eitaa logo
🕊 فُتٌحً قُلَبً 💚
4.9هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
3 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊 فُتٌحً قُلَبً 💚
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده سرباز گمنام کپی حرام سریع گوشی رو از روی میز قاپیدم.
به نام خالق هستی به یاد بانوی دمشق نویسنده:سرباز گمنام کپی حرام از ستاد که اومدم بیرون دل تو دلم نبود اگه قبول نمیکرد چی؟ هنوز مطمئن نبودم که کار درستی انجام میدم یا نه اون جمله مامان که گفت چشمی که یه بار هرز بره بازم هرز میره تو سرم اکو میشد جمله عباس که داری از روی علاقه این کار رو انجام میدی یا لجبازی با مامان؟ چشم های پر از احساس علیرضا نمیدونستم نمیدونستم همینطوری که با خودم درگیر بودم صدای گوشیم رو شنیدم عمو صابر بود با یه بسم‌الله جواب دادم صابر:الو زینب:سلام عمو صابر:سلام عزیزم مشتلق بده زینب:درست شد صابر:آره عموجان عروس یکی از همکارانم‌پزشک .دارن بایه گروه ۳ نفره که ۲تا پزشکن ۱ پرستار اعزام میشن سوریه جای یه پرستار تو تیمشون خالیه شما فردا مدرک دانشگاهی و کپی شناسنامه ات رو بیار تا کار هات رو درست کنم‌ اگه خدا بخواد تا آخر هفته عازمی فقط زینب جان مامانت نفهمه من کارت رو درست کردم ها زینب چشم عمو خیلیی ممنون فعلا خداحافظ خیلی خوشحال شدم انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن نمیدونستم دارم برای طناب دار ام خوشحالی میکنم سريع زنگ زدم با علیرضا تا باهاش قرار بزارم و ماجرا رو بهش بگم. علیرضا:الو زینب:سلام عزیزم عليرضا با لحن خیلی سردی گفت:بعدا بهت زنگ میزنم خیلی خورد تو ذوقم. احساس کردم صدای چندتا دختر می‌شنوم ولی تو دلم گفتم که حتما بیمارستان دیگه گفتم:باشه فقط میخواستم یه حرف مهمی بهت بزنم علیرضا :باشه خودم زنگ میزنم خداحافظ. کاش به صدای قلبم گوش میدادم که شاید این آدم لیاقت همچین از خودگذشتگی رو نداره. فکر کردم که بهتره برم برای سفرم یه مقدار خرید.تصمیم گرفتم برم تجریش. همینطور که داشتم روسری فروشی هارو نگاه میکردم چشمم خورد به یه شال کرم رنگ عربی. فکر کردم واسه استفاده تو بیمارستان بد نباشه.رفتم داخل پرو کردم خیلی بهم میومد حالا درسته قیمت خون باباش رو میخواست ولی گرفتمش.از اون مغازه که رفتم بیرون چشمم خورد به مغازه روبه رویی. چقدر مانتوش خوشگل بود.آبی نفتی بودد. رفتم اونم گرفتم. میخواستم برم چندتا چیز دیگه بگیرم که گوشیم زنگ خورد علیرضا بود.
