#خانواده
.
•ﺍﮔﺮ ﮐﻠﯿـــﺪ ﻗﻠﺒـــﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ، ﻗﻔﻠﺶ ﻧﮑﻦ
•ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺧﺮﺩﺵ ﻧﮑﻦ
•ﺍﮔـــﺮ ﺩﺳـــﺘﯽ ﺭﺍ ﮔـــﺮﻓﺘﯽ ، ﺭﻫـــﺎﯾﺶ ﻧﮑــﻦ
ﻋﺎﺷﻖِ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺎﺵ
ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ
ﺍﺯ ﺗﻨﻔﺮ ، ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺵ
ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ، ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯ
⬅️ﺑﺎ ﺁﺷﺘﯽ ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻦ
⬅️ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ ، ﺟﺪﺍ ﺑﺎﺵ
ﻭ ﻣﺮﺍﻗـــﺐ ﮔﺮﻣــﺎﯼ ﺩﻟــﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﮐــﺎﺭﯼ ﮐﻪ
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﺮﺩ،ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﻧﮑﻨﺪ
.
.
.۱
🔦آینده بینی🔮🔮
💡یک زن تا زمانی که ازدواج نکرده
مدام نگران آینده خودش هست ✨
.
اما یک مرد تا زمانی که ازدواج نکرده
است هرگز نگران آینده نخواهد بود🙃
.
.۲
✅موفقیت
یک مرد موفق کسی است که بیشتر
از آنچــــه هــــمسرش خــــرج می کنـد
درآمـــد داشــــته باشـــد 😎
و یک زن موفق کسی است که بتواند
چنیــــــن مـــردی را پیدا کند 😁😉
.
👇🔻پیوستن رو بزن لطفاً🔻👇
.
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت229 🌿🕊 همه دست زدن و نلین شیرینی پخش کرد و بع
به نام خدا
فصل دوم
#پارت231 🌿🕊
با لبخند جلو رفتم و گفتم: سلام اقا خوبی شما؟
نیما اشاره ای به در باز کرد و گفت: بفرما بشین انقدر زبون نریز. خندیدم و سوار ماشین شدم.
که صدای سامی از پشت سرم بلند شد.
سامی: یه نگاه به پشت سرتم بندازی بد نیستااا.
برگشتم سمتش و گفتم: عع چرا نیومدی جلو بشینی؟
سامی یه اشاره به نیما کرد و گفت: اقا از همین الان شروع کرده میگه جلوی جای خانوممه.
با اخم نمایشی برگشتم سمت نیما و گفتم: عع چرا نزاشتی بشینه.
نیما از اینه نگاهی به سامی انداخت و گفت: مناسب سنش نیست
با این حرفش صدای خنده نلین بلند شد و سامی محو خنده نلین شد که صدای اعتراض نیما بلند شد و رو به سامی گفت: چشا درویش.
اینبار من خندیدم که نیما برگشت سمتم و گفت: قربون خندت بانو
اینبار نوبت سامی بود که صدای اعتراضش بلند بشه.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت232 🌿🕊
تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما و سامی ادامه داشت.
و منو نلین هم از خنده دل درد گرفته بودیم.
وقتی به درمانگاه رسیدیم، همه از ماشین پیاده شدیم و به سمت درمانگاه رفتیم.
نلین کنارم اومد و گفت: با چی خون میگیرن از دست؟
با حالت خنثی نگاهش کردم و گفتم: یعنی تو نمیدونی؟
نلین سر بالا انداخت و گفت: نه چه میدونم.
خنثی تر از قبل گفتم: با نی میکشن.
نلین با تتعجب گفت: وایی نی آبمیوه خوری؟
سری بالا انداختم و گفتم: نه نی نوشابه خوری.
وارد درمانگاه شدیم و روی صندلی نشستیم تا نوبتمون بشه.
