🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت62. 🕊 با فاصله از بهادر نشستم تمام بدنم میلرزید سر
به نام خدا
#پارت63. 🕊
«حسین»
از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف واسه حال یاس ناراحت بودم. ماشین رو روشن کردم و منتظر یاسین نشستم بعد از چند دقیقه یاسین در حالی که یاس تو بغلش بود بیرون اومد از ماشین پیاده شدم در عقب رو باز کردم بعد از اینکه همه نشستن با سرعت شروع به رانندگی کردم. و راه نیم ساعته رو ۱۵ دقیقه رفتم. وقتی وارد بیمارستان شدیم یاس رو به بخش منتقل کردند بعد از نیم ساعت با اومدن دکتر همه به سمتش رفتیم.
یاسین: آقای دکتر حال خواهرم چطوره
دکتر: خطر رفع شد حمله عصبی بهشون دست داده بود به دلیل ضعف و استرس و اضطراب و افت موقت فشار خون. اما نگران نباشید تا چند ساعت دیگه به هوش میاد.
یاسین: میتونم ببینمش
دکتر: خیر باید چند ساعت آرامش داشته باشند اینو گفت و رفت.
من و یاسین هر دو نشستیم بعد از چند دقیقه عمو مجید بابای یاس با مامانش اومدن.
بابای یاس: چی شد دکتر چی گفت حالش خوبه.
یاسین همه چیز رو بهشون توضیح داد.
بعد از اینکه خیالشون راحت شد یاسین گفت: بهادر چی شد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت64. 🕊
پدر یاس جواب داد: بهادر رو بردن زندان و بقیه شریک هاش با زیر دست هاشو هم دستگیر کردن.
از منم چند سوال پرسیدند.
یاسین: شکر
هوای بیمارستان واسم خیلی خفه بود بلند شدم و رفتم داخل حیاط
4ساعت بعد.«یاس»
باحس سردرد شدیدی چشمامو باز کردم. اما با نور شدیدی که به چشمم خورد دوباره چشمامو بستم. بعد از چند لحظه دوباره باز کردم و یه نگاه به دور و بر انداختم داخل بیمارستان بودم. چه اتفاقی افتاده بود خواستم بلند بشم اما با سوزش دستم دوباره خوابیدم و چشمامو بستم با صدای در دوباره چشامو باز کردم پرستار بود
پرستار: بیدار شدی خانومی وایسا من دکتر رو صدا بزنم بعد میام.
بعد از چند دقیقه دکتر با چند تا پرستار وارد شد دکتر بعد از چک کردن گفت: حالت خوبه الان خانوادهتو میفرستم بیان داخل.
بعد از رفتن دکتر یه لبخند زدم و به خودم گفتم: تموم شد از امتحان زندگیم سربلند بیرون اومدم با صدای دوباره در از فکر بیرون اومدم.
یاسین اومده بود با دیدنش بغض کردم و گفتم: داداشی
یاسین: جانم
من: تموم شد.
یاسین بغلم کرد و گفت: آره تموم شد همه چیز عین قبل درست میشه.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
لینک کانال تو یده لطفا
~•~•~
https://eitaa.com/joinchat/4049601759Cfce20cf90a
به نام خدا
#پارت65. 🕊
بعد از اینکه یاسین رفت دوباره یه نفر دیگه وارد شد وقتی دیدم باباست روم رو ازش برگردوندم بابا اومد و روی صندلی بغلم نشست
بابا: اون شب که عید غدیر بود بهادر باران رو آورد و در کمال تعجب این بار داخل خونه اومد و بهم گفت: باید دخترت را به عقدم در بیاری اگر نیاری دخترتو داخل یه روزی که اصلاً انتظارش رو نداری میبرم و دیگه نمیذارم حتی صدای نفس کشیدنش رو بشنوی ولی اگه خودت به عقدم در بیاریش حداقل میزارم گاهی اوقات ببینیش. یاس من بین بد و بدتر بد رو انتخاب کردم من نمیتونستم دوریت رو تحمل کنم و اینکه بهادر اگر یه حرفی رو بزنه پاش وایمیسته و من از همین میترسیدم. اما خدا را شکر شانس این بارم باهات یار بود تونستم پلیسها رو متقاعد کنم و اونا هم به موقع بیان. نفهمیدم که اشکام.کی صورتمو خیس کردن که با دست بابا که رو دستم نشست به خودم اومدم.
بابا بلند شد و اومد بغلم کرد منم سرم رو رو گذاشتم روی شونش و به اشکام اجازه ریختن دادم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت66. 🕊
«حسین»
بیرون روی صندلی انتظار همراه یاسین نشسته بودم سوال که مدتها تو ذهنم بود رو از یاسین پرسیدم.
من: یاسین مادر پدر بهادر کجان چرا امروز پلیسها بهادر رو بردند.
یاسین: ببین بهادر وقتی ۱۵ سالش بود مامان و باباش رو داخل تصادف از دست میده بهادر از بچگی لجباز و یه دنده بود بعد از مرگ پدر و مادرش بابا خواست سرپرستی ایشون رو بر عهده بگیره اما بهادر زیر بار نرفت اما خواهرش بیشتر مواقع پیش ما بود.
بهادر از همون موقع به بعد وارد یه باند مافیایی شد و در آخر انقدر پیشرفت کرد که رئیس بزرگترین باند مافیا شد. و الانم که بابام رو مجبور به این ازدواج کرد چون اینم یکی از بازیهای جدیدش بود.
سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم.
فردای ان روز.
یاس رو از بیمارستان مرخص کردند محرم نزدیک بود و هرچه سریعتر باید کارهای عقب افتاده مسجد رو درست میکردم و از جمله امشب میخواستم با خانواده درباره خواستگاری صحبت کنم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت66. 🕊 «حسین» بیرون روی صندلی انتظار همراه یاسین نشسته ب
به نام خدا
#پارت67. 🕊
«یاس»
الان یک هفته از اون اتفاق گذشته و از لحاظ روحی کاملاً خوب شدم. یک هفته دیگه محرمه و من هنوز دو تا بنر دیگه مونده تا طراحی کنم. طبق معمول اتاقمو مرتب کردم و شروع به طراحی کردم تا الان سه طرح را تحویل داده بودم. بعد از اینکه دو طرح دیگه رو هم کشیدم. از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم. مامان داشت سبزی خورد میکرد رفتم کنار سماوار و رو بهش گفتم: مامان چایی میخوری؟
مامان: اره، بعد بیا اینجا بشین کارت دارم.
بعد از اینکه دو تا چایی درست کردم رفتم و کنارش نشستم.
مامان: حسنا خانم مامان حسین زنگ زده بود.
من: خب چیکار داشت.
مامان: زنگ زده بود واسه خواستگاری، و واسه اینکه محرم نزدیکه قرار بر این شد که فردا شب بیان.
الانم بهت گفتم اولاً فکراتو بکن بعدشم یه دستی به سر و صورت خونه بکشیم الانم پاشو منم سبزیها رو تموم کردم.
با مامان شروع کردیم به تمیز کردن.
دیگه غروب شده بود که همه جا تمام شد.
رفتم بالا وبعد از عوض کردن لباسم دوباره برگشتم پایین.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