🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت223 🌿🕊 بالا رفتم و در رو با کلید باز کردم. ج
به نام خدا
فصل دوم
#پارت224 🌿🕊
یه میکاپ خیلی ساده هم روی صورتم نشوندم و بعد با زدن عطر و پوشیدن دستبند ظریفم از اتاق بیرون رفتم.
مامان با دیدنم از جا بلند شد و به سمتم اومد و زیر لب ذکری خوند و فوت کرد و گفت: الهی دور سرت بگردم چقدر بهت میاد.
لبخندی زدم و گوشه دامنمو گرفتم و چرخی زدم با خنده گفتم: قشنگه؟؟
مامان با تحسین نگاهم کرد و گفت: عالی شدی.
اینو گفت و بعد به آنی صورتش رنگ عوض کرد و با غصه گفت: پوست و استخون شدی مادر،
با اخم پرسید و گفت: اصلا امروز چی خوردی؟
لبخندی زدم و دستشو گرفتم و گفتم: چرا انقدر نگرانی مادر من.
از همه صبح انقدر نیما چیز میز به خوردم داد که الان سیر سیرم.
مامان با اخم گفت: همش هله هوله هست.
سر بالا انداختم و گفتم: نه اصلا از سلف دانشگاه برام غذا گرفت خوردم.
مامان وارد اشپز خونه شد و گفت: ظهر کتلت داشتیم الان برات لقمه میگرم.
اون غذای سلف معلوم نبوده چقدر بوده.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت225 🌿🕊
جلو رفتم وگفتم: نمیخورم مامان بخدا گشنم نیست.
داخل همین گیر و واگیر بودیم که صدای زنگ گوشی مامان بلند شد.
از اشپزخونه بیرون رفتم و گوشی رو از روی میز برداشتم و با دیدن کسی که زنگ میزنه روبه مامان گفتم: بابامه.
و بعدش ایکون سبز رو بالا زدم و روی اسپیکر گذاشتم و با صدای سرحالی گفتم: سلام آقا حسین.
بابا: سلام دختر من! چطوری قشنگم.
خندیدم و گفتم: قربون شما، جانم بفرما
بابا: نشی بانوو، اگر افتخار میدید بیاید پایین منتظرم.
به مامان اشاره کردم و بعد به بابا گفتم: ای به چشم قربان.
بعد گوشی رو قطع کردم و گفتم: مامان جمع کن بریم که منتظرن.
مامان کلید رو برداشت و بعداز اینکه چادرشو سر کرد از خونه بیرون رفت
منم کیف و چادرمو برداشتم و پشت سرش بیرون اومدم.
کفشامو پوشیدم و بعد چادرمو روی سرم انداختم و از پله ها پایین رفتیم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
میخوام رمان جدید چنل رو پارت گذاری کنم
این رمان برای خودم و خیلی براش زحمت کشیدم
حدود ۲سال تقریبا و از کپی واقعا راضی نیستم.
روزی ۱ پارت بار گذاری میکنم
امروز چون روز اول ۲ پارت
شاد باشید💐🇮🇷
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
مثل زینب برای زینب
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام🙃
۱۲آذر ۱۳۹۵
دوباره دیرم شده بود هر روز قرار میزاشتم بعد از نماز صبح نخوابم ولی هوف
مقنعه ام رو سرم کردم و یه قسمتی از موهام رو ازش بیرون گذاشتم.یه گل سر ظریف که سنگ های ریز سبز داشتن رو روی اون قسمت از موهام زدم.یه بارونی که قدش تا زانو هام بود رو پوشیدم.ساعت قشنگم که داداش عباس کادوی قبولی دانشگاه برام خریده بود رو هم انداختم و با زدن عطر و یه رژ نود کارم رو تموم کردم.کیف ام رو برداشتم و با عجله از پله ها رفتم پایین. اگه تا نیم ساعت دیگه نمیرسیدم بیمارستان قطعا شیفت اضاف میخوردم.
مامان مرضیه با عجله اومد جلوم و یه لقمه بهم داد بعد طبق معمول با تشر گفت:چشمم روشن با این سر و وضع میخوای بری بیرون؟حداقل به فکر آبروی ما نیستی به فکر آبروی بابای شهیدت باش
صدای داداش عباس از آشپزخونه اومد که باز مثل همیشه پشت من در اومد:مامان جان نور چشم من چیکارش داری الان دور و زمونه عوض شده.بعدم زینب الان دیرش شده بزار بره شب مفصل باهم حرف میزنید مگه نه زینب؟؟
با شیطنت و شیرین زبونی گفتم:آره داداش خوشگل من.
