🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت229 🌿🕊 همه دست زدن و نلین شیرینی پخش کرد و بع
به نام خدا
فصل دوم
#پارت231 🌿🕊
با لبخند جلو رفتم و گفتم: سلام اقا خوبی شما؟
نیما اشاره ای به در باز کرد و گفت: بفرما بشین انقدر زبون نریز. خندیدم و سوار ماشین شدم.
که صدای سامی از پشت سرم بلند شد.
سامی: یه نگاه به پشت سرتم بندازی بد نیستااا.
برگشتم سمتش و گفتم: عع چرا نیومدی جلو بشینی؟
سامی یه اشاره به نیما کرد و گفت: اقا از همین الان شروع کرده میگه جلوی جای خانوممه.
با اخم نمایشی برگشتم سمت نیما و گفتم: عع چرا نزاشتی بشینه.
نیما از اینه نگاهی به سامی انداخت و گفت: مناسب سنش نیست
با این حرفش صدای خنده نلین بلند شد و سامی محو خنده نلین شد که صدای اعتراض نیما بلند شد و رو به سامی گفت: چشا درویش.
اینبار من خندیدم که نیما برگشت سمتم و گفت: قربون خندت بانو
اینبار نوبت سامی بود که صدای اعتراضش بلند بشه.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت232 🌿🕊
تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما و سامی ادامه داشت.
و منو نلین هم از خنده دل درد گرفته بودیم.
وقتی به درمانگاه رسیدیم، همه از ماشین پیاده شدیم و به سمت درمانگاه رفتیم.
نلین کنارم اومد و گفت: با چی خون میگیرن از دست؟
با حالت خنثی نگاهش کردم و گفتم: یعنی تو نمیدونی؟
نلین سر بالا انداخت و گفت: نه چه میدونم.
خنثی تر از قبل گفتم: با نی میکشن.
نلین با تتعجب گفت: وایی نی آبمیوه خوری؟
سری بالا انداختم و گفتم: نه نی نوشابه خوری.
وارد درمانگاه شدیم و روی صندلی نشستیم تا نوبتمون بشه.
نلین با ترس گفت: حالا نمیشه بدون آزمایش ازواج کرد؟
سر بالا انداختم و گفتم: چرا میشه ولی بعدش یه بچه چلاق هم نصیبت میشه،
بعد گفتم: البته خودتم سالم نیستی.
نلین هنوز هم داشت به روش آزمایش فکر میکرد.
که سقلمبه ای به پهلوش زدم و گفتم: باهوش با سوزن انجام میدن.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت232 🌿🕊 تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
🚫ورودبه چنل وی ای پی فقط تا اخر اردیبهشت
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام سرم رو انداختم پایین با دو انگشت
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
مامان بشقاب غذا رو کنار گذاشت. از روی صندلی بلند شد و ایستاد. توی چشم هام نگاه کرد و گفت: اخراج شدی که شدی. حتما کار اشتباهی انجام دادی. بعدم اجازه ازدواج نمیدم که ندم چه ربطی داره بعدم اصلا الان سوریه رفتن از کجا اومد تو ذهنت؟ من به عباس که مرد به این گندگی اجازه نمیدم بره بعد تو فسقل دختر واسه من شرط میزاری؟ فکر میکنی مثلا داری منو تحت فشار میزاری منم الان میگم وای دختر عزیزم منو ببخش و بمون من به ازدواجت رضایت میدم. جمع کن خودتو تو از یه آمپول ساده میترسی بعد میخوای بری سوریه؟ جایی که ... استغفرالله
من هم بلند شدم ایستادم:اولا که مرضیه خانم من از آمپول نمیترسم و به پرستارم. دوما فکر کردی شوخی میکنم کی میخواد جلوی رفتنم رو بگیره؟من خیلی وقت به سن قانونی رسیدم پدری هم ندارم که بتونه جلوی خروجم رو بگیره
اگر هم عباس من رو با خودش نبره از جای دیگه اقدام میکنم
