🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #71. 🕊 بعد از اینکه کمی دیگه هم حرف زدیم حسی
به نام خدا
پارت72. 🕊
بعد از رفتنشون رفتن بالا و لباسمو با تیشرت و شلوار خونگی عوض کردم و اومدم پایین.
با کمک نازگل و باران داخل خونه رو جمع کردیم و وارد آشپزخانه شدیم بعد از اینکه نازگل و باران کلی سر به سرم گذاشتن و خندیدن همه کارها تمام شد.
همه به سمت بالا رفتیم نازگل وارد اتاق یاسین شد. و منو باران وارد اتاق من شدیم بعد از اینکه تشک پهن کردیم، باران خوابید منم گوشیم رو برداشتم تا کوک کنم، که همون لحظه یه پیام اومد، حسین بود نوشته "شب بخیر یاسی خانوم"
لبخندی زدم و نوشتم. "شب شما هم بخیر"
بعدش صفحه گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم.
صبح از خواب بلند شدم و اول از همه طرحهایی که کشیده بودم رو داخل پوشه کار گذاشتم.
بعد از اینکه آماده شدن باران رو بیدار کردم و بهش گفتم: که میرم مسجد.
از اتاق بیرون اومدم و رفتم پایین بابا تو آشپزخونه بود وارد آشپزخونه شدم و گفتم: میشه منو برسونید مسجد دیرم شده.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
پارت73. 🕊
بابا منو تا مسجد رسوند از ماشین پیاده شدم و وارد مسجد شدم.
اول از همه خانم حشمتی رو دیدم.
خانوم حشمتی: نمیدونی تو نبودت چقدر مسجد خالی بود.
من: یکم مشکل برام پیش اومده بود اما الان دوباره برگشتم پیشتون.
خانوم حشمتی: انشالله که خیره.
-سلام
با دیدن حسین هر دو به طرفش برگشتیم.
حسین در حالی که به خانم حشمتی شیرینی تعارف میکرد رو به من گفت: خوبی
با لبخند سریع تکون دادم که خانم حشمتی اشاره ای به شیرینی کردو گفت: مناسبتش چیه؟
حسین با لبخند به من نگاه کرد و بعد دستمو گرفت و گفت: دیشب رفتم خواستگاری یاس بعد جواب مثبت دادن و چون محرم نزدیکه همون دیشب محرم شدیم عقد و عروسی بمونه برای بعد محرم.
خانم حشمتی لبخندی زد و گفت: مبارک انشاالله خوشبخت بشید.
تشکر کردیم و حسین جعبه شیرینی را به خانم حشمتی داد و گفت: اینم بیزحمت پخش کنید بعدم دو تا چایی بیارید اتاقم.
خانم حشمتی: چشم.
با هم وارد اتاق شدیم حسین روی صندلی نشست و گفت: خب شروع کنیم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا پارت73. 🕊 بابا منو تا مسجد رسوند از ماشین پیاده ش
به نام خدا
#پارت74. 🕊
طرحهایی که کشیده بودم رو روی میز گذاشتم و گفتم: اینا طرحهایی هست که برای محرم امسال کشیدم.
حسین طرحها رو برداشت و با جدیت بهشون نگاه کرد، دست آخر لبخندی زد و گفت: دست مریزاد مثل همیشه عالی شده. اینا رو میدم بنرساز تا درستشون کنه.
من: باشه
همون لحظه تقه ای به در خورد و خانم حشمتی با سینی چای وارد اتاق شد .
سینی رو روی میز گذاشت و گفت: دیگه کاری با من ندارید.
حسین: دستتون درد نکنه
خانم حشمتی: خواهش میکنم
بعد از رفتن خانم حشمتی حسین گفت: چاییمونو بخوریم بعدش بریم پرچمها رو نصب کنیم.
بعد از اینکه چاییمونو خوردیم همراه حسین از دفتر بیرون اومدیم و وارد سالن شدیم.
حسین پرچمها رو برداشت و گفت: یه لحظه وایسا اینا رو بیرون نصب کنم میام که این ریسهها رو بزنیم.
سری تکون دادم که حسین رفت.
با دیدن چهارپایه تصمیم گرفتم ریسهها رو خودم نصب کنم.
یه نگاه به دور و برم انداختم وقتی دیدم کسی نیست چادرمو درآوردم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت75. 🕊
چادرمو یه گوشه گذاشتم. چهارپایه رو روبروی دیوار تنظیم کردم، چکشو میخ و ریسه رو برداشتم رفتم بالای چهارپایه.
اول یه میخ ببه دیوار زدم خم شدم و ریسه رو از زیر پام برداشتم. داشتم اون گیرهای که به ریسه وصل بود رو پیدا میکردم.
که یهو پام لیز خورد و زیر پام خالی شد چشمامو بستم و هر لحظه منتظر بودم روی زمین بیفتم، که دستای کسی دورم حلقه شد.
از ترس اینکه غریبهای باشه و نجاتم داده باشه. سریع چشمامو باز کردم. که با چشمای نگران حسین روبرو شدم.
حسین با اخم و نگرانی که تو چشماش بود داشت نگام میکرد.
چند لحظه همونجوری بهش خیره شدم که با صدای جدی گفت: حواست کجاست اگر چیزیت میشد من چیکار میکردم؟
تو همون حالت جواب دادم: به خدا پام لیز خورد.
حسین: اصلاً کی گفت تو اینا رو نصب کنی.
تا خواستم جوابشو بدم خانم حشمتی اومد و با قیافه متعجب نگامون کرد.
از حسین جدا شدم و سرمو انداختم پایین.
خانم حشمتی: اممم... ببخشید مزاحمتون شدم.
اینو گفت و سریع رفت.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