و بعد باچشمام قربون صدقه اش رفتم.داداش خيلي جذاب و دخترکش بود مخصوصا وقتی فرم سبز رنگ سپاه رو تنش میکرد. حالا که قائله به لطف عباس خوابیده بود در سوسکی ترین حالت از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم. توی تاکسی به حرف های مامان فکر میکردم.از دوران نوجوانی باهاش دعوا داشتم. البته بهش حق میدادم. این همه سال تو مدرسه بعد از بازنشستگی هم تو پایگاه های بسیج به دخترهای مردم سفارش حجاب کامل و چادر رو کرده ولی دختر خودش...
خب من که بی اعتقاد نبودم ولی دوست نداشتم چادر سرم کنم.دوست داشتم آزاد باشم. آزادی که هیچ وقت مامان درک نمیکرد. اصلا هیچ وقت فلسفه حجاب رو درک نکرده بودم مگه ما و پسرا چه فرقی داشتیم؟
با ترمز ماشین از فکر بیرون اومدم.کرایه رو حساب کردم و سریع وارد بیمارستان شدم. به ایستگاه پرستاری که رسیدم نفس نفس زنان از سیما پرسیدم:خان خانم یوسفی اومده؟
با چشم های غضب کرده گفت:بلههه خانم از دست توهم حسابی شکار.فکر کنم ایندفعه دیگه پادر میونی علیرضا جونت جواب نده و اخراج بشی
انگشتم رو گذاشتم جلوی بینی ام و گفتم:هیسسس الان یکی میشنوه.بعدشم زبونت رو گاز بگیر.خیر سرم رفیق دارم.از صدتا دشمن بدتره.
بعد بیتوجه به غرغر های زیر لب سیما به اتاق پرستاری رفتم و لباس ام رو عوض کردم.از بچگی عاشق شغل پرستاری بودم.بابت این یه مورد به شدت از سمت مامان تشویق شده بود.همیشه میگفت این شغل برازنده اسمت هست.
یه صلوات فرستادم تا کمی آروم بشم بعد با قدم های لرزون اومدم توی بخش.سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم که چه اتفاقی افتاده و برم دنبال کارم که یهو با شنیدن اسمم از زبون یوسفی میخ شدم تو جام:فلاح
خیلی آروم برگشتم و با لکنت جواب دادم:ب ب بله اس استاد
یوسفی مثل شکارچی که صیدش رو پیدا کردم دورم رژه رفت و ایستاد رو به روم.با نوک انگشتش پرز روی لباس ام رو انداخت رو زمین و زول زد تو چشمام. نزدیک بود سکته کنم.با تحکم گفت:خانم زینب فلاح تو برای همیشه از بیمارستان امام اخراجیییی
اخراجی رو اینقدر بلند گفت که احساس کردم کر شدم.همه بخش اومدن اون قسمت تا ببینن صدای چیه؟
تا اومدم دهن رو باز کنم گفت:هیسسس زودتر برو وسایلت رو جمع کن برو حسابداری. قبل اومدنت با مدریت هماهنگ شده. نگاهم به سمت علیرضا رفت که یوسفی گفت:نه از دست دکتر راد نه بزرگ تر از اون هیچ کاری برنمیاد. مهدکودک هم قانون داره چه برسه به اینجا. نمیشه که هر وقت خواستی بری هروقت خواستی بیای
سعی کردم اشک چشمام رو کنترل کنم تا نریزه و به سرعت به سمت اتاق پرستاری رفتم.لباس هام رو عوض کردم.وسایلی که توی کمد داشتم رو گذاشتم توی کیفم.عکس بابا و آقا رو توی کمد کندم و گذاشتم تو کیفم.پا تند کردم سمت حیاط که با شنیدن صدای علیرضا ایستادم
علیرضا با صدایی پر از ناراحتی گفت:زینب خانم وایسا.به خدا هرکاری میتونستم کردم ولی نشد.میدونم میخوای بری مزار بابات وایسا خودم برسونمت.