به صدای زینب زینب گفتن عباس اهمیتی ندادم و با حرص صندلی آشپزخونه رو پرت کردم اونور و به سمت پله ها هجوم آوردم. به اتاقم که رسیدم در رو بستم و روی تخت نشستم. سرم رو بین دست هام گرفتم.بین کلی سوال گم شده بودم.من علیرضا رو دوست داشتم؟آره داشتم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم
از لج مامان میخوام باهاش ازدواج کنم یا علاقه؟شاید هر دو
سوریه چی بود این وسط من گفتم؟ اگه پاش بیفته میرم؟ برم که مثل شهید حججی سرم رو ببرن یا مثل شهید صدرزاده دست هام قطع بشن
وسط این همه سوال بی جواب چشمم افتاد به گوشیم که روی میز بود. ورش داشتم و رفتم تو مخاطبین اسم علیرضا رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم، بعد از یک بوق جواب داد انگار منتظر بود
علیرضا:الو
زینب:سلام
علیرضا:سلام عزیز قلب من چشمم خشک شد به گوشی گوشم درد گرفت بس که منتظر شدم باد صبای من مشک و عنبر من
زینب با نیشخند گفت:اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر زبون باز باشی
علیرضا قهقه زد و گفت:ما مردا اکه این زبون رو نداشتیم که شما خانم ها بهمون نگاهم نمیکردید
زینب:خوبه خودتونم میدونیدحالا خودتو لوس نکن میخوام یه چیزی بهت بگم
علیرضا :مامانت قبول نکرده درسته؟
زینب با تعجب گفت:آره تو را کجا میدونی؟
علیرضا:خب معلومه که بار اول قبول نمیکنه. توقع داشتی بار اول بگه چشم دخترم دسته گلم رو میدم به پسر مردم؟
زینب:نه تو مامان من رو نمیشناسی حرفش هیچ وقت دوتا نشده اما من یه شرطی براش گذاشتم که فکر نکنم نه بگه
علیرضا:چه شرطی؟
زینب با صدای ضربه در گفت:بعدا حرف میزنیم
و گوشی را قطع کرد
بله بفرماییید؟
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت232 🌿🕊 تا رسیدن به درمانگاه بحث های الکی نیما
به نام خدا
فصل دوم
#پارت233 🌿🕊
بعداز انجام ازمایش از درمانگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
بی حال سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم که چشم به لقمه ای که مامان داده بود افتاد.
با ذوق لقمه رو برداشتم و مشمارو از دورش باز کردم و یه گاز زدم.
با سنگینی نکاهی سرمو به سمت نیما برگردوندنم که دیدم نیما و نلین و سامی دارن خیره خیره نگاهم میکنن.
البته منو نه لقمه ای دستمو.
اولش فکر کردم یه چیزی روی لقمه هست وقتی نگاه کردم خیالم راحت شد که چیزی نیست.
لقمه رو به سمتشون گرفتم و گفتم: میخورید؟
سامی بدون اینکه جوابی بده لقمه رو از دستم قاپید و نصفشو داخل دهنش فرستادو گاز زد.
بعدش لقمه رو به سمت نیما گرفت.
نیما هم یه گاز بزرگ زد و لقمه رو به سمت نلین گرفت.
نلین هم لقمه رو گرفت و هرچی باقی مونده بود رو خورد.
با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهم بین هر سه در گردش بود که نلین مشمای لقمه رو سمتم گرفت و گفت: آخیش قندم افتاده بود. بعد یه اشاره به مشما کرد و گفت: دستت طلا زن داداش اینم بنداز بیرون.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت234 🌿🕊
بعداز اینکه سامی و نلین رو به مکان مد نظرشون رسوندیم.
خودمون رفتیم دانشگاه.
خداروشکر به کلاس اول رسیدیم.
ساعت4همه کلاس ها تموم شد.
