eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
66 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت79. 🕊 از خجالت یه خداحافظی زیر لب گفتم و به سم
به نام خدا . 🕊 صبح زود از خواب بلند شدم و رفتم حموم. بعد از اینکه بیرون اومدم اتاقمو مرتب کردم رفتم پایین صبحونه خوردم. دوباره برگشتم اتاقمو لباس بیرونی پوشیدم که همون لحظه حسین پیام داد که پایین منتظرمه چادرمو برداشتم رفتم. پایین کفشام پوشیدم و در حیاط رو باز کردم و سوار ماشین شدم و رو به حسین گفتم: سلام حسین: خوبی خانومی سری تکون دادم گفتم: عالیم حسین حرکت کرد و همونطور گفت: خداروشکر. ادامه داد فردا اول محرمه و باید بریم یکم خرید کنیم. همراه حسین اول به فروشگاه رفتیم و بعد از خرید کردن وسایل بیرون اومدیم. حسین وسایل داخل صندوق جابجا کرد و گفت: امشب خونه خالم دعوتیم مامانم گفت بهت بگم تو هم بیای باهامون. لبخندی زدم و پرسیدم: مناسبتی هست حسین: خالم همیشه شب اول محرم مهمونی می‌گیره و خواهر برادراشو دعوت می‌کنه. سریع تکون دادم گفتم: چه خوب با هم سوار ماشین شدیم و حسین حرکت کرد. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 من تو فکر رفتم که شب چی بپوشم یکم که فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم که حسین گفت: خوشگل خانم من به چی فکر می‌کنه؟ من: حسین من شب چی بپوشم. حسین خنده‌ای کرد و گفت: مهیا هم همش میگه لباس چی بپوشم. اخم می‌کردم که دوباره حسین خندید و گفت: قهر نکن الان میریم برات لباس می‌خریم. با این حرف حسین لبخندی زدم که گفت: نگاه نگا میخنده. بعد از چند لحظه حسین جلوی پاساژ نگه داشت. با هم از ماشین پیاده شدیم که حسین به طرفم اومد و دستمو گرفت. با هم وارد پاساژ شدیم، اولش فقط روسری بود و بعدش مدل های لباس من چند مدل لباس رو پسند کردم اما هیچ کدوم مورد پسند حسین نبود. بعد از کلی گشتن رسیدیم به یه مغازه که کلی عباهای مهمونی و مجلسی داشت. از بیرون به عباهایی که پشت ویترین بود نگاه کردیم حسین یه اشاره به عبای نسکافه‌ای رنگ کرد ساده بود اما طرح قشنگی داشت. با هم وارد مغازه شدیم از فروشنده خواستم که عبارو بهم بده تا پرو کنم. عبا را از فروشنده گرفتم و وارد اتاق پرو شدم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
پارت جدید🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
369.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یاس و حسین کنار هم خوشحالن🤌✨
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت81. 🕊 من تو فکر رفتم که شب چی بپوشم یکم که فک
به نام خدا . 🕊 بعد از خرید عبا از مغازه بیرون اومدیم. که حسین گفت: خب دیگه چی لازم داری یاسی خانوم . خندیدم و گفتم: ممنونم دیگه چیزی لازم ندارم. حسین سر تکون داد و به راه افتادیم دونه دونه مغازه‌ها رو رد می‌کردیم که چشمم به یه طلا فروشی افتاد که جلوی ویترینش یه دستبند ظریف و خوشگل گذاشته بود. همونجور داشتم بهش نگاه می‌کردم که دستم که تو دست حسین بود به سمت طلا فروشی کشیده شد. رو به حسین گفتم چیکار می‌کنی. حسین لبخندی زد و گفت: بیا کارت دارم. همراه حسین وارد مغازه شدیم. هنوز مونده بودم حسین چه کاری داشت روبه فروشنده گفتیم: سلام فروشنده: سلام بفرمایید در خدمتم. حسین روباه فروشنده گفت: ببخشید میشه اون دستبند پشت ویترون رو بیارید. فروشنده رفت و بعد از چند لحظه برگشت حسین دستبند را از فروشنده گرفت. و دستم که تو دستش بود رو بالا آورد و دستبند رو داخل دستم انداخت. دستبند خیلی به دست‌های ظریف و سفیدم میومد. حسین: خوشت اومد با لبخند سری تکون دادن که چشمکی زد رو به فروشنده گفت: بی زحمت داخل جعبه بزاریدش. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه حسین دستبند رو حساب کرد. از مغازه بیرون اومدیم به سمت درب خروجی حرکت کردیم. بعد از اینکه از پاساژ بیرون اومدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. وسط راه بودیم که حسین گفت: الان تو رو میزارم خونه آماده شو منم یه سر میرم مسجد بعدش میام دنبالت که بریم خونمونو بعد از اونجا هم با هم میریم خونه خالم. سری تکون دادم و گفتم: باشه پس منتظرم. بعد از چند لحظه حسین جلوی خونه نگه داشت. برگشتم طرفشو گفتم: ممنونم بابت هم چیز. حسین: اولاً کاری انجام ندادم بعدشم واسه دل شما اینا انجام وظیفن اینو گفت و خم شد و گونم رو بوسید. از ماشین پیاده شدم و وارد خونه شدم و مامانم رو صدا زدم. مامان از داخل اتاق بیرون اومد و گفت: خوبی عزیزم جلو تر رفتم و گفتم: خوبم تو خوبی باران کجاست. مامان: باران رفت لباس مشکی برای محرم واسه خودش بگیره. سری تکون دادمو گفتم: من امشب میخوام با حسین و خانوادش برم خونه خاله حسین. مامان: مناسبتی هست . کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 من: خاله حسین هر سال شب اول محرم خواهر برادراشو دعوت می‌کنه. مامان حسین گفته من هم باهاشون برم. مامان: خوبه برو اشکال نداره لبخندی زدم و گفتم: مرسی مامان: ناهار می‌خوری واست بکشم. من: آره بعدش باید حاضر شم حسین میاد دنبالم. مامان واسم زرشک پلو با مرغ کشید. بعد از خوردن ناهار بشقابمو شستم و رفتم بالا لباس بیرونی‌هامو با یه دست خونگی عوض کردم. اول موهامو شونه زدم و با یه کش جمعشون کردم. یه مرطوب کننده به پوستم زدم و بعدش لیفت ابرو زدم در آخرم ریمل و ویتامین لب زدم. عبا رو پوشیدم و یه روسری کرمی با کیف ستش هم برداشتم. عطر مخصوصمو زدم و گوشیمو برداشتم از اتاق بیرون اومدم . هنوز از پله اول پایین نرفته بودم که یاد یه چیزی افتادم و دوباره برگشتم داخل اتاق ، از داخل کمد کیفی که باهاش بیرون رفته بودم رو برداشتم و از داخلش دستبندی که یک ساعت پیش خریدیم رو بیرون آوردم و دستم انداختم و بعدشم انگشتر شب نامزدی رو داخل انگشتم انداختم و رفتم بیرون. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
پارت جدید. 😊
دست در دست هم🫀🙈
تیپ امروز یاس🫀🙈