eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
66 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه یاسین رفت دوباره یه نفر دیگه وارد شد وقتی دیدم باباست روم رو ازش برگردوندم بابا اومد و روی صندلی بغلم نشست بابا: اون شب که عید غدیر بود بهادر باران رو آورد و در کمال تعجب این بار داخل خونه اومد و بهم گفت: باید دخترت را به عقدم در بیاری اگر نیاری دخترتو داخل یه روزی که اصلاً انتظارش رو نداری می‌برم و دیگه نمی‌ذارم حتی صدای نفس کشیدنش رو بشنوی ولی اگه خودت به عقدم در بیاریش حداقل میزارم گاهی اوقات ببینیش. یاس من بین بد و بدتر بد رو انتخاب کردم من نمی‌تونستم دوریت رو تحمل کنم و اینکه بهادر اگر یه حرفی رو بزنه پاش وایمیسته و من از همین می‌ترسیدم. اما خدا را شکر شانس این بارم باهات یار بود تونستم پلیس‌ها رو متقاعد کنم و اونا هم به موقع بیان. نفهمیدم که اشکام.کی صورتمو خیس کردن که با دست بابا که رو دستم نشست به خودم اومدم. بابا بلند شد و اومد بغلم کرد منم سرم رو رو گذاشتم روی شونش و به اشکام اجازه ریختن دادم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 «حسین» بیرون روی صندلی انتظار همراه یاسین نشسته بودم سوال که مدت‌ها تو ذهنم بود رو از یاسین پرسیدم. من: یاسین مادر پدر بهادر کجان چرا امروز پلیس‌ها بهادر رو بردند. یاسین: ببین بهادر وقتی ۱۵ سالش بود مامان و باباش رو داخل تصادف از دست میده بهادر از بچگی لجباز و یه دنده بود بعد از مرگ پدر و مادرش بابا خواست سرپرستی ایشون رو بر عهده بگیره اما بهادر زیر بار نرفت اما خواهرش بیشتر مواقع پیش ما بود. بهادر از همون موقع به بعد وارد یه باند مافیایی شد و در آخر انقدر پیشرفت کرد که رئیس بزرگترین باند مافیا شد. و الانم که بابام رو مجبور به این ازدواج کرد چون اینم یکی از بازی‌های جدیدش بود. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم. فردای ان روز. یاس رو از بیمارستان مرخص کردند محرم نزدیک بود و هرچه سریعتر باید کارهای عقب افتاده مسجد رو درست می‌کردم و از جمله امشب می‌خواستم با خانواده درباره خواستگاری صحبت کنم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت66. 🕊 «حسین» بیرون روی صندلی انتظار همراه یاسین نشسته ب
به نام خدا . 🕊 «یاس» الان یک هفته از اون اتفاق گذشته و از لحاظ روحی کاملاً خوب شدم. یک هفته دیگه محرمه و من هنوز دو تا بنر دیگه مونده تا طراحی کنم. طبق معمول اتاقمو مرتب کردم و شروع به طراحی کردم تا الان سه طرح را تحویل داده بودم. بعد از اینکه دو طرح دیگه رو هم کشیدم. از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم و پایین رفتم. مامان داشت سبزی خورد می‌کرد رفتم کنار سماوار و رو بهش گفتم: مامان چایی میخوری؟ مامان: اره، بعد بیا اینجا بشین کارت دارم. بعد از اینکه دو تا چایی درست کردم رفتم و کنارش نشستم. مامان: حسنا خانم مامان حسین زنگ زده بود. من: خب چیکار داشت. مامان: زنگ زده بود واسه خواستگاری، و واسه اینکه محرم نزدیکه قرار بر این شد که فردا شب بیان. الانم بهت گفتم اولاً فکراتو بکن بعدشم یه دستی به سر و صورت خونه بکشیم الانم پاشو منم سبزی‌ها رو تموم کردم. با مامان شروع کردیم به تمیز کردن. دیگه غروب شده بود که همه جا تمام شد. رفتم بالا وبعد از عوض کردن لباسم دوباره برگشتم پایین. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه شام رو خوردیم ظرف‌ها رو شستم و به طرف پله ها حرکت کردم. وقتی وارد اتاق شدم خودم رو تخت انداختم و به سه نکشیده خوابم برد. صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. بعد از مرتب کردن تخت رفتم پایین و بعداز صبحانه خوردن مامان گفت: پاشو الان نازگل هم میاد. با کمک هم شام رو درست کردیم و بعد از شسته شدن میوه ها و تمام شدن کارها نازگل رو به طرف من کرد و گفت: قراره چی بپوشی. با دست زدم رو سرم و گفتم: فکر اینجا رو نکرده بودم. همراه نازگل وارد اتاقم شدیم و نازگل به طرف کمد رفت. بعد از چند لحظه گشتن گفت: ایناهاش پیدا کردم. پیراهن رو گرفت طرف من و ادامه داد. پاشو برو حموم تا منم شال و شلوارش رو بزارم. بعد از اینکه حموم کردم، اول موهام رو خشک کردم و بعدش لباسی که نازگل برداشته بود رو پوشیدم. لباس تا زیر زانوم بود با بالا تنه سفید و دامن چین پلیسه آبی نفتی و بعد یه جلیغه ابی کارشده هم روش. وقتی کامل اماده شدم رفتم پایین. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 و وارد آشپزخانه شدم و رو به طرف مامان گفتم: خوب شده. مامان: عالی شده. همون لحظه زنگ در به صدا در اومد مامان: حتماً بابات اینان برو درو باز کن. بعد از باز شدن در بابا همراه باران وارد خونه شدند. باران با دیدنم سری بغلم کردو گفت: خیلی خوش حالم برات. بعداز اینکه از بغلم بیرون اومد. رفتم پیش بابا که بابا بغلم کرد و رو سرم رو بوسید. که همون لحظه دوباره صدای زنگ در اومد. مامان: بلند شید اومدند. بعد از اینکه چادرمو سر کردم، کنار نازگل و باران یه طرف وایسادم. اول پیرمرد بعد یه پیرزن که حدس می‌زدم پدربزرگ و مادربزرگ حسین باشن. و بعد عمو سعید پدر حسین و خاله حسنا مادر حسین وارد شدن و بعدش حنانه بعد از اینکه با همشون سلام کردم، آخرین نفر حسین وارد شدو باهام سلام کرد و یه شاخه گل رز به طرفم گرفت بعداز گرفتن شاخه گل سری وارد اشپزخونه شدم. خیلی استرس داشتم، نازگل واسم لیوان ها رو داخل سینی چید وبعد همراه باران از اشپز خانه بیرون رفتن. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
لباس یاس💙🤍
دلدار