نلین با ترس گفت: حالا نمیشه بدون آزمایش ازواج کرد؟
سر بالا انداختم و گفتم: چرا میشه ولی بعدش یه بچه چلاق هم نصیبت میشه،
بعد گفتم: البته خودتم سالم نیستی.
نلین هنوز هم داشت به روش آزمایش فکر میکرد.
که سقلمبه ای به پهلوش زدم و گفتم: باهوش با سوزن انجام میدن.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت232 🌿🕊 تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
🚫ورودبه چنل وی ای پی فقط تا اخر اردیبهشت
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام سرم رو انداختم پایین با دو انگشت
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
مامان بشقاب غذا رو کنار گذاشت. از روی صندلی بلند شد و ایستاد. توی چشم هام نگاه کرد و گفت: اخراج شدی که شدی. حتما کار اشتباهی انجام دادی. بعدم اجازه ازدواج نمیدم که ندم چه ربطی داره بعدم اصلا الان سوریه رفتن از کجا اومد تو ذهنت؟ من به عباس که مرد به این گندگی اجازه نمیدم بره بعد تو فسقل دختر واسه من شرط میزاری؟ فکر میکنی مثلا داری منو تحت فشار میزاری منم الان میگم وای دختر عزیزم منو ببخش و بمون من به ازدواجت رضایت میدم. جمع کن خودتو تو از یه آمپول ساده میترسی بعد میخوای بری سوریه؟ جایی که ... استغفرالله
من هم بلند شدم ایستادم:اولا که مرضیه خانم من از آمپول نمیترسم و به پرستارم. دوما فکر کردی شوخی میکنم کی میخواد جلوی رفتنم رو بگیره؟من خیلی وقت به سن قانونی رسیدم پدری هم ندارم که بتونه جلوی خروجم رو بگیره
اگر هم عباس من رو با خودش نبره از جای دیگه اقدام میکنم
به صدای زینب زینب گفتن عباس اهمیتی ندادم و با حرص صندلی آشپزخونه رو پرت کردم اونور و به سمت پله ها هجوم آوردم. به اتاقم که رسیدم در رو بستم و روی تخت نشستم. سرم رو بین دست هام گرفتم.بین کلی سوال گم شده بودم.من علیرضا رو دوست داشتم؟آره داشتم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم
از لج مامان میخوام باهاش ازدواج کنم یا علاقه؟شاید هر دو
سوریه چی بود این وسط من گفتم؟ اگه پاش بیفته میرم؟ برم که مثل شهید حججی سرم رو ببرن یا مثل شهید صدرزاده دست هام قطع بشن
وسط این همه سوال بی جواب چشمم افتاد به گوشیم که روی میز بود. ورش داشتم و رفتم تو مخاطبین اسم علیرضا رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم، بعد از یک بوق جواب داد انگار منتظر بود
علیرضا:الو
زینب:سلام
علیرضا:سلام عزیز قلب من چشمم خشک شد به گوشی گوشم درد گرفت بس که منتظر شدم باد صبای من مشک و عنبر من
زینب با نیشخند گفت:اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر زبون باز باشی
علیرضا قهقه زد و گفت:ما مردا اکه این زبون رو نداشتیم که شما خانم ها بهمون نگاهم نمیکردید
زینب:خوبه خودتونم میدونیدحالا خودتو لوس نکن میخوام یه چیزی بهت بگم
علیرضا :مامانت قبول نکرده درسته؟
زینب با تعجب گفت:آره تو را کجا میدونی؟
علیرضا:خب معلومه که بار اول قبول نمیکنه. توقع داشتی بار اول بگه چشم دخترم دسته گلم رو میدم به پسر مردم؟
زینب:نه تو مامان من رو نمیشناسی حرفش هیچ وقت دوتا نشده اما من یه شرطی براش گذاشتم که فکر نکنم نه بگه
علیرضا:چه شرطی؟
زینب با صدای ضربه در گفت:بعدا حرف میزنیم
و گوشی را قطع کرد
بله بفرماییید؟