تبسمی روی لبم شکل گرفت. توی این مدت کم به خوبی منو شناخته بود.علیرضا از دکتر های متخصص خوب این بیمارستان بود.چند ماه پیش در کمال احترام از من خواستگاری کرده بود و شماره مامان رو خواسته بود. اما من شرط گذاشته بودم باید چند ماهی باهم ارتباط داشته باشیم تا من ببینم ازش خوشم میاد یانه. به نظرم پسر بدی نبود. بد که خوب بود. با پسرای هم سن خودش فرق داشت. اهل زندگی بود. هیچ وقت تو زندگی دنبال عشق و این حرف ها نبودم. یعنی به نظرم همش مال قصه هاست. حالم با علیرضا خوب بود. این حال خوب رو دوست داشتم.
با صدای بغض داری گفتم: میخوام تنها باشم
اومد روبه روم ایستاد و گفت خب با من تنها باش.بعد با دستش به سمت ماشین شاسی بلندش راهنماییم کرد
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق مثل زینب برای زینب نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام🙃 ۱۲آذر ۱۳۹۵ دو
به نام خالق هستی
بهیاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
توی مسیر هیچ حرفی به جز آهنگی که از ظبط پخش میشد بینمون رد و بدل نشد.
آهنگ زیبایی بود. به این قسمتش که رسید علیرضا به سمت من نگاه کرد و با هاش لب زد:ای چشم تو شیشه عمر من
آغوش تو قربت ام را کفن
یه چیزی توی چشماش میگفت محبتش واقعی.
وقتی رسیدیم بهشت زهرا از ماشین پیاده شدیم.
علیرضا رو به من گفت :کدوم قطعه باید بریم؟
درحالی که چشمم رو به زمین دوخته بودم گفتم:قطعه سرداران بدون پلاک
با تعجب گفت:یعنی چی؟
چشمام رو به روی صورتش حرکت دادم و با صدایی سرشار از اندوه گفتم:یعنی قطعه شهدای گمنام
پدر من شهید مفقودالاثر. منم به خیال اینکه ممکنه یه دونه از اون مزارها برای بابای من باشه میرم اونجا.
حالت نگاه علیرضا عوض شد.با لبخند تلخ و لحن گرم سرش و آورد نزدیک گوشم و پچ زد:دیگه نمیزارم هیچوقت هیچوقت اشک به چشمت،خم به ابروت و غم به دلت بیاد.خیلی دوستت دارم زینب
حرف هاش ضربان قلبم رو بالا برد.آدم مغروری بودم اما انگار گرمای حرف هاش غرورم رو ذوب کرده بود از ته دلم لبخند زدم رو گفتم:امشب به مامان مرضیه میگم یکی هست که خیلی دوستش دارم.میخوام باهاش ازدواج کنم.
از ته دل خندید و گفت:جون من راست میگی بانوی من
با تکون سرم تایید کردم
تا شب تو خیابون ها بودیم.خیلی خوشحال بودم.قضیه اخراج شدنم یادم رفته بود.
اول برام گل خرید. گل عزیز نرگس. من عاشق نرگس بودم.
بعد رفتیم کافه.بعد رفتیم خرید. یه گردنبند پروانه ای نقره رنگ برام گرفت که یه فیروزه وسطش بود. آخه قبل از اینکه به دنیا بیام قرار بودم اسمم رو پروانه بزارن ولی بابا منصور تو جبهه خواب میبینه که یه خانمی بهش میگه دختر تو سرباز زینب من. مراقبش باشین. واسه همین اسمم رو گذاشتن زینب. البته من هیچ وقت معنای این خواب رو درک نکردم. سرباز بی بی زینب؟ اونم کی من؟
لحظه خداحافظی من و علیرضا فرا رسید.
علیرضا:بیصبرانه منتظرم بهم زنگ بزنی و تاریخ خواستگاری بگی
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:داشتن من خرج داره ناز داره
رو به من چرخید و زول زد تو چشمام:هم بهاش رو میپردازم هم ناز اش میخرم
خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم. کلید انداختم و وارد حیاط شدم.
💞
بارخدایا...
به واسطه ی همسرداری صحیح مرا
جزو بندگان صالح درگاهت قراربده🤲
.
عرض ادب خدمت متاهلین💍 و مجردین🙈
کانال ♡فُتحً قلب♡
.
اومدم با یک خبر ویژه و خوب🔥
البته فعلا در حال هماهنگی با استاد
و گروه هستیم برای برنامه ها ولی
بزودی اطلاعات کامل تری براتون میزاریم
.
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹#دکتر_سعید_عزیزی
❇️ راهکار به خانمهایی که میخواهند
برای همسرشان عزیز شوند...💞