eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
67 عکس
130 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا . 🕊 بگذریم ولی یاس با تمام دخترای که دیدم فرق میکنه یاس یه جدیتی داره تو نگاش که آدم رو به خودش جذب میکنه یاس حتی جواب سلام هرکسی رو نمی ده یاس همیشه جلوی فرد مقابلش با جدیت حرف میزنه و با یه اخم ریز که دیگه فکر کنم جزئی از صورتش شده . یاس مثل ماه می مونه که دورش پراز ستاره هست ستاره ها کم و بیش به چشم میان ولی ماه همیشه تو چشم و نورانی هست توهمین فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد ..... صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم امروز روز برگزاری نمایشگاه بود . اول وضوع گرفتم و نماز خوندم بعد نماز هم حمام تا دوش بگیرم از حمام اومدم بیرون یه شلوار پارچه ای مشکی با پیراهن سبز یشمی پوشیدم بعداز اینکه موهام رو شونه زدم با برداشتن سوئیچ ماشین به سمت در حرکت کردم و سوار ماشین شدم وسط جلوی شیرینی فروشی نگه داشتم و چند کارتون شیرینی و شربت خریدم و به سمت مسجد حرکت کردم جلو مسجد ماشین رو پارک کردم وقتی در ماشین رو بستم موتور یاسین جلو پا جلو پاهام متوقف شد و یاس پیاده شد بعد از اینکه یاسین رفت همراه یاس به داخل مسجد رفتیم رو کردم سمت یاس و گفتم: کپی حرام است . به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 خانم خسروی امروز بچه‌ها از مدارس برای بازدید نمایشگاه میان نمی‌خوام هیچ کم و کاستی باشه شما توضیحات لازم رو واسه بچه‌ها بدید می‌خوام به بچه‌هایی که از مدارس میان یه خاطره خیلی خوب به یادبمونه. _باشه من حواسم هست .... بچه‌ها از مدرسه‌ها اومده بودند یاس داشت به بچه‌ها قصه می‌گفت چقدر قشنگ با بچه‌ها می‌جوشید بچه‌ها با خنده داشتن به حرفاش گوش می‌دادن بچه‌ها دونه دونه ازش سوال می‌پرسیدن و یاس هم با دقت بهشون جواب میداد منم هر دو دستمو داخل جیب شلوارم گذاشتم و به ستون تکیه دادم و بهش خیره شدم دیگه کم کم داشتم به بچه ها حسودیم میشد چقدر خوب بود باهاشون انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد سرشو چپ و راست کرد و زیر لب گفت: چیه یه لبخند زدم و پلک هامو به نشونه اینکه ادامه بده روی هم گذاشتم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان. 🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 دست از نگاه کردنش برداشتم و پیش خانم حشمتی رفتم. و بهش گفتم: خانم حشمتی بچه‌ها رو بگید پذیرایی کنند. + باشه چشم _دستت درد نکنه. از آبدارخونه خارج شدم و به سمت دفتر حرکت کردم بعد از اینکه سبد جایزه‌ها رو برداشتم از دفتر بیرون اومدم و به سمت یاس و بچه‌ها حرکت کردم و رفتم پیششون من: سلام بچه ها: سلااام من: خوبید +بله _خوش میگذره +بله خوب الان می‌خوام واستون جایزه بدم نفر یکی یه دونه از گیفت‌هایی که تهیه کرده بودیم دادم بهشون وهمنجوری که داشتم گیفت‌ها رو پخش می‌کردم یه نگاه به یاس کردم که داشت شیرینی می‌خورد سرم رو برگردوندم ادامه گیفت‌ها رو پخش کردم ته سبد یه آبنبات بود. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 آبنبات رو برداشتم و به سمت یاس حرکت کردم آبنبات رو به سمتش گرفتم و صداش زدم _ خانم خسروی. سرشو بالا گرفت و به دستم نگاه کرد _برای شماست از دستم گرفت و گفت: ممنون «یاس» از صبح حواسم به حرکاتش بود گاهی جدی گاهی اخمو گاهی لبخند الان هم که بهم آبنبات داد بچه‌ها دیگه گروه آخر بود صبح یه سره داشتم توضیح می‌دادم دیگه خسته شده بودم ولی می‌ارزید برا بچه‌ها خیلی خوش گذشت الانم حسین داشت با پسرا عمو زنجیر باف بازی می‌کرد بچه‌ها چقدر خوشحال بودن منم آبنبات رو داخل داخل جیب مانتوم گذاشتم و پا شدم به سمتشون رفتم دست دوتا بچه کوچیک رو گرفتم و با حسین یک صدا گفتیم +عمو زنجیر باف _بله .... دیگه همه بچه‌ها رفته بودن مسجد حسابی به هم ریخته شده بود. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 یه نگاه به دور و برم کردم خانم حشمتی نبود رفتم سمت دفتر حسین داشت با تلفن صحبت می‌کرد همون جا جلو در وایسادم تا صحبتش تموم بشه بعد از چند دقیقه تماس را قطع کرد و رو به من گفت: بله چی شده _ ببخشید خانم حشمتی کجاست + امشب مهمونی داشتن زودتر رفتن چطور؟ _ هیچی فقط مسجد خیلی به هم ریخته بود خواستم یکم جمعش کنم شما می‌مونید اینجا؟ + آره الان که ساعت ۷ شبه شما دیر تون میشه می‌تونید برید _ نه می‌خوام وایستم + پس با خانواده تماس می‌گیرم که نگران نشن _باشه. وایسادم تا زنگ بزنه به بابا بعد از اینکه اجازه‌ام رو گرفت گفت خودش می رسونتم خونه بعد خداحافظی کرد. حسین: خوب ظرفا رو من می‌شورم و وسایل رو جابجا می‌کنم شما هم جاروبرقی بزن من: باشه کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 حسین وسایل داخل مسجد رو جمع کرد و رفت آبدارخونه تا ظرفای های کثیف رو بشوره منم جاروبرقی رو روشن کردم و شروع کردم به جارو زدن بعد تقریباً یک ربع جارو زدن بالاخره تمام شد جاروبرقی رو گذاشت بعد از اینکه چادرمو رو سرم درست کردم به سمت آبدارخونه حرکت کردم تا وارد شدم حسین رو دیدم که داشت ظرفا رو می‌شست همونجا وایستادم و زل زدم بهش چه قشنگ داشت ظرف می‌شست قشنگ شبیه این مامانا که ۲۰ سال سابقه دارند انگار متوجه من شد که سرش رو به طرفم چرخوند و گفت: تمام شد _اره شما شستید ظرفارو +اره دیگه آخراشه میشه اون ظرفا رو هم بیارید تا بشورم. کاری که گفت رو انجام دادم و همه رو پیشش گذاشتم تا بشوره . کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