و قرار بود غروب بریم خرید لباس و حلقه
با نیما سوار ماشین شدیم.
کل مسیر رو خوابیدم چون میدونستم داخل این چند وقته قراره کلی بی خوابی بکشم.
وقتی به خونه رسیدم نیما منو از خواب بیدار کرد و گفت: سیندرلا برو خونه ساعت 6میام دنبال تو و عمه.
باشه ای گفتم و بعداز خداحافظی کردن از ماشین پیاده شدم و در رو با کلید باز کردم و رفتم بالا.
درو باز کردم و وارد خونه شدم.
مامان داشت قران میخوند.
رفتم کنارش نشستم و منتظر موندم تا آیه ای که میخونه تموم بشه.
مامان بعداز خوندن ذکری قران رو بست و روی میز کنار دستش گذاشت و رو بهم گفت: سلام عزیزم خسته نباشی.
لبخندی زدم و گفتم: سلام بانو. بعد گفتم: ناهار چی داشتیم؟
مامان از جا بلند شد و گفت: ماکارونی
برو لباس عوض کن بیا بخور.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت234 🌿🕊 بعداز اینکه سامی و نلین رو به مکان مد
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
🚫ورودبه چنل وی ای پی فقط تا اخر اردیبهشت
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام مامان بشقاب غذا رو کنار گذاشت.
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپیحرام
مثل زینب برای زینب
عباس در رو باز کرد و اومد تو. بدون هیچ حرفی صندلی میز تحریر رو گذاشت زو به روی تخت و نشست روبه روم: این چی بود گفتی؟ فکر کردی با این حرف ها مامان کوتاه میاد؟ بعدم مگه تو چند وقته این پسره رو میشناسی که اینطوری شیفته اش شدی؟
زینب:تو هم مثل مامان فکر کردی یه تهدید ساده بود؟
عباس دست هام رو گرفت و گفت: نه من میدونم خواهرم چقدر لجباز ولی من میگم مطمئنی این ازدواج از روی علاقه است؟ یا از روی از روی لجبازی با مامان؟
دست هام رو از دستاش کشیدم بیرون بلند شدم
نمیدونم اون حرف ها و اون شجاعت اون شب از کجا در من متولد شده بود اما هر چیز که بود کاش هیچوقت سراغم نمیومد:به روح بابا اگه مامان رضایت نده میرم سوریه
بعد هم از اتاقم به سمت حیاط رفتم
مدام سوال عباس تو ذهنم اکو میشد:از روی علاقه یا لجبازی با مامان
خودم هم نمیدونستم نمیدونستم
حدود یک هفته از اون شب گذشته بود.کوچکترین حرفی تو خونه ما رد و بدل نشده بود.تو این یک هفته با تنها کسی که حرف زده بودم و دیده بودمش علیرضا بود.احساس میکردم میتونم محبتی که هیچ وقت ندیدم از اون بگیرم
فقط ۳ روز به اعزام عباس مونده بود.
مامان خونه نبود.تصمیم گرفتم که شام درست کنم. غذای مورد علاقه مامان یعنی شیرین پلو درست کردم. امیدوار بودم که امشب که حرفش رو پیش میکشم رضایت بده اما اگر نمیداد چی؟ باید میرفتم؟ آره دیگه حداقل به خاطر قسمی که خورده بودم باید میرفتم. کلی نذر و نیاز کردم که مامان امشب از خر شیطون پیاده بشه
بعد اومدن عباس سفره رو چیدم و نشستیم دور میز
عباس با خوشحالی گفت:دست شما درد نکنه مامان جون چه سفره ای چیدی
زینب:من چیده ام
عباس:چی؟ واقعا؟ یا علی مامان پاشو زنگ بزن اورژانس
قاشق رو پرت کردم سمتش و گفتم بدجنس
بعد مدت ها لبخند رو روی لب های مامان دیدم
مامان بعد خوردن یک قاشق رو به عباس گفت:کی قراره بری مامان جان؟
عباس:پس فردا
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:مامان
مامان بدون تغییر حالت گفت:نمیخوام چیزی بشنوم زینب. من بد تو رو نمیخوام شوهر تو محل کار پیدا نمیشه
با لجاجت گفتم:باشه پس منم پس فردا با داداش میرم.
