🕊 فُتٌحً قُلَبً 💚
به نام خدا فصل دوم #پارت238 🌿🕊 لباس رو پوشیدم و چادر نگین کاری شده اش
به نام خدا
فصل دوم
#پارت239 🌿🕊
برگشتم سمت نلین که عین فرشته ها شده بود.
سامی با دیدن نلین فوری از جا بلند شد و به سمت نلین رفت و مثل پروانه به دورش گذشت.
بعداز اینکه یه دور چرخید رو به روش وایستاد و گفت: مثل فرشته ها شدی.
نلین نمکی خندید و رو به بقیه گفت: میاد بهم؟
مامان با لبخند گفت: مثل فرشته ها شدی عمه.
نلین خندید و با ذوق گفت: پس همین رو برمیداریم.
منم حرفشو تایید کردم و بعدش به سمت اتاق پرو رفتیم.
بعداز تعویض لباس هارو حساب کردیم و از مغازه بیرون اومدیم.
و ادامه خریدمون شد هرچیزی که واسه عقد لازم هست.
خسته و کوفته رو به بقیه گفتم: بریم دیگه خسته شدم.
نلین روی زانو هاش خم شد و گفت: دارم شهید میشم.
مامان روبه نیما گفت: قربونت بشم نیما جان برو ماشین رو بیار بریم.
نیما سری تکون داد و به سمت پارکینگ رفت و ماهم جلوی پاساژ منتظرش موندیم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
فصل دوم
#پارت240 🌿🕊
خانم جون خونه شام گذاشته بود برامون.
همه سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه خانم جون.
وقتی رسیدیم، خرید هارو برداشتیم و وارد خونه شدیم.
با دایی و بابا و آقاجون سلام کردیم و مامان و زندایی نشستن روی مبل و خرید هارو یکی یکی نشون خانم جون دادن.
منو نلین هم شام رو کشیدیم و پسرا هم سفره رو پهن کردن و چیدن.
شام رو خوردیم و هرکی رفت خونه خودش.
با تمام خستگی سر روی بالشت گذاشتم که یادم اومد فردا کوییز داریم.
گوشی رو برداشتم و به نیما پیام دادم و نوشتم: درس خوندی؟
همون لحظه جواب داد: نه، مگه کوییز داریم؟
پوفی کشیدم و نوشتم: اره.
نیما: ولشکن بگیر بخواب خسته ای، فردا زود تر میام دنبالت باهم درس میخونیم، باشه؟
با چشمایی که از خستگی تار میدید نوشتم: باشه.
و بعدش دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از تبلیغات ملودی
اسم من ملکاست و این عکس واقعی منه!
برای یه کار پاره وقت رفتم شهرک صنعتی که اونجا پاکیم، توسط یه آدم پَست گرفته شد.
روی کلی کارتن افتاده بودم و میلر،،زیدم. همون موقع، در باز شد و صداهایی شنیدم:
_سریع همه جا رو بگردین...
چند لحظه بعد، صاحب همون صدا نزدیکم اومد. مردی متشخص با کت و شلوار اتو کشیده، انگار از دل یه نقاشی بیرون اومده بود. دستش رو که گذاشت رو بازوم و تکونم داد، تازه فهمیدم که دیگه هیچ توانی برای فریاد زدن ندارم.
بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد.
فقط میدونم وقتی به خودم اومدم،
تو آغـــ../..ـوش همون مرد بودم و صدای داد و بیدادش که به یکی دیگه میگفت سریع دکتر خبر کن میومد.
چشم که باز کردم، نور ملایمی صورتم رو نوازش میداد. تو یه اتاق شیک و مدرن رو تخت بزرگی خوابیده بودم. گیج و سردرگم بودم. چطور به اینجا رسیدم؟ آخرین چیزی که یادم بود، اون اتفاق لعنـ.تی بود.
ناخواسته صدام بالا رفت.
_من کجام؟!
بلافاصله ناجیم که اونجا بود، وارد شد، با همون چهرهی آروم و موقر.
_بالاخره به هوش اومدی. حالت چطوره؟
تلاش کردم بشینم، اما بدنم هنوز در،د میکرد. با لکنت گفتم:
_من... من کجام؟
مرد جلو اومد و کنار تخت نشست.
_نگران نباش. تو خونهی منی!
مکثی کرد.
_به خانوادت اطلاع دادم. دارن میان پیشت. و... من میخوام عقدت کنم.
چشمام از تعجب گرد شد.
ادامه ی این سرگذشت مهیج اینجاست:👇
https://eitaa.com/joinchat/672335055C5ddc198c3b
ساعت 7:00 پاک شه ❌
بريد كنار يه مزون از دل پينترست آوردم…😍🥰
لباس هاى ترندسال رو داره🥳🥳
𝐣𝐨𝐢𝐧: https://eitaa.com/joinchat/3841524989Ca9f1070986
خودم عاشق مدل هاشون شدم🎀
نگران عبا واسه عيد غدير نباشيد چون مزون
ژانِل كارمون رو آسون كرده.🤩
لطفا تو زمان بيكارى بريد چون قراره ساعت ها غيب بشيد😶🌫️❌
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
355.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ ببینم!!! اون رئیس نیست داره با موهای ماهور بازی میکنه؟
با شنیدن اسمم از پشت سرمو چرخوندم که با مسیحا چشم تو چشم شدم
ناخودآگاه گفتم+ سلام رئیس
سرد گفت _ بچرخ داشتم با موهات بازی میکردم🥲🤣❌
https://eitaa.com/joinchat/1800865282C45d4a6b4fe
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
- خواهرتونو از مدرسه جمع کنین! با شکم 9 ماهه اومده امتحان بده. با پیچیدن صدای ناظم پشته خط عصبی غریدم: - اون دختر زنمه وای به حالتون بلایی سرش بیاد. با پیچیدن صدای جیغ آشنایی...😳😭❌
https://eitaa.com/joinchat/1800865282C45d4a6b4fe