفه بود بلند شدم و رفتم داخل حیاط
4ساعت بعد.«یاس»
باحس سردرد شدیدی چشمامو باز کردم. اما با نور شدیدی که به چشمم خورد دوباره چشمامو بستم. بعد از چند لحظه دوباره باز کردم و یه نگاه به دور و بر انداختم داخل بیمارستان بودم. چه اتفاقی افتاده بود خواستم بلند بشم اما با سوزش دستم دوباره خوابیدم و چشمامو بستم با صدای در دوباره چشامو باز کردم پرستار بود
پرستار: بیدار شدی خانومی وایسا من دکتر رو صدا بزنم بعد میام.
بعد از چند دقیقه دکتر با چند تا پرستار وارد شد دکتر بعد از چک کردن گفت: حالت خوبه الان خانوادهتو میفرستم بیان داخل.
بعد از رفتن دکتر یه لبخند زدم و به خودم گفتم: تموم شد از امتحان زندگیم سربلند بیرون اومدم با صدای دوباره در از فکر بیرون اومدم.
یاسین اومده بود با دیدنش بغض کردم و گفتم: داداشی
یاسین: جانم
من: تموم شد.
یاسین بغلم کرد و گفت: آره تموم شد همه چیز عین قبل درست میشه.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
لینک کانال تو یده لطفا
~•~•~
https://eitaa.com/joinchat/4049601759Cfce20cf90a