عباس با لحن جدی گفت:اما من نمیبرمت
مهمونی نمیرم که دارممیرم جنگ
ااااا اینطوری پس مادر پسر بر علیه من توطئه کردین؟من نمیشناسین؟ نه.
با عصبانیت به اتاقم رفتم و در رو محکم کوبیدم
کلافه بودم
واقعا باید چی کار میکردم؟
داشتم دور خودم میچرخیدم که یه چیزی به ذهنم اومد و باعث برق چشمام شد:عمو صابر!!
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپیحرام مثل زینب برای زینب عباس در رو با
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده سرباز گمنام
کپی حرام
سریع گوشی رو از روی میز قاپیدم. رفتم توی مخاطبین گوشی دنبال اسم عموصابر بگردم. عمو صابر از دوست ها و هم رزم های قدیمی پدرم بود. باهم رفت آمد خانوادگی داشتیم. شماره اش رو پیدا کردم. انگشتم معلق مونده بود. مردد و دودل بودم. چیکار باید میکردم؟ اگر به حرفی که زده بودم پایبند نمیموندم تا آخر عمر هر کاری میخواستم انجام بدم مامان میگفت تو همونی هستی که گفتی سوریه میرم ولی ترسیدی و نرفتی. بین عقل و دلم جدال بزرگی برپا بود. دلم میگفت اگر بری به علیرضا خواهی رسید و عقلم میگفت این کار حماقت محض هست. تصمیم گرفتم قبل از زنگ زدن به عمو صابر به حاج آقا زارع زنگ بزنم تا برام استخاره بگیره.خیلی به استخاره اعتقاد داشتم.
بعد از چندتا بوق تماس وصل شد:
زارع: الو
زینب:سلام حاج آقا فلاح ام شناختین؟
زارع:به به خانم پارسال دوست امسال آشنا آفتاب از کدوم طرف در اومده
زینب:از کم سعادتی ماست. راستش یه زحمتی داشتم
زارع:نفرمایید شما رحمتی دخترم در خدمتم
زینب:استخاره میخواستم
زارع:خیره انشاالله نیت کردین؟
زینب:بله
بعد از مدتی سکوت زارع گفت:عالی اصلا جای طردید نداره بشتاب به سوی خیر
زینب:خیلی ممنون حاج آقا خدا نگهدار
بعد از قطع کردن تلفن رفتم ایستادم جلوی آیینه و خودم رو برانداز کردم.واقعا میخواستم برم؟اگه اتفاقی میافتاد چی؟وقتی خدا میگه خیره یعنی خیره دیگه. بعدم من بیشتر از ۱هفته که نمیخوام بمونم.
تا صبح خوابم نبرد. پنجاه بار اتاق گز کردم سبک سنگین کردم بالاخره تصمیم ام رو گرفتم.توی بیمارستان که جنگ نیست بعدم من بیشتر از ۱هفته که نمیخوام بمونم تازه استخاره هم که خیر اومد. میدونستم دارم خودمو گول میزنم و به عبارتی دارم میرم دهن شیر
برای اینکه میخواستم برم پیش عمو صابر سعی کردم لباس مناسب تری بپوشم چون بالاخره میخواستم برم ستاد.
از پله ها اومدم پایین. خدا خدا میکردم مامان خونه نباشه حوصله جواب پس دادن رو نداشتم. خداروشکر خونه نبود و راحت زدم بیرون. تمام مدت راه داشتم به این فکر میکردم که دارم کار درستی انجام میدم؟ اصلا از روی علاقه به علیرضا یا؟ اگه از روی علاقه است اون لایق اين هست که من خودم رو توی یه همچین خطری بندازم؟ با صدای راننده که خبر از رسیدن میداد به خودم اومدم.کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.وارد ساختمون که شدم از یه آقایی که داشت رد میشد سراغ عمو صابر گرفتم.
