به نام خدا
فصل دوم
#پارت235 🌿🕊
ساعت 6:15دقیقه بود که نیما زنگ زد بریم پایین.
چادرمو پوشیدم و همراه مامان پایین رفتیم.
سوار ماشین شدیم و با زندایی و نلین سلام کردم و در عقب رو باز کردم و نشستم.
تا بازار مامان و زندایی داشتن راجب تدارکات عقد و عروسی نظر میدادن.
منو نلین هم گوش میدادیم.
وقتی به پاساژ رسیدیم.
سامی رو دیدیم که روی پله نشسته و منتظر ماست.
به سمتش رفتیم و بعد از سلام باهم وارد پاساژ طلا شدیم.
دنبال حلقه ای ست میگشتیم.
مامان رو به نیما گفت: ما با این مغازه اشنا هستیم و اینجا طرح های متنوع ای داره.
باهم وارد مغازه شدیم و نیما از فروشنده خواست تا حلقه هارو بهمون نشون بده.
من عقب تر از همه ایستاده بودم کنار مامان.
فروشنده حلقه هارو روی میز گذاشت که نلین و سامی جلو رفتن تا انتخاب کنن.
نیما برگشت سمتم و گفت: سیندرلا افتخار میدی حلقه انتخاب کنیم باهم؟؟
مامان چشم ابرو امد برامون و گفت: وایی زشته
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت236 🌿🕊
با خنده دست مامان رو گرفتم و گفتم: لقب جدیده. بهم میگه سیندرلا.
کنار نیما ایستادم که نیما به یه جفت حلقه اشاره کرد و گفت: نگا اینو چه قشنگه.
راست میگفت حلقه ظریف و شیک بود و واسه حلقه زنونه نگین کاری شده بود.
منکه خوشم اومده بود رو به مامان و زندایی گفتم: این طرح قشنگه بنظرتون؟
مامان و زندایی یه نگاه به حلقه ها داخل جعبه انداختن و بعد حلقه ای که ما انتخاب کرده بودیم رو دیدن و با تحسین گفتن: همین خیلی قشنگه.
حلقه رو به سامی و نلین هم نشون دادم و نظر اونارو هم پرسیدم.
اوناهم با گفتن: خیلی خوشگله.
دوباره مشغول انتخاب کردن شدن.
نیما رو به فروشنده گفت که بزاره داخل جعبه برامون.
و بعد مامان رو به فروشنده گفت تا گردنبد برامون بیاره.
رو به مامان گفتم: گردنبد واسه چی؟
زندایی گفت: میخوایم واسه دخترامون کادوی عقد بگیریم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت237 🌿🕊
مامان و زندایی هر کدوم نفری یکی یدونه النگو و گردنبند گرفتند.
مامان برای منو نلین النگو و زندایی هم گردنبند.
نلین و سامی هم حلقه هاشون رو انتخاب کردن و بعداز حساب کردن از مغازه بیرون اومدیم.
وارد پاساژ لباس عقد شدیم.
از میون مغازه ها وارد مغازه ای که لباس های رنگارنگی داشت شدیم.
مامان و زندایی روی صندلی نشستن و روبه فروشنده خانم گفتن تا کت و شلوار های مناسب عقد رو نشونمون بدن.
فروشنده چند مدل رو نشون داد.
که نیما یه اشاره به کت و شلوار کرمی رنگی کرد و گفت: این قشنگه از این چادر هاهم داره.
بعد رو به سمت من گفت: نظرت چیه سیندرلا.
با لبخند از جا بلند شدم و گفتم بزار برم پروکنم.
مامان رو به فروشنده گفت: از این دوتا بدید تا این یکی عروس خانم مون هم پرو کنه.
نلین هم بلند شد و به سمت فروشنده رفت تا بهش سایزی که میخواد رو بده
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت238 🌿🕊
لباس رو پوشیدم و چادر نگین کاری شده اش رو روی سرم انداختم و در اتاق پرو رو باز کردم و بیرون رفتم.
با صدای قدم هام همه برگشتن سمت که نیما با دیدنم از جا بلند شد و گفت: الحق که سیندرلا برازنده تو هست.
با خجالت ازش نگاه گرفتم که زن دایی گفت: ماشاءالله عروسم مثل یه تیکه ماه می مونه.
مامان لبخندی زد و گفت: خیلی خب حالا اونجوری به دخترم نگاه نکنید چشم میخوره.
سامی رو به نیما گفت: چشاتو درویش کن. هنوز محرم نشدید که اونجوری نگاهش میکنی.
مامان ابرو بالا انداخت و گفت: ببین آقا نیما یه وقت فکر نکنی دخترم داداش نداره، ببین چه خاطر خواه ابجیشه.
نیما خندید و گفت: عع عمه توهم رفتی داخل تیم عروس؟
مامان خواست جوابشو بده که صدای نلین از پشت سرم بلند شد و گفت: چطور شدم؟
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊 فُتٌحً قُلَبً 💚
به نام خدا فصل دوم #پارت238 🌿🕊 لباس رو پوشیدم و چادر نگین کاری شده اش
توجه توجه ❗️
رمان فتح قلب داخل چنل وی ای پی به اتمام رسیده.
چند پارت به دلیل حساسیت های بالا به هیچ عنوان گذاشته نمیشه و فقط داخل چنل وی ای پی محفوظ میمونه.
برای دریافت چنل وی ای پی مبلغ60تومان پرداخت بشه.
برای دریافت شماره حساب به ایدی زیر مراجعه کنید:
@PV_168
🕊 فُتٌحً قُلَبً 💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده سرباز گمنام کپی حرام سریع گوشی رو از روی میز قاپیدم.
به نام خالق هستی
به یاد بانوی دمشق
نویسنده:سرباز گمنام
کپی حرام
از ستاد که اومدم بیرون دل تو دلم نبود اگه قبول نمیکرد چی؟ هنوز مطمئن نبودم که کار درستی انجام میدم یا نه
اون جمله مامان که گفت چشمی که یه بار هرز بره بازم هرز میره تو سرم اکو میشد
جمله عباس که داری از روی علاقه این کار رو انجام میدی یا لجبازی با مامان؟
چشم های پر از احساس علیرضا
نمیدونستم نمیدونستم
همینطوری که با خودم درگیر بودم صدای گوشیم رو شنیدم
عمو صابر بود
با یه بسمالله جواب دادم
صابر:الو
زینب:سلام عمو
صابر:سلام عزیزم مشتلق بده
زینب:درست شد
صابر:آره عموجان عروس یکی از همکارانمپزشک .دارن بایه گروه ۳ نفره که ۲تا پزشکن ۱ پرستار اعزام میشن سوریه جای یه پرستار تو تیمشون خالیه شما فردا مدرک دانشگاهی و کپی شناسنامه ات رو بیار تا کار هات رو درست کنم
اگه خدا بخواد تا آخر هفته عازمی فقط زینب جان مامانت نفهمه من کارت رو درست کردم ها
زینب چشم عمو خیلیی ممنون فعلا خداحافظ
خیلی خوشحال شدم انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن نمیدونستم دارم برای طناب دار ام خوشحالی میکنم
سريع زنگ زدم با علیرضا تا باهاش قرار بزارم و ماجرا رو بهش بگم.
علیرضا:الو
زینب:سلام عزیزم
عليرضا با لحن خیلی سردی گفت:بعدا بهت زنگ میزنم
خیلی خورد تو ذوقم. احساس کردم صدای چندتا دختر میشنوم ولی تو دلم گفتم که حتما بیمارستان دیگه
گفتم:باشه فقط میخواستم یه حرف مهمی بهت بزنم
علیرضا :باشه خودم زنگ میزنم خداحافظ.
کاش به صدای قلبم گوش میدادم که شاید این آدم لیاقت همچین از خودگذشتگی رو نداره.
فکر کردم که بهتره برم برای سفرم یه مقدار خرید.تصمیم گرفتم برم تجریش. همینطور که داشتم روسری فروشی هارو نگاه میکردم چشمم خورد به یه شال کرم رنگ عربی. فکر کردم واسه استفاده تو بیمارستان بد نباشه.رفتم داخل پرو کردم خیلی بهم میومد حالا درسته قیمت خون باباش رو میخواست ولی گرفتمش.از اون مغازه که رفتم بیرون چشمم خورد به مغازه روبه رویی. چقدر مانتوش خوشگل بود.آبی نفتی بودد. رفتم اونم گرفتم. میخواستم برم چندتا چیز دیگه بگیرم که گوشیم زنگ خورد علیرضا بود.
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
+ زنت حالش بده
عدنان عصبی عربده کشید
- از کجا فهمیدین حالش بده؟ این دختره که لاله ببرش اونور
هقی زدم و نتونستم طاقت بیارم
+ من میتونم حرف بزنم لال نیستم، لال خودتی عوضیی
حیرون سرش رو بالا اورد
-ت.. تو میتونی حرف بزنی خانومم؟ ..😳🚳❗️
https://eitaa.com/joinchat/1800865282C45d4a6b4fe
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
+ اذیتش نکن نمیبینی که نمیتونه حرف بزنه؟ ولش کن بچه رو، بهش زور نگو پسرم!
عدنان عصبی قدمی جلو اومد
- بخاطر لال بودنت ابرومونو جلو فامیل بردی، با اون چشاتم اونطوری بهم زل نزن!!
قطره اشکی از چشمم چکید
و ناخوداگاه فرود اومدم روی زمین که صدای هول شده ساواش اومد:
+ غلط کردم خانومم چشماتو باز کن.. قربون قناری زبون بسته م برم ببخشید اذیتت کردم ببین منوو لامصبب ..😱📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/1800865282C45d4a6b4fe
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
تو اینجاروووووووووووو ببینننننن چیشدهههه😭😭😭
محصولاتش تبدلیت میکنه به هلوووو🌟🎀
https://eitaa.com/joinchat/1831994967C6233c6e923
قطعا تو بهترین ورژنتو میبینی 💫
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
جوش جوشی بودن صورتت حتما تو همین کانال از بین میره 🤫🤫
داغون ترینش هم همینجا خوببببب شدهههه🙂👌😌