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
.               ‹ رُمآن ِمــوحَنـایی🧡🍂 › بِســم‌تعالی! ژانر: 🔥 این رم*ان شامل صح*نه های هی*جانی میباشد https://eitaa.com/joinchat/2909472372C850371ed8a
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
ساعت ۱۲پاک کنید.🦋 نیم ساعت پست آخرباشه🌱 گسترده۴ساعته آهو✨
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
دیوونه‌اش بودم!😍 حسنا یه دختر محجبه و چشم عسلی که دلم رو عجیب برده بود. دختر یتیمی که مجبور بود خونه‌ی عموش و پیش سه‌تا پسر مجرد و بزرگ زندگی کنه! از این موضوع به شدت در عذاب بودم! فکر اینکه یکی از اونها دلش رو ببره نابودم میکرد. نتونستم طاقت بیارم و رفتم خواستگاریش. شب‌ عروسیمون وقتی چشمای گریون و ب..ن لرزونش رو دیدم، پا روی دلم و خواسته‌هام‌ گذاشتم و بهش قول دادم تا خودش نخواد کاری به کارش ندارم! چندساعت بیشتر از قولی که به حسنا داده بودم نگذشته بود که از لای‌در دیدمش. موهای فر و خوش‌رنگش روی شونه‌هاش ریخته بود و لباس کوتاهی به تن داشت. وارد اتاق شدم و بی‌توجه به قولی که داده بودم...🔥 https://eitaa.com/joinchat/1008338321C04e5ed5a7a
هدایت شده از گسترده سها - 4 ساعت بمونه .
من حسنام!! بعداز فوت پدر و مادرم مجبور شدم خونه‌ی عموم زندگی کنم. برای رهایی از دستِ تهدیدها و آ..زارهای کاوه برادر جوون زن‌عموم که اونجا زندگی می‌کرد به خواستگاری کسی جواب بله دادم که نباید و هرگز فکرش رو هم نمی‌کردم که عروس اون بشم! شب‌عروسی قول داد کاری بهم نداره ولی چند ساعت بعد وارد اتاق شد و...😭❌ به علت هیجانات زیاد مناسب افراد کم‌سن نیست و لینک به زودی باطل می‌شود🤫👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1008338321C04e5ed5a7a
🕊 فُتٌحً قُلَبً 💚
به نام خدا فصل دوم #پارت238 🌿🕊 لباس رو پوشیدم و چادر نگین کاری شده اش
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 برگشتم سمت نلین که عین فرشته ها شده بود. سامی با دیدن نلین فوری از جا بلند شد و به سمت نلین رفت و مثل پروانه به دورش گذشت. بعداز اینکه یه دور چرخید رو به روش وایستاد و گفت: مثل فرشته ها شدی. نلین نمکی خندید و رو به بقیه گفت: میاد بهم؟ مامان با لبخند گفت: مثل فرشته ها شدی عمه. نلین خندید و با ذوق گفت: پس همین رو برمیداریم. منم حرفشو تایید کردم و بعدش به سمت اتاق پرو رفتیم. بعداز تعویض لباس هارو حساب کردیم و از مغازه بیرون اومدیم. و ادامه خریدمون شد هرچیزی که واسه عقد لازم هست. خسته و کوفته رو به بقیه گفتم: بریم دیگه خسته شدم. نلین روی زانو هاش خم شد و گفت: دارم شهید میشم. مامان روبه نیما گفت: قربونت بشم نیما جان برو ماشین رو بیار بریم. نیما سری تکون داد و به سمت پارکینگ رفت و ماهم جلوی پاساژ منتظرش موندیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم 🌿🕊 خانم جون خونه شام گذاشته بود برامون. همه سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه خانم جون. وقتی رسیدیم، خرید هارو برداشتیم و وارد خونه شدیم. با دایی و بابا و آقاجون سلام کردیم و مامان و زندایی نشستن روی مبل و خرید هارو یکی یکی نشون خانم جون دادن. منو نلین هم شام رو کشیدیم و پسرا هم سفره رو پهن کردن و چیدن. شام رو خوردیم و هرکی رفت خونه خودش. با تمام خستگی سر روی بالشت گذاشتم که یادم اومد فردا کوییز داریم. گوشی رو برداشتم و به نیما پیام دادم و نوشتم: درس خوندی؟ همون لحظه جواب داد: نه، مگه کوییز داریم؟ پوفی کشیدم و نوشتم: اره. نیما: ولشکن بگیر بخواب خسته ای، فردا زود تر میام دنبالت باهم درس میخونیم، باشه؟ با چشمایی که از خستگی تار میدید نوشتم: باشه. و بعدش دیگه نفهمیدم کی خوابم برد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