آقا با تعجب پرسید: شما کی هستین؟ باهاشون چی کار دارین؟
اصلا کی شمارو راه داده؟
گفتم:من دختر شهید فلاح ام. سردار قاسمی دوست پدرم هستن
اون مرد سعی کرد خودشو جمع کرد:ببخشید نشناختمتون بفرمایید اتاق انتهای راهرو
حق داشت بنده خدا. احتمالا تا حالا دختر شهید بدون چادر ندیده بود.
در زدم
وارد شدم
عموصابر در حالی که سرش پایین بودگفت:نادر بیا این پرونده رو بده به من
در حالی که سعی کردم خنده ام رو بخورم رفتم جلو و یه پرونده رو برداشتم دادم بهش
وقتی دستم رو دید سرش بالا آورد و گفت:الله اکبر شما کجا اینجا کجا
سلام زینب جونی
با شادابی جواب دادم:سلام عمو جونی
هر دو خندیدیم
بعد کلی تعارف تکیه پاره کردن نشستم و عمو صابر برام چای ریخت
صابر:خب دخترم قطعا که فقط نیومدی منو ببینی کارت رو بگو
زینب:راستش اومدم یه کاری برام بکنید اما نمیخوام نه مامان بفهمه نه عباس قول میدین
صابر:اول باید بشنوم تا بتونم قول بدم
زینب:راستش میخوام به عنوان پرستار برم سوریه.شنیدم اوضاع کادر درمانش اصلا خوب نیست
صابر:اونوقت برای چی میخوای بری
زینب:وااا برا چی نداره عموجان منم مثل بقیه برای دفاع از دینم کشورم دفاع از مظلوم
صابر:الحق که دختر منصوری اما چرا بدون خبر داشتن خانواده؟
زینب:چون مخالفن
صابر:خب اگه من این کار رو برای تو انجام بدم و اونا بفهمن
سریع حرفش رو قطع کردم:نمیفهمن
صابر:نه عمو جون من نمیتونم
زینب:مگه همین امثال شما نیستین که دم از جهاد و دفاع از آرمان انقلاب میزنید؟
چه طوری میخواین تو چشم حضرت زینب نگاه کنید؟
صابر سری تکون داد و گفت:اگه اتفاقی برات بیفته
زینب: نمیفته من ۱هفته بیشتر نمیمونم
عموصابر ازم خواست که برم خودش خبرم میکنه.
به نام خدا
فصل دوم
#پارت235 🌿🕊
ساعت 6:15دقیقه بود که نیما زنگ زد بریم پایین.
چادرمو پوشیدم و همراه مامان پایین رفتیم.
سوار ماشین شدیم و با زندایی و نلین سلام کردم و در عقب رو باز کردم و نشستم.
تا بازار مامان و زندایی داشتن راجب تدارکات عقد و عروسی نظر میدادن.
منو نلین هم گوش میدادیم.
وقتی به پاساژ رسیدیم.
سامی رو دیدیم که روی پله نشسته و منتظر ماست.
به سمتش رفتیم و بعد از سلام باهم وارد پاساژ طلا شدیم.
دنبال حلقه ای ست میگشتیم.
مامان رو به نیما گفت: ما با این مغازه اشنا هستیم و اینجا طرح های متنوع ای داره.
باهم وارد مغازه شدیم و نیما از فروشنده خواست تا حلقه هارو بهمون نشون بده.
من عقب تر از همه ایستاده بودم کنار مامان.
فروشنده حلقه هارو روی میز گذاشت که نلین و سامی جلو رفتن تا انتخاب کنن.
نیما برگشت سمتم و گفت: سیندرلا افتخار میدی حلقه انتخاب کنیم باهم؟؟
مامان چشم ابرو امد برامون و گفت: وایی زشته
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