eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
68 عکس
131 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
😇زندگی تفریحی در تفاوت های زن و مرد😇 . 🥳یکی از رازهای زندگی موفق شناخت جنس مـــخالف است وقـــتی مــــا جنــــس مـــخالفمون رو شـــناختیم در عمــل هـــــم 🤓طبق شناختمون رفتار میکنیم و فلذا بسیاری از مشکلاتمون حل خواهد شد🥰 . 👇🔻پیوستن رو بزن لطفاً🔻👇 .
.۱ 🔦آینده بینی🔮🔮 💡یک زن تا زمانی که ازدواج نکرده مدام نگران آینده خودش هست ✨ . اما یک مرد تا زمانی که ازدواج نکرده است هرگز نگران آینده نخواهد بود🙃 .
.۲ ✅موفقیت یک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچــــه هــــمسرش خــــرج می کنـد درآمـــد داشــــته باشـــد 😎 و یک زن موفق کسی است که بتواند چنیــــــن مـــردی را پیدا کند 😁😉 . 👇🔻پیوستن رو بزن لطفاً🔻👇 .
👆بخش کوچکی از مباحث دوره سعی کردم در قالب متن ارائه بدم .
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت229 🌿🕊 همه دست زدن و نلین شیرینی پخش کرد و بع
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 با لبخند جلو رفتم و گفتم: سلام اقا خوبی شما؟ نیما اشاره ای به در باز کرد و گفت: بفرما بشین انقدر زبون نریز. خندیدم و سوار ماشین شدم. که صدای سامی از پشت سرم بلند شد. سامی: یه نگاه به پشت سرتم بندازی بد نیستااا. برگشتم سمتش و گفتم: عع چرا نیومدی جلو بشینی؟ سامی یه اشاره به نیما کرد و گفت: اقا از همین الان شروع کرده میگه جلوی جای خانوممه. با اخم نمایشی برگشتم سمت نیما و گفتم: عع چرا نزاشتی بشینه. نیما از اینه نگاهی به سامی انداخت و گفت: مناسب سنش نیست با این حرفش صدای خنده نلین بلند شد و سامی محو خنده نلین شد که صدای اعتراض نیما بلند شد و رو به سامی گفت: چشا درویش. اینبار من خندیدم که نیما برگشت سمتم و گفت: قربون خندت بانو اینبار نوبت سامی بود که صدای اعتراضش بلند بشه. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما و سامی ادامه داشت. و منو نلین هم از خنده دل درد گرفته بودیم. وقتی به درمانگاه رسیدیم، همه از ماشین پیاده شدیم و به سمت درمانگاه رفتیم. نلین کنارم اومد و گفت: با چی خون میگیرن از دست؟ با حالت خنثی نگاهش کردم و گفتم: یعنی تو نمیدونی؟ نلین سر بالا انداخت و گفت: نه چه میدونم. خنثی تر از قبل گفتم: با نی میکشن. نلین با تتعجب گفت: وایی نی آبمیوه خوری؟ سری بالا انداختم و گفتم: نه نی نوشابه خوری. وارد درمانگاه شدیم و روی صندلی نشستیم تا نوبتمون بشه. نلین با ترس گفت: حالا نمیشه بدون آزمایش ازواج کرد؟ سر بالا انداختم و گفتم: چرا میشه ولی بعدش یه بچه چلاق هم نصیبت میشه، بعد گفتم: البته خودتم سالم نیستی. نلین هنوز هم داشت به روش آزمایش فکر میکرد. که سقلمبه ای به پهلوش زدم و گفتم: باهوش با سوزن انجام میدن. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت232 🌿🕊 تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168 🚫ورودبه چنل وی ای پی فقط تا اخر اردیبهشت
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام سرم رو انداختم پایین با دو انگشت
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام مامان بشقاب غذا رو کنار گذاشت. از روی صندلی بلند شد و ایستاد. توی چشم هام نگاه کرد و گفت: اخراج شدی که شدی. حتما کار اشتباهی انجام دادی. بعدم اجازه ازدواج نمیدم که ندم چه ربطی داره بعدم اصلا الان سوریه رفتن از کجا اومد تو ذهنت؟ من به عباس که مرد به این گندگی اجازه نمیدم بره بعد تو فسقل دختر واسه من شرط میزاری؟ فکر میکنی مثلا داری منو تحت فشار میزاری منم الان میگم وای دختر عزیزم منو ببخش و بمون من به ازدواجت رضایت میدم‌. جمع کن خودتو تو از یه آمپول ساده میترسی بعد میخوای بری سوریه؟ جایی که ... استغفرالله من هم بلند شدم ایستادم:اولا که مرضیه خانم من از آمپول نمی‌ترسم و به پرستارم. دوما فکر کردی شوخی میکنم کی میخواد جلوی رفتنم رو بگیره؟من خیلی وقت به سن قانونی رسیدم پدری هم ندارم که بتونه جلوی خروجم رو بگیره اگر هم عباس من رو با خودش نبره از جای دیگه اقدام میکنم به صدای زینب زینب گفتن عباس اهمیتی ندادم و با حرص صندلی آشپزخونه رو پرت کردم اونور و به سمت پله ها هجوم آوردم. به اتاقم که رسیدم در رو بستم و روی تخت نشستم. سرم رو بین دست هام گرفتم.بین کلی سوال گم شده بودم.من علیرضا رو دوست داشتم؟آره داشتم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم از لج مامان میخوام باهاش ازدواج کنم یا علاقه؟شاید هر دو سوریه چی بود این وسط من گفتم؟ اگه پاش بیفته میرم؟ برم که مثل شهید حججی سرم رو ببرن یا مثل شهید صدرزاده دست هام قطع بشن وسط این همه سوال بی جواب چشمم افتاد به گوشیم که روی میز بود. ورش داشتم و رفتم تو مخاطبین اسم علیرضا رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم، بعد از یک بوق جواب داد انگار منتظر بود علیرضا:الو زینب:سلام علیرضا:سلام عزیز قلب من چشمم خشک شد به گوشی گوشم درد گرفت بس که منتظر شدم باد صبای من مشک و عنبر من زینب با نیشخند گفت:اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر زبون باز باشی علیرضا قهقه زد و گفت:ما مردا اکه این زبون رو نداشتیم که شما خانم ها بهمون نگاهم نمی‌کردید زینب:خوبه خودتونم میدونید‌حالا خودتو لوس نکن میخوام یه چیزی بهت بگم علیرضا :مامانت قبول نکرده درسته؟ زینب با تعجب گفت:آره تو را کجا میدونی؟ علیرضا:خب معلومه که بار اول قبول نمیکنه. توقع داشتی بار اول بگه چشم دخترم دسته گلم رو میدم به پسر مردم؟ زینب:نه تو مامان من رو نمیشناسی حرفش هیچ وقت دوتا نشده اما من یه شرطی براش گذاشتم که فکر نکنم نه بگه علیرضا:چه شرطی؟ زینب با صدای ضربه در گفت:بعدا حرف می‌زنیم و گوشی را قطع کرد بله بفرماییید؟
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت232 🌿🕊 تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 بعداز انجام ازمایش از درمانگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. بی حال سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم که چشم به لقمه ای که مامان داده بود افتاد. با ذوق لقمه رو برداشتم و مشمارو از دورش باز کردم و یه گاز زدم. با سنگینی نکاهی سرمو به سمت نیما برگردوندنم که دیدم نیما و نلین و سامی دارن خیره خیره نگاهم میکنن. البته منو نه لقمه ای دستمو. اولش فکر کردم یه چیزی روی لقمه هست وقتی نگاه کردم خیالم راحت شد که چیزی نیست. لقمه رو به سمتشون گرفتم و گفتم: میخورید؟ سامی بدون اینکه جوابی بده لقمه رو از دستم قاپید و نصفشو داخل دهنش فرستادو گاز زد. بعدش لقمه رو به سمت نیما گرفت. نیما هم یه گاز بزرگ زد و لقمه رو به سمت نلین گرفت. نلین هم لقمه رو گرفت و هرچی باقی مونده بود رو خورد. با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم بین هر سه در گردش بود که نلین مشمای لقمه رو سمتم گرفت و گفت: آخیش قندم افتاده بود. بعد یه اشاره به مشما کرد و گفت: دستت طلا زن داداش اینم بنداز بیرون. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 بعداز اینکه سامی و نلین رو به مکان مد نظرشون رسوندیم. خودمون رفتیم دانشگاه. خداروشکر به کلاس اول رسیدیم. ساعت4همه کلاس ها تموم شد. و قرار بود غروب بریم خرید لباس و حلقه با نیما سوار ماشین شدیم. کل مسیر رو خوابیدم چون میدونستم داخل این چند وقته قراره کلی بی خوابی بکشم. وقتی به خونه رسیدم نیما منو از خواب بیدار کرد و گفت: سیندرلا برو خونه ساعت 6میام دنبال تو و عمه. باشه ای گفتم و بعداز خداحافظی کردن از ماشین پیاده شدم و در رو با کلید باز کردم و رفتم بالا. درو باز کردم و وارد خونه شدم. مامان داشت قران میخوند. رفتم کنارش نشستم و منتظر موندم تا آیه ای که میخونه تموم بشه. مامان بعداز خوندن ذکری قران رو بست و روی میز کنار دستش گذاشت و رو بهم گفت: سلام عزیزم خسته نباشی. لبخندی زدم و گفتم: سلام بانو. بعد گفتم: ناهار چی داشتیم؟ مامان از جا بلند شد و گفت: ماکارونی برو لباس عوض کن بیا بخور. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت234 🌿🕊 بعداز اینکه سامی و نلین رو به مکان مد
توجه توجه ❗️ رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده. چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه. برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه. برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید: @PV_168 🚫ورودبه چنل وی ای پی فقط تا اخر اردیبهشت