به نام خدا
#71. 🕊
بعد از اینکه کمی دیگه هم حرف زدیم حسین گفت: دیگه بریم.
بعد از اینکه پایین رفتیم مادربزرگ حسین گفت: دهنمونو شیرین کنیم؟
یه نگاه به حسین کردم و با خجالت گفتم: بله.
همه دست زدن و نازگل شیرینی پخش کرد.
همه دوباره نشستیم.
پدر بزرگ حسین: نظر به اینکه محرم نزدیکه نظرتون چیه الان یه خطبه محرمیت بخونیم و عقد و عروسی بمونه برای بعد محرم.
بابا با این حرف موافقت کرد و بعد از تعیین مهریه، یه اشاره به من کرد که بشینم کنار حسین، بعد از اینکه نشستم پدربزرگ حسین گفت: به امید خدا شروع میکنیم.
... بعد از اینکه خطبه محرمیت رو خوندن با گفتن: قَبِلتُْ به هم محرم شدیم. و همه دست زدن.
مامان حسین از داخل کیفش یه انگشتر درآورد و داد دست حسین و گفت: اینم بنداز دست عروسم.
حسین انگشترو گرفت و دستم کرد.
از خجالت نمی تونستم سرمو بالا بگیرم.
دست آخر که همه رفتن حسین در گوشم گفت: فردا مسجد منتظرتم خانومی.
دوباره یه لبخندی زدم و از همه خداحافظی کردم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#70. 🕊
بعد از اینکه داخل همه استکانها چایی ریختن چادرم مرتب کردم و سینی رو برداشتم و وارد پذیرایی شدم. اول از همه چایی رو به پدربزرگ حسین تعارف کردم و وقتی به مادربزرگش رسیدم گفت: ماشالله عروس خوشگلم. منم با یه لبخند کوچیک جوابشو دادم بعد از اینکه به همه چای تعارف کردم رفتم و بغل یاسین که خالی بود نشستم.
بعد از چند لحظه پدربزرگ حسین گفت: ما امشب واسه امر خیر اومدیم خدمتتون. اگر موافق هستید این دو جون برن حرفاشونو بزنن.
بابا یه نگاه به من کرد و گفت: پاشو بابا جان آقا حسین و راهنمایی کن.
حسین بلند شد و دنبالم اومد رفتیم بالا در اتاق رو باز کردم و گفتم: بفرمایید
حسین: خانمها مقدمترند.
لبخندی زدم اول من وارد شدم و بعدش حسین .
صندلی میز تحریرمو به سمت تخت برگردوندم و گفتم: بفرمایید.
و بعدم خودم روی تخت نشستم.
حسین: خوب از کجا شروع کنیم. بعد از کمی فکر کردن گفت: شما دانشگاهتون تمام شده.
من: نه هنوز فقط چند ترم اولشونو رفتم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